پنج شنبه، 1 تير 1391 - شماره 2424
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: سينماي جهان
فيلم‌هاي محبوب وودي آلن در سينماي ايتاليا
سينما پاراديزوي آقاي آلن


وودي آلن در نمايي از آخرين ساخته اش «به رم با عشق»

ديويد ايتزاكف|ترجمه: كاوه جلالي


من «شيخ سفيد»، «ولگردها»، «جاده» و البته «هشت و نيم» را دوست داشتم. اما از ميان فيلم‌هاي فليني،‌ انتخاب اول و آخر من «آماركورد» است. «آماركورد» فيلمي است كه هر سال مي‌توانم به تماشاي آن بنشينم. او آشكارا دوران كودكي خود در زيميني ايتاليا را بازسازي مي‌كند و شما هم همراه كارگردان، كودكي مي‌كنيد. در كنار او، پدر و مادرش، خانواده و بستگانش،‌ مردم محلي، قصه‌هاي محلي، مراسم و رژه‌هاي محلي در ميدان مركزي شهر و كارهايي كه مردم در زندگي روزمره خود به آن مي‌پردازند، حضور داريد



نيويورك تايمز|وودي آلن اخيرا گفته است: «هيچ چيز بيشتر از اينكه يك فيلمساز خارجي باشم، برايم مهم نبوده است. البته من اهل بروكلينم كه يك كشور خارجي به حساب نمي‌آيد، ولي خب بالاخره خوشبختانه به يك فيلمساز خارجي تبديل شدم، آن هم بر اثر يك حادثه، چون در كشور خودم پولي براي ساختن فيلم پيدا نمي‌كردم.

تور فيلمسازي وودي آلن در اروپا يك دهه پيش و از انگلستان آغاز شده: «امتياز نهايي»، «اسكوپ»،

«روياي كاساندرا»، «غريبه بلندقد گند‌م‌گوني را ملاقات خواهي كرد» و در اسپانيا: «ويكي كريستينا بارسلونا» و فرانسه: «نيمه‌شب در پاريس» (كه موفق به دريافت اسكار بهترين فيلمنامه غيراقتباسي هم شد) ادامه پيدا كرد و در آخر حالا به ايتاليا رسيده است، با فيلمي به نام «به رم با عشق». سوني پيكچرز پخش اين فيلم را بر عهده دارد و آلك بالدوين، جسي آيزنبرگ، آلن پيج، روبرتو بنيني و خود وودي آلن در آن بازي مي‌كنند. آخرين ساخته آلن هم مخلوطي است از كمدي و مايه‌هاي ملودراماتيك كه شوخي و عشق در ميان مجموعه‌يي از بازيگران امريكايي و ايتاليايي تقسيم مي‌شود. آلن چندين و چند بار نام فيلم را عوض كرد و با اسامي مختلفي بازي كرد و در نهايت به اين اسم رسيد؛ اسمي كه هم اداي ديني است به ايتاليا و هم فيلمسازان ايتاليايي كه آلن هميشه عاشق و ستايشگر آنان بوده است. در حقيقت برخي از اين فيلمسازان چندان آلن را متاثر از خويش كردند كه آلن تصميم گرفت به حرفه كارگرداني روي بياورد.

آلن كه اكنون 76 سال دارد، در يك مصاحبه تلفني گفته است: دار و دسته ما در 17 سالگي گروهي اوباش و دزد بودند و اصلا و ابدا نمي‌توانيم آنها را روشنفكر بدانيم اما به هر حال فيلم‌هاي ايتاليايي كه در نيويورك اكران مي‌شدند، جزء هميشگي رژيم غذايي فرهنگي ما بود. خيلي برايمان عجيب بود كه با چه بلوغي مي‌شود درباره مسائل عميق فيلم ساخت و همين مساله به شدت ما را تحت تاثير قرار داد. آلن در مصاحبه با ديويد ايتزاكف درباره چهار فيلم ايتاليايي كه بيشترين تاثير را روي او گذاشته‌اند، حرف زده است. او در اين مصاحبه گفته است اين كارگردانان شيوه جديدي براي قصه‌گويي اختراع كردند و در كوتاه‌زمان همين شيوه اختراعي براي ما درست‌ترين روش قصه‌گويي شده. ما نسخه و برداشت خودمان از اين شيوه قصه‌گويي را داشتيم و به هر حال به اندازه وقتي كه خود اساتيد ايتاليايي از آن استفاده مي‌كردند، هيجان‌انگيز، درخشان و نفسگير نبوده. فيلم‌هايي كه بيشترين تاثير را بر من گذاشتند از قرارند:



دزد دوچرخه به كارگرداني ويتوريو دسيكا محصول سال 1948

اين فيلم مهم‌ترين فيلم سينماي ايتاليا و شايد يكي از بهترين فيلم‌هاي تاريخ سينما از نظر من باشد. وقتي نوجوان بودم اين فيلم به نمايش درآمد، در همان سال‌هايي كه «استرومبلي» يا «برنج تلخ» را ديدم. وقتي فيلم را مي‌بينيد، خيلي ساده به نظر مي‌رسد، انگار كه هيج زحمتي براي آن كشيده نشده است. منظورم اين است كه ديگر ساده‌تر از اين چه مي‌شود ساخت؛ مردي صاحب دوچرخه‌يي است كه براي تامين زندگي‌اش به آن نياز دارد. دوچرخه به سرقت مي‌رود و مرد به همراه پسرش جست‌وجو براي يافتن دوچرخه را آغاز مي‌كنند. رابطه پسر و پدر گاهي همراه با خشم و نارضايتي است و گاهي همراه با احساسات و عاطفه و محبت.اين مساله غيرقابل كنترل است اما رابطه در ابتدايي‌ترين و بدوي‌ترين سطح جريان مي‌يابد. مجبور نيستيد درباره چيزي فكر كنيد؛ فقط به شخصيت‌ها نگاه مي‌كنيد و مخمصه‌يي كه گريبانگيرشان شده است را دنبال مي‌كنيد. اين فيلم كامل و بي‌عيب و نقص است و همه اجزاي آن در بهترين شكل خود عمل مي‌كند.



واكسي به كارگرداني ويتوريو دسيكا محصول سال 1946


اين فيلم را زماني ديدم كه كمي بزرگ‌تر شده بودم. به گمانم در حدود 30 سالگي‌ام بود كه «واكسي» را ديدم. همان موقع هم فيلم شاهكاري به نظرم آمد كه به همه سوالات من پاسخ مي‌داد. فكر مي‌كنم از آن فيلم‌هايي بود كه اكران محدودي داشت چون خيلي‌ها را ملاقات كردم كه فيلم دسيكا را نديده بودند. فيلم با دو بچه شروع مي‌شود كه به نظر مي‌رسد رفقايي خوب و صميمي هستند؛ آنقدر صميمي كه ديگر صميمي‌تر از آن نمي‌شود. اين دو رفيق يك اسب مي‌خرند و همين باعث مي‌شود بدبختي‌ها پشت سر هم بر سر آنها فرود بيايد. وضعيت همين‌طور مدام بدتر و بدتر مي‌شود و وضعيت اين بچه‌ها هم وخيم‌تر. فكر مي‌كنم خيلي‌ها چنين تجربه‌يي را از سر گذرانده‌اند؛ اضطراب ناشي از متهم شدن به كار نكرده و البته عدم توانايي برقراري ارتباط با جهان بيرون و توضيح دادن براي ديگران و شرايط كه هي بدتر مي‌شود و كاري از دست شما ساخته نيست زيرا شما از تمدن و مراحل قانوني يك روند قضايي دور افتاده‌ايد. اما بخش شاعرانه فيلم كه مرا به شدت تحت تاثير قرار داد، رابطه ميان اين دو كودك بود. رابطه آنها از رابطه‌يي همراه با احترام متقابل، احساس عاطفه و مهرباني و سادگي آغاز مي‌شود و تا آنجا ادامه مي‌يابد كه با خشونت و دعوا در برابر هم مي‌ايستند.



آگرانديسمان ساخته مايكل آنجلو آنتونيوني محصول سال 1966


آگرانديسمان احتمالا بهترين فيلم آنتونيوني نيست. حتي با دو فيلمي كه پيش از اين درباره آنها حرف زدم، هم قابل مقايسه نيست. اما من از تماشاي اين فيلم لذت مي‌‌برم. فيلمبرداري آگرانديسمان را كارلو دي‌پالما انجام داده است كه به نظرم كاري فوق‌العاده و عالي است. داستان فيلم هرچند چندان گويا نيست و از خيلي جهات مبهم است اما خيلي جذاب پيش مي‌رود. داستان فيلم سرشار است از حس زندگي، موسيقي، زنان زيبا و گردش در شهر لندن. اما اگر تنها يك لحظه در اين زندگي تفكر و تامل كنيد، يك صحنه از آن را ثابت كنيد و هي بزرگ‌تر و بزرگ‌تر كنيد، آن‌ وقت با چه چيز مواجه مي‌شويد؟ بله، مرگ. اين درست جايي است كه با ديويد همينگز (بازيگر اصلي فيلم آگرانديسمان همراه مي‌شويد. شما هم همراه او از پارك عكاسي مي‌كنيد، عكس‌ها را بزرگ مي‌كنيد، روي ديوار مي‌اندازيد و بعد مي‌فهميد كه چيزي درست نيست، چيزي در جاي خود قرار نگرفته است. بايد همه آن زرق و برق‌ها، رنگ‌ها و صداها، لذت‌ها و خوشي‌ها، بي‌خبري‌ها و خنده‌هاي از ته دل را كنار بزنيد تا بفهميد آنچه در هر لحظه و هر جا حاضر است فقط و فقط مرگ است.اين قضيه به نظرم مهم‌ترين و اصلي‌ترين تفكر پشت فيلم بود و من آن را براي خودم كشف كردم.



آماركورد ساخته فدريكو فليني محصول سال 1976

من «شيخ سفيد»، «ولگردها»، «جاده» و البته «هشت و نيم» را دوست داشتم. اما از ميان فيلم‌هاي فليني،‌ انتخاب اول و آخر من «آماركورد» است. «آماركورد» فيلمي است كه هر سال مي‌توانم به تماشاي آن بنشينم. او آشكارا دوران كودكي خود در زيميني ايتاليا را بازسازي مي‌كند و شما هم همراه كارگردان، كودكي مي‌كنيد. در كنار او، پدر و مادرش، خانواده و بستگانش،‌ مردم محلي، قصه‌هاي محلي، مراسم و رژه‌هاي محلي در ميدان مركزي شهر و كارهايي كه مردم در زندگي روزمره خود به آن مي‌پردازند، حضور داريد. دنياي فليني را مي‌شود از خلال همين تصاوير درك كرد. مردم ده به غريبه‌ها چپ‌‌چپ نگاه مي‌كنند و آنها را مثل ستارگان سينما در نظر مي‌آورند؛ همان مردمي كه در اطراف سينماي شهر پرسه مي‌زنند. اين دنياي بازسازي‌شده كاملا قابل درك است چرا كه بازسازي از طريق واقع‌نمايي يا عكاسي و فيلمبرداري اتفاق نمي‌افتد بلكه در همه چيز نوعي از خلق كارتوني و كاريكاتوري، همراه با اغراق و بزرگنمايي وجود دارد اما با همه اين حرف‌ها و توصيف‌ها هنوز كاملا قابل لمس و حس‌كردني است. شما هنوز در آن قرار داريد و باورش كرده‌ايد. تمام تجربيات و خاطراتي كه در فيلم وجود دارد، كاملا قابل فهم و قابل درك است.
نئورئاليسم و جريان چپ در سينماي ايتاليا
نگاه تلخ به جهان


فرشاد حسني

1922 نه‌تنها در تاريخ سياسي ايتاليا حائز اهميت است بلكه براي سينماي اين كشور نيز يك نقطه مهم به حساب مي‌آيد. به قدرت رسيدن موسوليني در ابتدا براي ايتاليايي‌ها نويد‌دهنده روزهاي خوش بود اما هرچه پيش رفت اميد روزهاي خوش جاي خود را به حذف كليه حقوق و آزادي‌هاي دموكراتيك داد. حكومت فاشيستي موسوليني دولت را به عنوان يك واقعيت حقيقي مبنا قرار داد و نابودي آزادي فردي را در لفافه‌يي از تئوري‌ها و تبليغات مبتني بر تعصبات قومي و نژادي پوشاند. موسوليني حالا ديگر صاحب يك فلسفه شده بود، او عقيده داشت زايش يك ايده همواره با نفي خشونت‌آميز ايده‌هاي پيشين همراه است، او خيلي زود به اهميت سينما براي ديكته كردن افكار خود پي برد. سينماي ايتاليا كه روزگاري با فيلم‌هايي نظير «كجا مي‌روي» گواتزوني و «كابيريا» جيوواني پاسترونه آغازگر تحولات مهمي در سينما بود، ديري نپاييد كه بدل به تريبوني براي تبليغات فاشيستي شد. دولت تنها از فيلم‌هايي حمايت مي‌كرد كه مبلغ ايدئولوژي آنها بودند، در فيلم‌هاي وارداتي نيز تغييراتي صورت مي‌گرفت به طور مثال سرباز فراري فيلم «ساحل مه‌آلود» كارنه به صورت آدم بي‌گناهي درمي‌آيد كه در حال گذراندن مرخصي است و عنوان «آزادي از آن ما است» رنه كلر به «آزادي از آن من است» تغيير مي‌كند. جنگ موسوليني در ليبي، ستايش از سپاهيان فرانكو و نبرد حبشه تبديل به موضوعات فيلم‌ها شده بودند. آنها در اين فيلم‌ها مي‌كوشيدند سياست آفريقايي فاشيست‌ها را با سياست روم باستان پيوند دهند. اولين واكنش نسبت به اين فيلم‌هاي ايدئولوژيك و تبليغي در عصر فيلم‌هاي «تلفن سفيد» صورت گرفت. تلفن سفيد به فيلم‌هايي اطلاق مي‌شد كه به محيط‌هاي طبقه بالاي اجتماعي مي‌پرداخت و از آنجا كه در گوشه تصوير معمولا يك تلفن سفيد كه نشان‌دهنده زندگي تجملي بود وجود داشت به اين نام معروف شدند. اين فيلم‌ها اگر چه از نظر هنري قابل تامل نبودند اما براي مردمي كه از فيلم‌هاي تاريخي و قراردادي به ستوه آمده بودند غنيمتي محسوب مي‌شدند. در اوايل دهه 40 كارگرداناني از قبيل كاستلاني و كياريني دست به كار ساختن فيلم از روي متون ادبي قرن نوزدهم زدند، از آنجا كه تمام توجه آنها به ساخت گرافيكي تصوير بود به آنها لقب «كاليگراف» دادند. سال 1942 فرامي‌رسد، همزمان با از بين رفتن موسوليني جرياني در سينماي ايتاليا به وجود آمد كه تاثيراتش حتي تا امروز ادامه داشته: نئورئاليسم. بلازتي، كارگردان كهنه‌كار سينما، دست به ساخت فيلمي مي‌زند تحت عنوان «چهار قدم در ابرها». قهرمان فيلم تاجر كوچكي است كه به سفر مي‌رود، در اتوبوس با دختري آشنا مي‌شود، دختر از وي مي‌خواهد براي زمان كوتاهي نقش شوهرش را بازي كند تا از چنگ پدرش بگريزد. مرد تاجر به رغم ميلش اين كار را انجام مي‌دهد اما در ادامه براي اينكه به زندگي يكنواخت خود برگردد از اين كار رهايي مي‌يابد. اين براي اولين بار است كه يك مرد از طبقه متوسط به عنوان قهرمان در مركزيت داستان قرار مي‌گيرد، ديگر از قهرمانان تنومند و شكست‌ناپذير فيلم‌هاي تاريخي و اشراف‌زادگان فيلم‌هاي تجمل‌گرايانه خبري نيست. زندگي روزمره و يكنواخت مرد تاجر كاملا هنرمندانه به نمايش درمي‌آيد، اما اين تازه اول راه است. همزمان با شكل‌گيري نهضت مقاومت ضد فاشيستي متشكل از كمونيست‌ها، سوسياليست‌ها و احزاب ديگر، لوچينو ويسكونتي جوان همراه با ماريو آليكاتا و جوزپه دسانتيس كه جزو كمونيست‌ها بودند دست به نوشتن فيلمنامه‌يي مي‌زنند تحت عنوان «وسوسه» كه اقتباسي است از رمان «پستچي هميشه دو بار زنگ مي‌زند» اثر جيمز ‌ام.كين امريكايي. در آن وهله زماني رمان‌هاي امريكايي مانند آثار همينگوي، اشتاين بك و فاكنر در ميان روشنفكران ايتاليايي به خاطر نزديكي فضاي آنها با ايتالياي دهه 40 بسيار پرطرفدار بود. وسوسه ساخته مي‌شود. قصه فيلم از اين قرار است كه يك مرد مكانيك عاشق همسر ‌ميهمانسراداري مي‌شود. آنها تصميم مي‌گيرند شوهر زن را به قتل برسانند اما پس از انجام نقشه دچار اختلاف مي‌شوند. زن در يك سانحه رانندگي كشته مي‌شود و مرد مكانيك نيز توسط پليس دستگير مي‌شود. اين فيلم در آن عصر يك شوك به حساب مي‌آمد، وسوسه براي اولين بار به واقعيت معاصر چشم مي‌گشايد كه به شكلي كاملا بديع و فارغ از كليشه‌هاي رايج خود را در محدوديتي غم‌انگيز مي‌نماياند. وسوسه سال‌ها در توقيف ماند. اصطلاح «نئورئاليسم» اولين بار توسط «باربارو» درباره آثار «مارسل كارنه» فرانسوي به كار برده شد اما فيلمي كه برچسب نئورئاليستي را به فيلم‌هاي ايتاليايي چسباند «رم شهر بي‌دفاع» روسليني بود. روسليني واقعيت هستي را با همان سختي تجربه‌شده بازتاب داد. او در اين اثر اتحاد نيروهاي نهضت مقاومت را به بهترين شكل ممكن در قالب سه نفر از احزاب مختلف كه توسط آلمان‌ها كشته مي‌شوند نشان مي‌دهد. درهم‌آميزي صحنه مرگ «پينا» با هنرمندي «آنا مانياني» و هجوم ناگهاني سربازان آلماني باعث القاي اين مطلب مي‌شود كه سرنوشت پينا سرنوشت محتوم همگان است. روسليني در اين اثر و فيلم‌هاي ديگرش به خوبي مستندپردازي را به يكي از ويژگي‌هاي سينماي نئورئاليستي بدل كرد.

«ويتوريو دسيكا» و «چزاره زاواتيني» با «دزد دوچرخه» باب جديدي در نئورئاليسم گشودند. «ريچي» كارگري است كه به تازگي شغل پلاكارد چسباني را پيدا كرده اما چيزي نمي‌گذرد كه دوچرخه او را مي‌دزدند. پس از جست‌وجوهاي فراوان با پسرش «برونو» دزد را پيدا مي‌كنند اما چون مدركي عليه او ندارند. به ناچار او را رها مي‌كنند. در ادامه تلاش ريچي براي دزديدن دوچرخه متعلق به ديگري بي‌نتيجه مي‌ماند، ريچي مغموم همراه پسرش در لابه‌لاي جمعيت ناپديد مي‌شوند. در اين فيلم سرنوشت فردي عينيت پيدا مي‌كند و تضاد طبقاتي جامعه بدون اينكه جنبه ماركسيستي داشته باشد به نمايش در مي‌آيد. دسيكا با نگاهي تلخ، بي‌رحمي و بيگانگي دنيا را نشان مي‌دهد. در برابر نوميدي ريچي، بي‌اعتنايي و عدم اطمينان رخ مي‌نمايد. در اين فيلم تمام مولفه‌هاي مورد علاقه زاواتيني ديده مي‌شود: استفاده از نابازيگران، پرداختن به زندگي روزمره بدون هيچ‌گونه دخل و تصرف و كاملا مستندگونه و نيز انتخاب موضوع از دل حوادث واقعي. به نظر نگارنده چهار فيلمي كه در بالا ذكر شد محرك چرخ دنده‌هاي سينماي نئورئاليستي و سازنده تمام مولفه‌هاي اين نوع سينما بودند. جمله پاياني را از «سوزچكي داميكو» چهره كمتر شناخته‌شده سينماي نئورئاليستي- در ميان مردم- نقل مي‌كنم. داميكو فيملنامه‌ نويس آثار زيادي از جمله «دزد دوچرخه» بود، وي راجع به نئورئاليسم و جريان چپ چنين عنوان مي‌كند: «نئورئاليسم وابسته به شرايط اجتماعي بود. ايدئولوژي چپ به مردم نظر داشت. اكثر فيلمسازان ايتاليايي آن دوران گرايش‌هاي چپ داشتند، بنابراين ديدگاه‌هايشان در آثارشان متبلور شد. آنها مي‌خواستند حقايق جامعه را عيان كنند و نشان دهند حكومت 20 ساله فاشيست‌ها چه بر سرشان آورده، البته فكر نمي‌كنم كسي انتظار توفيق آن فيلم‌ها در خارج از مرزهاي ايتاليا را داشت.»
وودي ايتاليايي
ماركو والريو |ترجمه: فرزاد ح. طاري

خلاصه داستان:


چهار داستان كه در رم مي‌گذرد. جري (وودي آلن) و نانسي (جودي ديويس) زوجي امريكايي به رم سفر مي‌كنند، چون دخترشان تصميم گرفته با يك پسر ايتاليايي ازدواج كند. لئوپولدو پيزانيلو (روبرتو بنيني) مردي كه بدون هيچ دليل منطقي، ناگهان مشهور مي‌شود، همچون يك ستاره. آرشيتكت كاليفرنيايي، جان (الك بالدوين) يكي از هوادارانش را ملاقات مي‌كند به نام جك (جسي آيزنبرگ) كه به دليل علاقه به مونيكا (آلن پيج) بهترين دوست نامزدش، دچار مشكلاتي شده است. آنتونيو و ميلي (الساندرو تيبري و الساندرو ماستروناردي) زوج جواني هستند كه به رم رسيده‌اند تا خوشبختي را در پايتخت بيابند. زندگي اين زوج متاثر از ملاقات‌شان با يك زن خياباني (پنه‌لوپه كروز) و يك ستاره سينما (آنتونيو آلباتزه) در مسيري تازه قرار مي‌گيرد.



وودي ايتاليايي

گاهي تماشاي چند تصوير از تريلر يك فيلم، براي محكوم كردن اثر كافي است. بدبختانه در مورد «به‌رم، با عشق»‌ همين گونه است؛ نخستين فيلمي از كارگردان نيويوركي كه تمام صحنه‌هايش در ايتاليا مي‌گذرد. (البته برخي تصاوير فيلم «همه مي‌گويند دوستت دارم» در ونيز تصويربرداري شده است.)« به‌رم، با عشق»، متاثر از برخي كاستي‌هاي بومي سينماي ايتالياست: ميزانسن‌هاي درهم و برهم، ساختمان روايي سطحي و روان نشده و سردرگمي و شتابزدگي‌اي كه حتي در سينك نبودن صدا و تصوير هم در برخي صحنه‌ها نمايان است. در آغاز، فيلم وودي آلن بايد بازخواني معاصر از چند نوول دكامرون از بوكاچو مي‌بود، اما در اجرا خطوط روايي، كمرنگ و ناپيدا شده است. به عكس، با اثري روبه‌رو هستيم اپيزوديك كه مبتني بر ايده‌هاي قديمي وودي‌ آلن است. اپيزود الك بالدوين، جسي آيزنبرگ و آلن پيج به روشني جان‌بخشي دوباره به ايده‌هاي فيلم «دوباره بزن سم» است. بالدوين در اين ميان با «صداي تعقل» خود، همان نقشي را دارد كه در فيلم نامبرده، همفري بوگارت داشت. اپيزود آلن و جودي ديويس كه بهترين اپيزود فيلم است، برمي‌گردد به سينماي وودي آلني سال‌هاي دور، با مايه‌هاي سوررئال. داستان دو تازه ازدواج كرده‌يي كه خسته از يكنواختي رابطه‌شان هستند و با حضور ستاره سينما در داستان، يادآور «شيخ سفيد» از فليني مي‌شود.

اپيزودي كه قهرمانش بنيني است، بيش از آنكه بازيگوشي مفرح باشد، پوچي اتفاقاتي است كه افراد ناشناس را درگير مي‌كند و چندان باكيفيت نيست. «به‌رم، با عشق»، فيلمي است پرسر و صدا كه به تقريب تنها هدفش، تمركز حداكثري روي حضور همزمان وودي آلن و بنيني دو بازيگر/ كارگردان ستايش‌شده روي پرده است. (هرچند اين دو در هيچ صحنه‌يي كنار هم ديده نشوند.) و يك «رم» سرشار از تصاوير و جاهاي توريستي. از تصاوير نخست فيلم، ضرورتي كه وودي آلن را به رم كشانده، براي افزودن فيلمي ديگر به كارنامه‌اش دستگيرمان مي‌شود؛ توده‌يي افزوده شده به 43 فيلم آلن در 43 سال. راستي بازگشت وودي آلن، مقابل دوربين فيلم خودش از اندك شايستگي‌هاي اثر است: كارگردان نيويوركي، حرارت بازيگري‌اش را از دست نداده و هنوز جوك‌هاي خوبي هم براي تعريف كردن دارد. افزون بر اينها، تيك‌هاي عصبي ساده و مكث‌هايش همچنان برقرار است و بيان غريب و وحشت‌زده‌اش. اينها را درباره بازي بنيني نمي‌توان گفت؛ كسي كه بيش از هفت سال است كار مهمي در سينما انجام نداده است. بازيگر اهل توسكانا، اكنون سست و تنبل به چشم مي‌آيد. كمي هم قانع و گرفتار در شخصيت خودش و داستاني كه قهرمانش به حساب مي‌آيد و ما تماشاگران هم در تقابل با اين داستان نمي‌توانيم جز اين باشيم.

يك گام برگرديم به عقب. فيلم نيمه‌شب در پاريس؛ فيلمي كه به «سينماي آلني» زندگي دوباره بخشيد. هرچند سخاوتمندانه مي‌توان گفت فيلمي متوسط بود. آيا نيمه‌شب در پاريس، يك «جهش نادر» در دوره كاري اخير وودي آلن بود؟ با قضاوت بر اساس «به‌رم، با عشق» مي‌توان گفت آري.
عناوين اين صفحه
سينما پاراديزوي آقاي آلن
نگاه تلخ به جهان
وودي ايتاليايي
بازيگر فيلم‌هاي «بيتلز» و «باب ديلن» درگذشت
كلاسيك ها درجشنواره ونيز
جرج كلوني، تهيه‌كننده‌ جديدترين فيلم مريل استريپ شد

بازيگر فيلم‌هاي «بيتلز» و «باب ديلن» درگذشت
ايسنا| «ويكتور اسپينتي»، بازيگر سرشناس ولزي كه در چند فيلم «بيتلزها» نقش‌آفريني داشت، درگذشت. «ويكتور اسپينتي»، بازيگر ولزي تئاتر و سينما كه در فيلم‌هاي گروه موسيقي «بيتلز» و فيلم «زير جنگل شيري» ايفاي نقش كرده بود، در سن 82 سالگي به دليل ابتلا به سرطان درگذشت. «اسپينتي» يكي از پركارترين هنرپيشگان تئاتر «وست اند» و كمپاني «رويال شكسپير» لندن بود. وي در طول عمر حرفه‌يي خود در بيش از 30 فيلم از جمله در فيلم‌هاي گروه موسيقي «بيتلز» ايفاي نقش كرد. وي همچنين در كنار «اليزابت تيلور» و «ريچارد برتون» قرار گرفت و در فيلم «زير جنگل شيري» ديلن توماس هنرنمايي كرد. به گزارش بي‌بي‌سي، پس از اعلام خبر درگذشت اين بازيگر بسياري از همكاران و دوستان او اظهار تاسف كرده و پيام‌هاي تسليت خود را از طريق رسانه‌ها منتشر كردند. «پل مك كارتني» و «داب برايدون» در سال 2011 در برنامه‌هاي ويژه مراتب سپاسگزاري خود را نسبت به اسپينتي ابراز داشتند. وي در پنج فيلم اول گروه «بيتلز» از جمله «شب‌ يك روز سخت» و «كمك» ايفاي نقش كرد. «اسپينتي» در دهه 1960 به شهرت رسيد و همكاري خلاقانه‌يي با «جان لنون» و «پل مك كارتني» داشت تا جايي كه «مك‌كارتني» در توصيف او گفت: «مردي كه ابرها را ناپديد مي‌كند.»وي براي بازي در اثر نمايشي «اوه! چه جنگ دوست داشتني» موفق به كسب جايزه «توني» شد. در عرصه سينما نيز او در فيلم‌هايي چون «بازگشت پلنگ صورتي» و «رام كردن زن سركش» ظاهر شده است.


كلاسيك ها درجشنواره ونيز
ايسنا| جشنواره فيلم ونيز نسخه بازسازي شده 10 فيلم كمياب و كلاسيك تاريخ سينما را نمايش خواهد داد. برگزاركنندگان جشنواره فيلم ونيز به مناسبت هشتادمين سالگرد راه‌اندازي اين رويداد سينمايي معتبر، نسخه بازسازي شده 7 فيلم بلند و 3 فيلم كوتاه كمياب كه در دوره‌هاي قبل نمايش يافتند را اكران خواهد كرد. اين فيلم‌هاي كمياب از نسخه‌هاي موجود در مجموعه‌هاي تاريخي موسسه «هنرهاي معاصر ونيز» نمايش داده خواهند شد. براي اين مراسم فيلم‌هايي مانند «خدا به انسان‌ها نياز دارد» ساخته «ژان دلانوي» انتخاب شده‌اند كه نسخه 35 ميليمتري آنها موجود نيست و پيش از اين هم بازسازي نشده‌اند.

فيلم‌هاي انتخاب شده در يك لابراتوار در بولونيا به صورت ديجيتالي بازسازي مي‌شوند يا براي تهيه يك نسخه 35 ميليمتري جديد به طور كامل بازسازي خواهند شد.

به گزارش هاليوود ريپورتر، فهرست فيلم‌هاي كميابي كه قرار است در جشنواره ونيز نمايش داده شوند به شرح زير است:

شب گذشته» ساخته «يولي ياكوولويچ رايزمن» محصول 1936 شوروي سابق/ «رايزمن» يكي از ستايش‌شده‌ترين كارگردانان اتحاد جماهير شوروي سابق بود كه در سال 1946 با فيلم «برلين» جايزه بهترين فيلم كوتاه را از جشنواره كن گرفت.

«خدا به انسان‌ها نياز دارد» ساخته «ژان دلانوي» محصول 1950 فرانسه/ اين فيلم با دريافت جايزه‌هاي متعددي از جمله جايزه كليساي جهاني جشنواره ونيز و جايزه ويژه شهر برلين از جشنواره برلين، شهرت جهاني براي كارگردان خود به ارمغان آورد.

«چنگيزخان» ساخته «مانوئل كانده» و «سالوادور لو» محصول 1950 فيليپين/ بسياري از ساخته‌هاي اين كارگردان مشهور فيليپيني از بين رفته‌اند.

«بريگاند» ساخته «رناتو كاستلاني» محصول 1961 ايتاليا/ اين فيلم كه اقتباسي از رمان «جوزپه برتو» است، در همين سال برنده جايزه فيپرشي جشنواره ونيز شد. نسخه موجود اين فيلم تنها نسخه ويرايش شده توسط تهيه‌كننده و 30 دقيقه طولاني‌تر از نسخه اوليه است.

«سرانجام آزاد» ساخته «گري گوري شوكر» محصول 1968 امريكا/ اين فيلم مستندي از راهپيمايي «مارتين لوتركينگ» در واشنگتن است كه در جريان آن، او ترور مي‌شود. اين نسخه اصلي تنها نسخه موجود در جهان است.

«صفحات بسته» ساخته «جياني دي كمپو» محصول 1968 ايتاليا/ اين فيلم كه روايتگر روح عاصي نسل جوان دهه 70 است، هنگام نمايش در بيست و نهمين جشنواره فيلم ونيز بحث‌هاي زيادي برانگيخت، اما در سال بعد برنده جايزه هيات داوران جشنواره كن و جوايز متعدد ديگر شد.

«استرس 3 تا است» ساخته «كارلوس سائورا» محصول 1968 اسپانيا/ اين فيلم كه با سبكي منحصر به فرد شرايط و آرزوهاي يك زوج مدرن را روايت مي‌كند، نخستين همكاري كارگردان با جرالدين چاپلين است.

«يك كيسه كك» ساخته «ورا چيتيلووا» محصول 1963 چكسلواكي/ اين فيلم مستندي طنزآميز از دوران حكومت كمونيسم است و از نخستين ساخته‌هاي كارگردان مطرح موج نوي سينماي چك به شمار مي‌رود.

شصت‌ونهمين جشنواره فيلم ونيز طي روزهاي 29 آگوست تا 8 سپتامبر برگزار خواهد شد و «مايكل مان»، كارگردان سرشناس سينما، رييس هيات داوران خواهد بود.


جرج كلوني، تهيه‌كننده‌ جديدترين فيلم مريل استريپ شد
ايسنا| «جرج كلوني»، بازيگر نامدار هاليوود تهيه‌كننده يك اقتباس سينمايي با بازي «مريل استريپ» مي‌شود. «جرج كلوني»، برنده اسكار هاليوود نسخه سينمايي «اوت: محله اوساج» را با اقتباس از نمايش برنده جايزه «توني» و «پوليتزر» توليد مي‌كند. در اين پروژه سينمايي كه كارگرداني آن را «جان ولز» برعهده خواهد داشت، «مريل استريپ» و «جوليا رابرتز» نقش‌آفريني خواهند داشت و نقش مادر و دختر را بازي خواهند كرد.

به گزارش بي‌بي‌سي، اين اثر نمايشي درباره خانواده‌يي ازهم‌پاشيده است كه پس از ناپديد شدن پدرشان، دور هم جمع مي‌شوند. «اوت: محله اوساج» در سال 2008 موفق به دريافت جايزه بهترين اثر نمايشي «توني» شد و همچنين جايزه معتبر «پوليتزر» را از آن خود كرد.

كارگردان اين فيلم جان ولز است. نمايش «اوت» در دسامبر 2007 در شيكاگو روي صحنه رفت. فيلمبرداري پروژه جديد كلوني از پاييز آغاز مي‌شود. مريل استريپ كه امسال براي فيلم «بانوي آهنين» موفق به كسب جايزه اسكار شد، با 15 بار نامزدي جايزه اسكار ركوردار تاريخ سينما است. وي پيش از اين دو بار در سال‌هاي 1980 براي «كرامر عليه كرامر» و 1983 براي «انتخاب صوفي» موفق به كسب جايزه اسكار بهترين بازيگري شده است. وي در سال 2003 براي فيلم «ساعت‌ها» جايزه خرس نقره‌يي جشنواره برلين را گرفت، در سال 1989 با فيلم «فرشتگان جهنمي» جايزه بهترين بازيگر زن را از كن دريافت كرد، در سال 1982 بهترين بازيگر زن جوايز بافتا شد و در سال 1999 جايزه دوربين برليناله را كسب كرد.

استريپ در سال 2003 جايزه افتخاري سزار فرانسه را گرفت، دو بار جايزه بهترين بازيگر زن را از اسكار سينماي ايتاليا دريافت كرده است، هفت‌بار بهترين بازيگر جوايز گلدن گلوب انتخاب شده است و از جشنواره‌هاي رم و سن‌سباستين جايزه يك عمر دستاورد سينمايي دريافت كرده است.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام