يكشنبه، 7 خرداد 1391 - شماره 2405
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: سينماي جهان
همكاري جاني دپ و تيم برتون وارد دهه دوم شد
دوستان خوب


نمايي از پوستر سريال « عمربن خطاب»

مترجم: مهزاد الياسي

اگر اسكورسيزي دنيرو و بعدها دي‌كاپريو را داشت تيم برتون هم جاني دپ را دارد. كنار هم قرار گرفتن برتون و جاني دپ در طول بيش از دو دهه و همكاري در هشت فيلم با يكديگر، اين تيم را تبديل به يك همكاري نمادين در صنعت سينما كرده است. كارگرداني منحصر به فرد تيم برتون در فيلم‌هاي خاص به دپ كمك كرد تا پس از حضور موفق در سريال‌هاي دهه 80 و كسب شهرت زودگذري كه نصيب‌اش شده بود، به ورطه گمنامي نيفتد. از طرف ديگر برتون در دپ همان شخصيت غريبي را مي‌ديد كه براي فيلم‌هاي تاريك با دنياهاي عجيب و غريب متناسب بود. سبك كار آنها به شيوه‌يي است كه حتي وقتي با هم همكاري نمي‌كنند، يكي ما را به ياد ديگري مي‌اندازد.



همكاري جاني دپ و تيم برتون از فيلم ادوارد دست‌قيچي شروع شد. دپ كه آن موقع به موفقيت‌هاي سريال‌هاي عامه‌پسندي كه در آن بازي مي‌كرد راضي نبود، دنبال فرصتي براي حضور در سينما مي‌گشت. شايد بيشتر مشتاق بود تا از شمايلي كه مجله‌هاي نوجوانان از او ساخته بودند فاصله بگيرد. درست در همان زمان دو انتخاب داشت. بازي در فيلم كودك گريان با لباس‌هاي چرم و سربند مشكي يا چهره رنگ‌پريده و تقريبا غيرقابل شناخت ادوارد دست‌قيچي. انتخاب او باعث شد به سرعت سريال‌هايي كه بازي كرده بود فراموش شود.

چهار سال بعد، آن دو باز هم در فيلم اد وود با يكديگر همكاري كردند. فيلم از لحاظ تجاري شكست خورد اما با اين حال نقطه عطفي در آينده درخشان همكاري آنها بود. راز يك همكاري حرفه‌يي موفق، در رشد و تغييرات آن در طول زمان است. در اواخر دهه 90 برتون تلاش مي‌كرد تا با انتخاب يك پروژه سينمايي با الهام از ادبيات و سينماي كلاسيك، به انتقادات پايان دهد. دپ نيز به تدريج خود را به عنوان يك ستاره پولساز سينما مطرح مي‌كرد. با اسليپي هالو اين دو وارد مرحله جديد از همكاري حرفه‌يي شدند. برتون نيز به دپ اجازه داد براي اولين بار به معناي واقعي ستاره فيلم باشد.

چارلي و كارخانه شكلات‌سازي اقتباسي از كتابي به همين نام نوشته رولد دال، حاصل همكاري بعدي دپ و تيم برتون در سال 2005 بود. با وجود اينكه برتون پيش از اين فيلم‌هاي خانوادگي مثل ماجراجويي‌هاي بزرگ پي‌وي و بيتل جوس را در كارنامه هنري‌اش داشت، اما اين اولين بار بود كه يك داستان كلاسيك كودكان را به تصوير مي‌كشيد. برتون كه اغلب امضاي فضاي تيره و تار خودش را دارد، براي اولين بار فيلمي با فضاي روشن و رنگارنگ مي‌ساخت و دپ نقش‌آفريني منحصر به فردي در نقش ويلي وانكا، رييس كارخانه شكلات‌سازي داشت. همكاري جاني و تيم در اين مرحله از زمان به فضاي حرفه‌يي كارشان محدود نمي‌شد و آنها همفكر نزديك و دوست يكديگر بودند. دپ و برتون بار ديگر براي ساخت انيميشن موزيكال عروس مرده همكاري كردند. فيلم با وجود آنكه در دسته‌بندي ژانر فيلم كودك قرار داشت، فضاي آشناي گوتيك فيلم‌هاي تيم برتون را به ياد مي‌آورد. برتون پيش از آن انيميشن‌هاي فراواني از قبيل كابوس قبل از كريسمس و جيمز و هلوي غول‌پيكر را ساخته بود، اما تنها پس از عروس مرده بود كه توانست خود را به عنوان يك كارگردان صاحب‌سبك در اين زمينه مطرح كند. دپ به جاي شخصيت اصلي اين فيلم صحبت كرد تا به تدريج حضورش به امري طبيعي در فيلم‌هاي برتون بدل شود.

به نظر مي‌رسيد انيميشن عروس مرده شروع توجه ويژه دپ و برتون به ژانر موزيكال باشد. آن دو اقتباسي از نمايشنامه استفان سوندهايم را بار ديگر در همين ژانر ساختند. گفته مي‌شود كه برتون يكي از طرفداران اين اثر هنري با نام سوييني تاد بود و در اواخر دهه 80 يك بار تلاش كرده بود براي ساختن فيلمي از روي آن با سودنهايم مذاكره كند. جاني دپ براي اجراي نقش موزيكال آرايشگر بي‌رحم خيابان فليت درس‌هاي حرفه‌يي آواز را فرا گرفت تا براي اولين بار جلوي دوربين بخواند.

در سال 2010 برتون بار ديگر تصميم گرفت از داستان‌هاي كلاسيك ادبيات كودك اقتباس كند و آليس در سرزمين عجايب نوشته لوئيس كارول را بازسازي كرد. او معتقد بود همه برداشت‌هايي كه تا به حال درباره اين داستان ساخته شده به اندازه كافي فضاي قصه را منتقل نمي‌كنند. دپ در نقش كلاهدوز ديوانه در اين فيلم بار ديگر تحسين همگان را برانگيخت و فيلم موفقيت كم‌نظيري در گيشه به دست آورد چنان كه تاكنون دهمين فيلم پرفروش تاريخ سينما بوده است. علاقه شخصي اين دو هنرمند سينما به مجموعه تلويزيوني سايه‌هاي سياه باعث شد فيلمي با همين نام با شركت جاني دپ و ديگر ستاره‌هاي فيلم‌هاي برتون از جمله هلنا بونهم كارتر و ميشل فايفر ساخته شود كه به تازگي اكران شده است. فايفر نيز كه سال‌ها بعد از ايفاي نقش زن گربه‌يي در فيلم بتمن بازمي‌گردد، بار ديگر در فيلم برتون بازي كرده است. جاني دپ اعتراف كرده كه از بچگي هميشه آرزو داشته بارناباس كالينز خون‌آشام 200 ساله اين داستان گوتيك باشد و برتون از علاقه شخصي‌اش به اين مجموعه تلويزيوني دهه 70 سخن گفته. شايد ديگر بتوان گفت اشتياق براي به تصوير كشيدن دوباره شخصيت‌ها در داستان‌هاي كلاسيك، همراه با فضايي وهم‌آلود و گريم‌هاي سنگين بازيگران ديگر تبديل به تمي تكرارشونده در اقتباس‌هاي برتون و دپ شده است. جاني دپ و تيم برتون همواره از يكديگر با احترام و تحسين ياد مي‌كنند. تيم برتون درباره جاني مي‌گويد او هميشه چيزي به شخصيتي كه روي كاغذ نوشته شده اضافه مي‌كند و دپ همه‌جا مي‌گويد آنچه دارد مديون تيم برتون است. جاني دپ پدرخوانده فرزندان تيم برتون است و همكاري هنري آنها منجر به رفاقت خانوادگي و دوستانه شده است. برتون و دپ در مصاحبه‌يي اعتراف كردند كه وقتي باهم درباره صحنه‌يي كه قرار است فيلمبرداري شود صحبت مي‌كنند، اطرافيان درست متوجه حرف‌هاي آنها نمي‌شوند. چون بيشتر اوقات لازم نيست جملات‌شان را تمام كنند و به سرعت متوجه منظور يكديگر مي‌شوند. هر دو به فيلم‌هاي كودكانه مشتركي علاقه‌مند هستند و خاستگاهي كه از آن مي‌آيند يكسان است. به قول منتقدي اگر برتون با دپ در ادوارد دست قيچي آشنا نمي‌شد ما چيزهاي قشنگي را براي ديدن از دست مي‌داديم.
مرگ فيلم، و پاسخ هاليوود
نوستالژي از جنس فيلم
اندرو ژيلبرت|ترجمه: مريم برقعي


وراي نوستالژي، اسب جنگي اسپيلبرگ، قابليت فرد براي زندگي از خلال گذار را نشان مي‌دهد. تحول و معرفي تكنولوژي جديد كه با نوآوري در دوران جنگ ظهور پيدا كرده است، توسط يك تكنولوژي جنگي قديمي‌تر، يعني اسب، نجات پيدا مي‌كند. آيا تكنولوژي قديم موفق مي‌شود؟





شخصيت اصلي در هوگو ژرژ ملي‌يس را ملاقات مي‌كند. در نيمه‌شب در پاريس شخصيت اوون ويلسون به نام گيل يك فيلمنامه‌نويس هاليوود ماليخوليايي است، و در هنرمند جورج والنتين (ژان دوژاردن) يك بازيگر هاليوود است كه در تلاش براي يافتن جاي خود در جهان «فيلم‌هاي ناطق» است.





فيلم، سلولوييد واقعي، اكنون چندين سال است كه در سراشيب زوال به سر مي‌برد، كه منجر به ورشكستگي ايستمن كداك در اوايل سال 2012 شده است. سه برند اصلي دوربين‌هاي سينمايي، آتون، آري، و پاناويژن توليد دوربين‌هاي سلولوييدي را به نفع همتايان ديجيتال‌شان متوقف كرده‌اند. بنا بر گفته بيل راسل، نايب‌رييس دوربين‌هاي آري، تقاضا براي اين دوربين‌ها در مقياس جهاني «ناپديد» شده است. جاي بحثي درباره اين گذار وجود ندارد. اوضاع سخت اقتصادي و قابل خريد بودن رسانه‌هاي ديجيتال فيلم را در سينماي عمده و مستقل با موفقيت كنار زده است اما جاي افسوس دارد. با اين حال قصد من در اينجا خلق يك مرثيه يا حتي اجراي يك خوانش دقيق از متني كه بر اين مساله انگشت مي‌گذارد، نيست بلكه فقط نشان دادن گرايشي است كه هاليوود در آن رفته‌رفته پاسخش به بحران اين تحول را ارائه مي‌كند. هاليوود با تحولات اساسي در تكنولوژي سينما غريبه نيست. با پيشرفت صدا، رنگ پرو-فيلميك، ابعاد آنامورفيك، و 3D، فيلم‌هاي امروزه تقريبا از تاريخ اوليه خود غيرقابل تشخيص هستند. به طور كلي، به استثناي ساختارگرايان فيلم كه ممكن است فيلم‌هاي دهه 20 را به عنوان حقيقي‌ترين شكل هنر ببينند، اين تغييرات به طور گسترده‌يي پذيرفته شده‌اند و پس از كامل شدن به زيبايي‌شناسي ممتاز فيلم مدرن بدل شده‌اند. گرچه ميان تمام تحولاتي كه صنعت فيلم از خلال آن طي دوره زندگي خود پيشرفت كرده، تعداد اندكي به اندازه گذار از سلولوييد به فرمت ديجيتال تا اين حد شخصي- به ويژه براي فيلمسازان – بوده‌اند. كار كردن با فيلم براي بسياري از فيلمسازان جوان يك آيين گذار است. ما اغلب به ترتيب از فيلم سياه و سفيد تا رنگي، و نهايتا صدا پرورش مي‌يابيم. اما ‌ميهمان سلولوييد را زير انگشتان‌مان احساس كرده‌ايم، و صداي كليك دوربين را شنيده‌ايم، و لرزش‌اش را حس كرده‌ايم كه به معناي اين بود كه داريم فيلمي مي‌سازيم، ضبط سايه و نور به يك منظور به ويژه. و وقتي اين عوض شود، هنگامي كه فيلم ديگر مورد استفاده قرار نگيرد، و در نتيجه آداب و ملازماتي كه به همراه داشت نيز ناپديد شوند، اين عميقا ما را جريحه‌دار خواهد كرد. از سوي ديگر تغيير خوب است؛ و ديجيتال ارزان‌تر و سريع‌تر است. شايد هنر بيشتر بتواند راه خود را باز كند، اگر لازم نباشد فيلم براي آنكه بتواند پول خود را بازگرداند، كوچك‌ترين مخرج مشترك را توليد كند. چه‌چيزي از سينماي اوليه باقي مانده اگر نه خود سلولوييد، و بازي‌اش با سايه و نوري كه از طريق واكنش‌هاي شيميايي ظاهر مي‌شود؟ حقيقتا بحراني در ميان اجتماع سينمايي وجود دارد كه در عين حال كه تكنولوژي‌هاي جديدتر و ارزان‌تر را در آغوش مي‌گيرد، به اين ايده‌آل‌هاي سنتي نيز چنگ مي‌اندازد. با اين حال، خودتان مي‌توانيد ببينيد كه فيلم در حال تغيير است و سال 2011 حرف‌هاي زيادي در اين مورد داشت. رالف وينتر، تهيه‌كننده فيلم‌هاي ايكس- من، درباره نامزدهاي جوايز اسكار امسال و با توجه به وضع متغير اين صنعت اين‌گونه نظر مي‌دهد: «برخي از نامزدهاي اصلي به تامل درباره فيلم‌هاي صامت، و دوران فيلمسازي دهه‌هاي 1920 و 1930 پرداخته‌اند. فكر مي‌كنم آنها همچنين به دنبال سرنخ‌هايي هستند براي اينكه چطور به جلو حركت مي‌كنيم يا به قولي دوباره خود را تنظيم ‌كنيم، براي آينده داستان‌سرايي در يك چشم‌انداز فرهنگي به سرعت در حال تغيير.» اين مقاله مشخصا درباره هوگو (مارتين اسكورسيزي)، هنرمند (ميشل آزاناويسوس)، اسب جنگي (استيون اسپيلبرگ)، نيمه‌شب در پاريس (وودي آلن)، درخت زندگي (ترنس ماليك)، و حتي مانيبال (بنت ميلر) صحبت مي‌كند به اين منظور كه ما را درباره واكنش هاليوود مطلع كند؛ فيلم‌هايي كه با وجود برآيند متفاوت‌شان، در اين بحث مشترك هستند. هر يك از اين فيلم‌ها با كشمكش آشتي دادن گذشته و حال سر و كار دارند، و هر كدام راه‌حل و تحليل‌هاي خود را عرضه مي‌كنند كه گرچه هميشه عملي نيست، اما از نظر احساسي ما را ارضا مي‌كند. در هر يك درد نوستالژي، مساله گذار و قدرت و نياز به گذشته را مي‌يابيم. خلاصه‌يي كوتاه از پيرنگ اين فيلم‌ها همراه با برخي لحظات برجسته شده مساله غامضي را كه هاليوود مدرن از آن در رنج است، نشان خواهد داد. سه مورد از اين فيلم‌ها، هوگو، هنرمند، و نيمه‌شب در پاريس، به وضوح و به نحوي شايسته خودرجاع هستند. شخصيت اصلي در هوگو ژرژ ملي‌يس را ملاقات مي‌كند. در نيمه‌شب در پاريس شخصيت اوون ويلسون به نام گيل يك فيلمنامه‌نويس هاليوود ماليخوليايي است، و در هنرمند جورج والنتين (ژان دوژاردن) يك بازيگر هاليوود است كه در تلاش براي يافتن جاي خود در جهان «فيلم‌هاي ناطق» است. اين طبيعت فراداستاني هميشه نشانه‌يي از اين است كه فيلم راجع به فيلم است. سينما براي شنيده شدن در باب اين موضوع با صداهاي معدودي كه وراي هياهوي سرخوشانه برآمده‌اند، داد سخن مي‌دهد. فرزندان اثر الكساندر پاين- بدون اينكه لحظات تعيين‌كننده پيرنگ داستان را لو دهيم- حول انتخاب يك خانواده براي نگه داشتن دو جنبه كليدي از گذشته‌شان شكل مي‌گيرد: اليزابت همسر در حال احتضار (پاتريشيا هيستي) و بخشي از كائوايي كه نسل‌ها نسبتا دست‌نخورده باقي مانده. مشخصا اشتياقي نسبت به گذشته وجود دارد (چيزي كه هرگز نمي‌تواند دوباره به دست آيد) و ميلي به پيش رفتن، يا حداقل، فيلم نشان مي‌دهد كه انسان قادر به پيش رفتن هست (چه مايل باشد چه نه). بسياري از فيلم‌ها با اين نوستالژي، اصطلاحي كه از دو كلمه يوناني تشكيل شده nostos و algos، «رجعت به خانه» و «درد»، سروكار دارند. ترجمه ديگر مي‌تواند اين باشد: «ميلي رنج‌آور به بازگشت به خانه». درخت زندگي ترنس ماليك كمابيش تماما از خاطره نوستالژيك تشكيل شده و به سبكي گرفته شده كه بر اين احساس گذشته درنگ مي‌كند. شخصيت اصلي - و گاهي راوي - با درد و علاقه بچگي‌اي را به ياد مي‌آورد كه از لحظات كوچك زندگي لذت مي‌برد؛ لحظاتي كه به شكل تصويري در ذهنش ثبت شده است. اين بازنواخت تصويري گذشته مشابه فيلم است. آيا جاي خالي سلولوييد با چنين شكلي از نوستالژي حس خواهد شد؟ آيا براي بسياري از فيلمسازان هميشه احساس خانه را خواهد داشت؟

وراي نوستالژي، اسب جنگي اسپيلبرگ، قابليت فرد براي زندگي از خلال گذار را نشان مي‌دهد. تحول و معرفي تكنولوژي جديد كه با نوآوري در دوران جنگ ظهور پيدا كرده است، توسط يك تكنولوژي جنگي قديمي‌تر، يعني اسب، نجات پيدا مي‌كند. آيا تكنولوژي قديم موفق مي‌شود؟ آيا گذشته نجات پيدا خواهد كرد؟ آيا ما قادريم از ميان سنگرهاي نبرد مدرن جهت‌يابي كنيم و در عين حال به گذشته‌مان وفادار بمانيم؟ اسپيلبرگ پيشنهاد مي‌كند كه مي‌توانيم. گرچه جنگ، نزاع اقتصادي، يا قيد و بندهاي خانوادگي در تلاش براي گسستن ما از گذشته است، اين تصميم ما است كه اين پيوند تا چه حد قوي باشد. چندين فيلم ديگر كه نامزد بهترين فيلم در امسال هستند نيز به مشكل گذار مي‌پردازند، و از نجات پيدا كردن از آن فراتر مي‌روند. مانيبال به كارگرداني بنت ميلر تماما راجع به گذار است. مسوولان تيم آتلانتيك اكلاند به دنبال چيزي نو هستند؛ چيزي كه به آنها امكان رسيدن به موفقيت‌هاي بزرگ را با بودجه‌يي كم بدهد. اين يك گذار ناگهاني است؛ گذاري كه (طبق منطق اين فيلم) براي تحقق يافتن محتاج فوريت و باور است. يك قمار است. در اين فيلم درباره گذارها به نحوي خشن صحبت مي‌شود. «آيا ترجيح مي‌دهي يك گلوله به سرت بخورد يا پنج‌ تا به سينه‌ات و از خونريزي جان بدهي؟» آن‌طور كه شخصيت برد پيت، بيلي بين، مطرح مي‌كند، اگر اين را بتوان استعاره‌يي براي فيلم خواند، درخواستي براي دريافت سريع ضربه است؛ گذاري تندرو. «مي‌دانم كه داري بدجوري ضربه مي‌خوري، اما نخستين كسي كه از ديوار رد شه، هميشه خوني مي‌شه، هميشه. اين تهديد نه فقط يك شيوه تجارت، بلكه در ذهن آنها، همچنين تهديد براي بازي است. واقعا آن چيزي كه دارد تهديد مي‌شود سرزندگي آنهاست؛ شغل‌شان. شيوه كار كردن آنها را تهديد مي‌كند، و هر بار كه اتفاق مي‌افتد، چه زير سر حكومت باشد، يا يك شيوه تجارت، چه آدم‌هايي باشند كه سرنخ‌ها را در دست دارند- آنها دست‌شان روي دكمه خروج است- آنها مثل سگ هار مي‌شوند. » سخنراني‌ بين موقعيت ويژه را در مقام استعاره‌يي براي مقايسه آن با سياست، تجارت، يا «هرچيزي» برقرار مي‌كند. فيلم نه‌تنها بر يك فوريت، بلكه همچنين بر ميلي به هدايت تغيير دلالت مي‌كند: «اما اگر ما ببريم، با بودجه‌مان، با اين تيم، ما بازي را تغيير داده‌ايم. و اين چيزي است كه من مي‌خواهم. مي‌خواهم اين كار معنايي داشته باشد.» هنرمند ميشل آزاناويسوس بر عدم توانايي بازيگري براي گذار به جهان صدا تمركز دارد. اين فيلم، كه به منزله يك فيلم صامت عرضه شده، جهاني پيش از گذارهاي اساسي به صدا و رنگ را تصوير مي‌كند. فيلم‌ستيزهاي پيشرو فيلمسازان امروز را در حالي كه با چنين تغييري كلنجار مي‌رود، منعكس مي‌كند. منطق، اين فيلم‌ستيز را از خلال يك گناه اصلي پيش مي‌برد، كه به فيلمسازان دنياي مدرن هشدار مي‌دهد كه غرور، هر نوع بيزاري‌ از تغيير، ما را به نابودي تهديد مي‌كند. گذار در اين فيلم اجتناب‌ناپذير است؛ يا ملحق شو يا محو شو. در مقام برنده بهترين كارگرداني، بهترين بازيگر مرد نقش اصلي، بهترين فيلم سال، بهترين طراحي لباس، و بهترين موسيقي، به وضوح اين فيلم محبوب آكادمي بود. اين نكته نيز بايد در نظر گرفته شود كه تمام اين فيلم‌ها به آنچه هنرمند در حد اغراق انجام داده، اشاره كرده‌اند. در حالي كه ديگران به فيلم‌هاي گذشته، به ستارگان و تكنولوژي‌هاي قديم، با نگاه به راه‌هاي قبلي براي مواجهه با گذار اشاره مي‌كنند، هنرمند در كنه خود همين گذار است. هنرمند بيم و هراس ما را واقعيت مي‌بخشد و اين چهره را بدون نقابي به جهان عرضه مي‌كند. نيمه‌شب در پاريس، برنده بهترين فيلمنامه غيراقتباسي، داستان گيل، يك «نويسنده مزدبگير هاليوود»- بنا بر گفته خود او- را دنبال مي‌كند، در حالي كه او به معناي واقعي كلمه به گذشته نظر مي‌افكند، هر شب با سفر به عقب در زمان، آن هم در پاريس. با اين كار - ملاقات نويسندگان، سوررئاليست‌ها، هنرمندان، و موسيقيدانان در پاريس دهه 20 - او قادر است با حال دست و پنجه نرم كند. با اين حال فيلم همچنين خطري را به تصوير مي‌كشد كه در اين فكر كه گذشته به نحوي بهتر از حال حاضر است، صرفا به اين خاطر كه حال نيست، وجود دارد. همان‌طور كه گيل متوجه مي‌شود «حال همين است. كمي ناخوشايند است زيرا زندگي ناخوشايند است.» نيمه‌شب در پاريس ستيز حقيقي در دوران گذار امروزي را بازنمايي مي‌كند، ضرورتي براي گذشته براي مطلع ساختن حال در حالي كه اتكايي به گذشته (يعني عدم‌توانايي گذشته براي پيشرفت وراي خودش) معضل‌دار باقي خواهد ماند. و در جايي كه فيلم آلن احتمالا سوالي مطرح مي‌كند، هوگوي اسكورسيزي به پاسخي اشاره مي‌كند. آن‌طور كه مامان ژان (هلن مك‌كروري) مي‌گويد، «ژرژ، تو مدت درازي تلاش كردي گذشته را فراموش كني، اما اين كار نتيجه‌يي جز ناراحتي برايت نداشته. شايد وقت آن است كه تلاش كني به خاطر بياوري. » هوگو (برنده بهترين تركيب صدا، بهترين تدوين صدا، بهترين فيلمبرداري، بهترين كارگرداني هنري، و بهترين جلوه‌هاي بصري) نه‌تنها گذشته را به ياد مي‌آورد، بلكه معتقد است براي آنكه بتوان به طوري موثر پيش رفت، بايد گذشته را در آغوش گرفت. داستان فيلم جست‌وجوي گذشته در عين در آغوش گرفتن تكنولوژي‌هاي جديد است (كه طبق نظر آكادمي، اين در آغوش گرفتن موفقيت‌آميز بوده است). و با استفاده از RealD 3D درخشان، خود فيلم نگاهي به گذشته است همراه با استفاده از جديدترين ابزار، هنر گذشته آميخته به مدرن‌ترين تكنولوژي. اين پاسخي است كه هوگو به ستيز گذار مي‌دهد؛ درخواستي براي نگاه به عقب براي از دست ندادن چيزي، رويا-مانند، خود جادو. صنعت فيلمسازي در وضعيت سوگواري به سر مي‌برد، در اين فكر كه دقيقا چطور بايد ادامه دهد. اين‌گذاري است آشفته، پر از نوستالژي، كه بر تطبيق‌يافتن متمركز شده. سينما به كشمكش با جايي كه از آن آمده ادامه خواهد داد، در حالي كه به جلو مي‌رود. از نظر صنعتي تكنولوژي ارزان‌تر و جديدتر چيره خواهد شد. ما نشانه‌ها را ديده‌ايم. اين در شكل خود هيجان‌انگيز و اسفناك است. هر چند اين فيلم‌ها هشدار مي‌دهند كه تكنولوژي حال نبايد گذشته را فراموش كند. براي فيلمسازان و مخاطبان اين زمانه‌يي حساس است كه نبايد سرسري گرفته شود.
براي 105 سالگي جان وين
تولدت مبارك دوك
شنبه ششم خردادماه يكصدو پنجمين سالروز تولد جان وين، از بزرگ‌ترين بازيگران تاريخ سينما و چهره ماندگار سينماي وسترن بود. ماريو ميچل موريسون معروف به جان وين روز 26 مه ‌1907 در ايالت ايووا در شمال شرقي امريكا به ‌دنيا آمد و در سن 72 سالگي بر اثر سرطان در لس‌آنجلس درگذشت. وي پيش از مرگ در سال 1972 در 170 فيلم نقش‌آفريني كرد و در سال ‌1969 با فيلم «سنگريزه واقعي» موفق به دريافت جايزه اسكار بهترين بازيگر مرد شد. جان وين تجسم ايده‌آل‌هاي سنتي يا به اصطلاح ارزش‌هاي اصيل امريكايي بود كه شايد امروزه براي بسياري از مردم جهان ناخوشايند باشد. امريكاي جان وين جولانگاه آزادمردان است و قلمرو نظم و قانون؛ نظمي كه چه بسا ظالمانه است و قانوني كه مي‌تواند طرفدار زورمندان باشد. اين امريكا اعتماد فراوان و اراده قوي دارد و تا حدي هم قلدر و زورگوست. از هر چيز و هر كسي برتر است و چون از ديگران قوي‌تر است، پس به خود حق مي‌دهد كه حرف و نظر خود را با زور هم پيش ببرد.

جان وين از زماني كه در سينما به شهرت رسيد، هميشه نماينده انديشه‌هاي كهنه و محافظه‌كارانه بود. در جريان جنگ داخلي اسپانيا كه بيشتر شهروندان آزاديخواه امريكا و جهان از بنيادهاي جمهوري حمايت مي‌كردند، جان وين سرسختانه از ناسيوناليست‌هاي سلطنت‌طلب كه قاتلان دموكراسي جوان اسپانيا بودند پشتيباني مي‌كرد و براي آنها كمك مالي مي‌فرستاد.

جان وين از زماني كه در سينما به شهرت رسيد، هميشه نماينده انديشه‌هاي كهنه و محافظه‌كارانه بود. در جريان جنگ داخلي اسپانيا كه بيشتر شهروندان آزاديخواه امريكا و جهان از بنيادهاي جمهوري حمايت مي‌كردند، جان وين سرسختانه از ناسيوناليست‌هاي سلطنت‌طلب كه قاتلان دموكراسي جوان اسپانيا بودند پشتيباني مي‌كرد و براي آنها كمك مالي مي‌فرستاد.

در جنگ جهاني دوم جان وين با ورود امريكا به جنگ و گشودن جبهه شرق اروپا مخالف بود، زيرا عقيده داشت كه جنگ فرصتي است تا آلمان نازي حساب «اتحاد شوروي» را يكسره كند تا جهان از «شر كمونيسم» راحت شود.

بيشتر سينمادوستان تصوير جان وين را بيشتر از خود او دوست دارند. او را نه پشت تريبون‌هاي تبليغاتي بلكه روي پرده سينما مي‌پسندند. او روي اكران زنده‌تر و شاداب‌تر و انسان‌تر است. در تاريكي سينما او را روشن‌تر مي‌بينيم. جان وين تنها بازيگر امريكايي بود كه در زمان حياتش سيماي اسطوره‌يي پيدا كرد. او با هيكل تنومند، حركات نرم و صداي كلفت و دورگه‌اش از ابعاد انساني بزرگ‌تر بود. وقتي تفنگ به دست مي‌گرفت و بر پشت اسب به سوي افق‌هاي دور مي‌تاخت، تماشاگر مي‌دانست كه از او كارهايي برمي‌آيد كه فراتر از توش و توان ماست. در عين حال او در بيشتر نقش‌ها انساني بود معمولي با تمام ضعف‌ها و محدويت‌هاي بشري، براي همين هم مي‌توانستيم با او همدردي داشته باشيم و گاه در جلد او فرو برويم. هيچ بازيگري در سينماي امريكا مانند جان وين به ژانر يا شاخه سينماي وسترن هويت نداده است. همه بزرگان هاليوود از‌گري كوپر و كرك داگلاس تا برت لنكستر و جيمز استوارت و در سال‌هاي نزديك‌تر پل نيومن و رابرت ردفورد و استيو مك‌كويين و كلينت ايستوود و كوين كاستنر به قهرمانان غرب وحشي جان داده‌اند، اما هيچ يك از آنها به برازندگي و استواري جان وين در دل دره‌هاي غريب و دشت‌هاي پهناور و آسمان‌هاي درخشان آن ديار ناآشنا جا نيفتادند.

جان وين با قد افراشته، چهره سوخته و نگاه عميق با چشم‌اندازهاي بكر و غريب غرب وحشي يگانه بود. او در قالب گاوچران يا كلانتر، در سيماي ششلول‌بند يا سواره‌نظام، مرد تيپيك دنياي وسترن بود كه گويي همان دم از دل چشمه‌هاي رخشان و صخره‌هاي سخت برجوشيده بود. او خود يكپارچه وسترنر يا مرد اصيل غرب بود. يل آشناي دشت‌هاي بيكران غرب، كه نياز نداشت نقش كابوي را بازي كند. درست برعكس؛ اين كابوي بود كه نياز داشت از او تقليد كند تا به يك كابوي واقعي بدل شود. جان وين در نزديك به 200 فيلم ايفاي نقش كرده، اما سيماي واقعي او در سينماي وسترن است كه به كمال جان مي‌گيرد در پهندشت‌هاي فراخ و دره‌هاي پرسنگلاخ است كه اين «يكه‌سوار» سرشار از سرزندگي و شادابي، با تمام قامت در افق قد مي‌كشد. غولي زيبا كه از بطن طبيعت وحشي ‌زاده مي‌شود، آماده، تا بر افق‌ها و افلاك چيره شود. در رفتار او پويه‌يي غريزي هست كه او را از تكرار و ابتذال دور مي‌كند. سيماي او در سايه روشن عواطف و انگيزه‌هاي گوناگون تغيير رنگ مي‌دهد. خشم و خشونت مردانه او در يك آن به عطوفت و مهرباني بدل مي‌شود، گويي در پيكر زمخت اين «غول بياباني»، كودكي معصوم و بي‌آزار كز كرده است. جان وين در سال 1926 در زمان سينماي صامت بازيگري را شروع كرد. سال‌ها بعد در سال 1939 بود كه با وسترن برجسته جان فورد به نام «دليجان» به شهرت رسيد. در فيلم‌هاي حماسي جان فورد بود كه سيماي جان وين تا حد اسطوره‌يي زوال‌ناپذير قوام گرفت؛ در فيلم‌هايي مانند «قلعه»، «آپاچي»، «ريو گرانده»، «جست‌وجوگران»، «دختري با روبان زرد»، « آخرين فرمان»، « مردي كه ليبرتي والانس را كشت» و «سواره نظام». اين فيلم‌ها امروزه به گنجينه كلاسيك سينما پيوسته‌اند.

سينماگر بزرگ ديگري كه در تكوين سيماي اسطوره‌يي جان وين سهم داشت هاوارد هاكز است. او پس از ساختن وسترني زيبا به نام «رود سرخ» به سال 1948، در سال‌هاي بعد با سه گانه‌يي ظريف و استادانه موفق شد بلوغ بازيگري جان وين را به نمايش بگذارد. اين سه گوهر سينماي وسترن عبارتند از: ريو براوو، ريو لوبو و الدورادو. جان وين دو فيلم نيز كارگرداني كرد: وسترني به نام آلامو در سال 1959 ساخت و فيلم جنگي «كلاه‌سبزها» را به سال 1968. اما در ستايش از او لازم نيست از اين دو فيلم سخني گفته شود. به سادگي بايد گفت كه او بازيگري توانا بود كه سينماي وسترن به او مديون است. آخرين نقش‌آفريني جان وين، ستاره نام‌دار سينماي امريكا، 31 سال بعد از مرگ او، در قالب دي‌وي‌دي عرضه مي‌شود.
معرفي برندگان بخش دو هفته کارگردانان و سينه‌فونداسيون جشنواره کن
سينما در انتظار برگزيده نخل طلا
خبرآنلاين| فيلم «نه» ساخته پابلو لارين در چهل و چهارمين دوره بخش جنبي دو هفته کارگردانان جشنواره کن برنده جايزه سينماي هنري 2012 شد. به گزارش خبرآنلاين، گائل گارسيا برنال در اين فيلم که بر مبناي داستاني واقعي ساخته شده، نقش يک مدير بخش آگهي را بازي مي‌کند که وقتي آگوستو پينوشه، ديکتاتور شيلي در سال 1988 يک همه‌پرسي برگزار کرد تا هشت سال ديگر بر مسند قدرت باقي بماند، با راه‌اندازي يک کمپين کاملا حساب‌شده پينوشه را از قدرت خارج کرد. «نه» توليد مشترک شيلي، امريکا و مکزيک است.

درام روان‌شناختي پرقدرت «پشيمان» به کارگرداني مرزق الواش، فيلمساز پيشکسوت الجزايري برنده جايزه سينماي اروپا بهترين فيلم اروپايي بخش دو هفته کارگردانان شد. اين جايزه را کنفدراسيون بين‌المللي سينماهاي هنري (CICAE) اعطا مي‌کند که يک انجمن هنري است. «پشيمان» توليد مشترک الجزاير و فرانسه است.

فيلم رمانتيک «کاميل به عقب بازمي‌گردد» ساخته نومي لووفسکي فيلمساز فرانسوي برنده جايزه SACD جامعه نويسندگان و آهنگسازان دراماتيک SACD شد. اين جايزه به فيلم‌هاي فرانسوي‌زبان اعطا مي‌شود.21 فيلم بلند در چهل‌وچهارمين دوره بخش دو هفته کارگردانان جشنواره کن رقابت کردند که در ميان آنها 18 فيلم نخستين بار در دنيا روي پرده رفتند. «يک خانواده محترم» اولين فيلم بلند داستاني مسعود بخشي نماينده سينماي ايران در اين بخش بود.نوري بيلگه جيلان، فيلمساز ترک («سه ميمون» و «روزي روزگاري در آناتولي») جايزه کالسکه طلايي يک عمر دستاورد اين دوره بخش دو هفته کارگردانان را دريافت کرد. بخش دو هفته کارگردانان جشنواره کن را انجمن کارگردانان فرانسه پس از ناآرامي‌هاي مه 1968 به راه انداخت. هدف اين بخش کمک يا تبليغ براي فيلم‌هاي جديد و آوانگارد از سراسر دنياست.فيلم روسي «جاده» ساخته تايسيا ايگومنتسوا جايزه اول پانزدهمين دوره بخش فيلم‌هاي کوتاه و سينه‌فونداسيون جشنواره فيلم کن را از آن خود کرد.ژان پي‌ير داردن کارگردان، فيلمنامه‌نويس و تهيه‌کننده بلژيکي رياست هيات داوران اين بخش را بر عهده داشت که شامل کريم اينوز، آرسينه خانجيان، امانوئل کاريره و ويوليک-واي بود.جايزه دوم به فيلم امريکايي «آبيگيل» ساخته متيو جيمز ريلي اعطا شد و ميگل آنگل مولت، فيلمساز کوبايي براي «ميزبان‌ها» جايزه سوم را برد. اين سه فيلم به ترتيب 18 هزار، 5/13 هزار و 9 هزار يورو دريافت کردند. حضور اولين فيلم بلند برنده جايزه اول بخش فيلم‌هاي کوتاه و سينه‌فونداسيون در جشنواره کن قطعي است.

بخش سينه‌فونداسيون را ژيل ژاکوب، رييس فعلي جشنواره کن در سال 1998 راه‌اندازي کرد. برگزارکنندگان اين بخش با هدف کشف فيلمسازان جديد هر سال بين 15 تا 20 فيلم کوتاه و نيمه‌بلند را به کارگرداني دانشجويان فيلمسازي از سراسر جهان انتخاب مي‌کنند.گروهي از فيلمسازان مانند نادين لبکي که پارسال فيلم «الان کجا برويم؟» را در بخش نوعي نگاه جشنواره کن داشت، با حضور در بخش سينه‌فونداسيون به شهرت رسيدند. امسال 15 فيلم دانشجويي از ميان 1700 فيلم متقاضي براي رقابت در بخش فيلم‌هاي کوتاه و سينه‌فونداسيون انتخاب شدند.
برندگان جوايز هفته منتقدان جشنواره
فيلمي توليد مشترک اسپانيا، امريکا و مکزيک جايزه بزرگ پنجاه‌ويکمين دوره هفته منتقدان جشنواره فيلم کن را از آن خود کرد.به گزارش خبرآنلاين، درام با موضوع مهاجرت «Aqui y alla» اولين فيلم بلند آنتونيو مندز اسپارزا، فيلمساز اسپانيايي است.اين فيلم داستان مردي است که پس از سال‌ها زندگي در غرب به دهکده کوهستاني خود در مکزيک بازمي‌گردد و مي‌کوشد جايگاه خود را در جامعه پس بگيرد. «Aqui y alla»را يک هيات داوران متشکل از چند منتقد فيلم از جمله رابرت کوهلر از ورايتي به رياست برتران بونلو، فيلمساز فرانسوي به عنوان فيلم برتر پنجاه‌ويکمين دوره هفته منتقدان جشنواره فيلم کن انتخاب کرد.جايزه جديد Visionary که با حمايت شبکه چهار فرانسه اعطا مي‌شود، به «آخرين آمبولانس سوفيا» ساخته ايليان متف، فيلمساز بلغاري رسيد که مستندي درباره سه پيراپزشک بسيار پرکار در صوفيه است، شهري با بيش از دو ميليون جمعيت و تنها بيش از 10 آمبولانس. اين فيلم سيستم پزشکي در حال فروپاشي بلغارستان را مورد توجه قرار مي‌دهد.سلين اسکياما، کارگردان فرانسوي رياست داوران جايزه Visionary را بر عهده داشت که متشکل از منتقدان جوان بود.تريلر «همسايه‌هاي خدا» ساخته مني ياييش فيلمساز اسراييلي برنده جايزه SACD شد که جامعه نويسندگان، کارگردانان و آهنگسازان دراماتيک اعطا مي‌کند. برتران تاورنيه فيلمساز فرانسوي يکي از داوران اين بخش بود.«وحشي‌ها» اولين تجربه کارگرداني آلخاندرو فادل فيلمساز آرژانتيني جايزه CID/ CCAS را دريافت کرد که با حمايت انجمن سينماي مستقل و صندوق اصلي فعاليت‌هاي اجتماعي اعطا مي‌شود. فادل يکي از فيلمنامه‌نويسان فيلم «فيل سفيد» ساخته پابلو تراپرو است.هفت فيلم بلند سينمايي براي دريافت جوايز اين دوره هفته منتقدان جشنواره فيلم کن رقابت کردند.هفته منتقدان کن براي بسياري از فيلمسازان اول يا دوم حکم سکوي پرتاب را دارد. کارگرداناني چون اوليويه آساياس، فرانسوا اوزون، گاسپار نوئه، آندرا آرنولد و جف نيکولز - که پارسال با فيلم «پناه بگير» برنده جايزه هفته منتقدان شد - پس از نمايش فيلم‌هايشان در اين بخش در مسير موفقيت قرار گرفتند.هفته منتقدان امسال براي اولين بار با مديريت هنري شارل تسون برگزار شد.شصت‌وپنجمين جشنواره فيلم کن 16 تا 27 مه (27 ارديبهشت تا 7 خرداد) برگزار مي‌شود و برگزيدگان آن و صاحب نخل طلاي اين دوره از جشنواره امشب معرفي مي‌شوند.
عناوين اين صفحه
دوستان خوب
نوستالژي از جنس فيلم
تولدت مبارك دوك
سينما در انتظار برگزيده نخل طلا
برندگان جوايز هفته منتقدان جشنواره

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام