شنبه، 6 مهر 1392 - شماره 2788
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: صفحه آخر
تيتر مصور| فوتبال
  طرح: احمد عرباني

در اهواز و اصفهان برگزار مي‌شود
كنسرت عقيلي در بزرگداشت مولانا
سالار عقيلي، به مناسبت بزرگداشت مولانا 7 و 8 مهرماه در اهواز و10 تا 12 همين ماه در اصفهان كنسرت برگزار مي‌كند.

در اين كنسرت كه به مناسبت بزرگداشت مولانا، در اهواز برگزار مي‌شود، سالار عقيلي به همراه گروه راز و نياز در سالن سينما هلال احمر اهواز به صحنه مي‌رود و قطعاتي از موسيقي سنتي ايران را اجرا مي‌كند. اين كنسرت پيش از اين قرار بود در تاريخ 20 تا 22 شهريور در اهواز برگزار شود كه به تعويق افتاد.

اين خواننده بعد از اجرا در اهواز به همراه گروه قمر 10 تا 12 مهر نيز در تالار حافظ شهر اصفهان روي صحنه مي‌رود و قطعاتي از دو آلبوم «يار و ديار» و «هواي آفتاب» را كه پيش‌تر هر دوي اين آلبوم‌ها به آهنگسازي نويد دهقان و خوانندگي سالار عقيلي منتشر شده بود، اجرا مي‌كند.

اجراي كنسرت عقيلي در اصفهان نيز پيش از اين قرار بود در تاريخ 17 و 18 شهريور در اصفهان برگزار شود كه به دليل عدم صدور مجوز در اين تاريخ برگزار نشد و قرار است كه اين كنسرت 10 تا 12 مهرماه در اصفهان برگزار شود.
در ستايش ناظري با يادي از شجريان
بوي لطف او بيابان‌ها گرفت
|سيد ابوالحسن مختاباد|

اول: پنجشنبه گذشته جمعي كوچك و صميمي گرد هم آمدند تا سالروز تولد استاد شجريان را گرامي بدارند. خبر اين نشست را حميد منبتي عزيز «سردبير سايت موسيقي ما» به من داد و از من خواست تا يادداشتي از هزاران فرسنگ دور از ايران به اين مناسبت بنويسم. حضور استاد شهرام ناظري در اين جمع به نوعي پاسخي بود به لطف و مهرباني چند سال قبل استاد شجريان در جشن خانه موسيقي. آن روز را همه به ياد دارند، چرا كه نام ناظري از تريبون خوانده شد تا جايزه ويژه را براي عمري فعاليت در آواز از دست شجريان بستاند، اما بيش از 10 دقيقه زمان برد تا ناظري به صحنه بيايد. جمعيت در همان 10 دقيقه گمانه‌هايي را در ذهن آوردند و از جمله اختلاف نظرات بين اين دو چهره نامي آواز ايران كه شايد در آخرين لحظات ناظري را به جمع‌بندي رسانده باشد كه در جمع حضور نيابد و عطاي جايزه را به لقايش ببخشد. اما اين گمانه‌ها باطل بود، چرا كه اصل ماجرا اين بود كه يك ناهماهنگي در برنامه‌ريزي دست‌اندركاران خانه موسيقي براي جشن سبب شد تا ناظري كه در طبقه هفتم تالار وحدت سرگرم تمرين با گروه براي اجراي پايان برنامه بود، با خيالي راحت به تمرين بپردازد، غافل از اينكه نامش از تريبون اعلام و براي جايزه ويژه دعوت شده است. صبوري و پايداري استاد شجريان در صحنه ستودني بود كه 10 دقيقه‌يي ماند تا ناظري با شتاب و نفس بريده به صحنه برسد و جايزه را از دست استادي بگيرد كه، چنانكه خود هم گفت: براي او افتخاري بزرگ و فراموش نشدني بود. دوم: اكنون و بعد از گذشت چند سال مراسمي براي استاد شجريان و تولدش برگزار مي‌شود و ناظري در زمره دعوت‌شدگان به اين مراسم است. ناظري به محض ورود به صحنه ترانه معروف «تولد، تولد، تولدت مبارك» را براي استاد شجريان خواند. اين ترانه را استاد انوشيروان روحاني در سال 1350 و به بهانه سالروز تولد شركت خودروسازي پيكان و روي شعري از زنده‌ياد پرويز خطيبي ساخت، كه در كتاب خاطرات آن مرحوم هم به چگونگي ساخت آن ترانه اشاره شده است. ترانه‌يي كه اكنون به دليل ملودي ساده وروان به يكي از ماندگارترين ترانه‌ها تبديل شده و به معناي دقيق كلمه جانشيني پر و پيمان براي قطعه بديل خارجي‌اش (Happy birthday) به حساب مي‌آيد. آنهايي كه دستي در كار موسيقي دارند و روابط بين هنرمندان را در همين ظواهر امر نمي‌دانند، قطعا بر اين مناسب‌خواني استاد ناظري درود و تحسين خواهند فرستاد. چرا كه اين ترانه علاوه بر اينكه مناسب چنين نشستي است، به دليل همنشيني شجريان با آقاي روحاني در ينگه دنيا (آنها در يك شهر زندگي مي‌كنند) در چند سال گذشته، براي او خاطره‌انگيزتر شده است. سوم: آنچه شهرام ناظري را براي راقم اين سطور بيش از هر موزيسين و خواننده ديگري قابل احترام و تقدير مي‌كند، نه خوانندگي او (كه تنها آوازخوان صاحب سبك و شيوه منحصر به خود در سه دهه اخير است)، نه صداي منحصر به فردش (كه در تاريخ موسيقي آوازي براي چنين جنس صدايي نظيري نمي‌توان يافت) و نه حتي تمركزش روي اشعار مولانا و اخيرا فردوسي. كه ضمير صافي اعتقاد و كودكي درونش است. او به معني دقيق كلمه هنرمندي است كه نه خود را فريب مي‌دهد و نه ديگران را و در كار خود صادق و جدي است و آن منش كردهاي اصيل در او تبلور و بروزي يافته كه در كمتر هنرمندي ديده شده است. اين نكته را از آن جهت مي‌گويم كه در 5 سال گذشته رابطه با آقاي ناظري از رابطه دو هم پيشه و در كار موسيقي، به دو دوست تبديل شد و بارها و بارها، در سفر و حضر اين كودكي درون او براي من تجسم يافت و به صحنه آمد. اين نوشته را با بيتي از مثنوي مولوي به پايان مي‌برم كه وصف‌الحال استاد ناظري است. عمرش ايدون باد.

بوي لطف او بيابان‌ها گرفت / ذره‌هاي ريگ هم جان‌ها گرفت
ازدواج با سرپرست
اعتماد| ازدواج با فرزندخوانده قانوني است و شايد اگر مجلس نمي‌خواست اين ازدواج را مشروط به اجازه دادگاه صالح كند، بسياري از ما از وجود اين قانون بي‌خبر بوديم. كودكاني كه به فرزندي پذيرفته مي‌شوند، اين فرصت را پيدا مي‌كنند كه در امنيت و در مناسبات خانوادگي رشد كنند. آيا اين قانون امنيت آنان و خانواده‌يي كه آنها را پذيرفته خدشه‌دار نمي‌كند؟
علما اصلاح كنند
|فرشيد يزداني|

فعال حقوق كودك

كودكي كه به عنوان فرزندخوانده وارد يك خانواده جديد مي‌شود، بيش از كودكان ديگر نياز به احساس تعلق و امنيت دارد. با حضور او خانواده جديدي شكل مي‌گيرد و گاه اين كودكان ضامن استحكام يك خانواده مي‌شوند. خانواده‌يي كه اين كودكان را مي‌پذيرد به اشكال مختلف به دولت ضمانت مي‌دهد كه شرايط رشد مناسب را براي كودك فراهم كند. چطور مي‌توان از شرط تامين مالي كودك صحبت كرد، اما امنيت رواني و آينده او را با احتمال ازدواج يكي از سرپرستان با او به چالش كشيد. با توجه به افزايش ناباروري در زوج‌ها كه پيرو عوامل ژنتيك، تغذيه و... افزايش يافته، به نظر مي‌رسد امروز نياز داريم كه علماي پيشرو كه با مسائل روز اجتماع در ارتباط هستند، تضميني براي امنيت رواني و جنسي اين كودكان ارائه دهند. با اين كار هم امنيت رواني كودك تامين مي‌شود هم خانواده بر اساس ساختار امني كه رابطه جنسي بين اعضاي آن ممنوع است، جايگاه خود را حفظ مي‌كند. اگرچه نقدهاي زيادي به اين قانون وارد است ولي همين اقدام مجلس باب بحث در اين مورد را باز كرده است و حداقل چيزي كه در حال حاضر و تا اصلاح نهايي اين قانون مي‌توان خواست، تعيين سن 18 سال براي بهره‌مندي از حق تصميم‌گيري درباره چنين ازدواجي است.
عرف نياز به قانون ندارد
|داريوش قنبري|

عضو سابق كميسيون اجتماعي مجلس

اگرچه ما حكم شرعي درباره رابطه فرزند با پدر يا مادرخوانده نداريم كه ازدواج آنها را منع كند اما اين قضيه در عرف جا نيفتاده است. در هرحال تصويب چنين قوانيني مي‌تواند بر وضعيت افرادي كه فرزندخوانده مي‌گيرند، تاثير بگذارد. به نظر من اصلا در شأن و جايگاه مجلس نيست كه با توجه به مشكلات اقتصادي و بيكاري جوانان و بالارفتن سن ازدواج جوانان و گريز از ازدواج‌هاي درست در جوانان كه مساله امروز ما است، به چنين مسائل حاشيه‌يي بپردازد كه چندان جامعيتي هم ندارد. مگر چند درصد از جامعه ما مشكل فرزندخوانده دارند؟ به نظر من نياز نيست مجلس در هر موردي قانون تصويب كند وقتي شرع و عرف در بسياري موارد راهگشا هستند، تصويب قانون در اينچنين مواردي كه طرح كردنش در افكار عمومي تاثير بدي مي‌گذارد، چه لزومي دارد؟ مسائلي كه با طرح‌شان بيشتر از اينكه تسهيلاتي داشته باشند، مشكل ايجاد مي‌كنند. ورود مجلس به اين قبيل مسائل با توجه به تبعات و شايعاتي كه براي مجلس به همراه دارد، جايز نيست. از منظر اخلاقي هم وقتي كسي، تكفل انساني را به عنوان فرزندخوانده قبول مي‌كند، اگرچه به لحاظ شرعي پدريا مادر واقعي او نباشد اما به هرحال فرزند اوست و اين بحث‌ها سبب شكستن حريم‌هاي اخلاقي و زمينه‌ساز فساد و سوءاستفاده در روابط انساني مي‌شود.
يك قانون، يك تبصره
|عبدالصمد خرمشاهي|

حقوقدان

قانون سرپرستي كودكان ايران بر اساس قانون فرانسه كه 100 سال قدمت دارد، نوشته شده است. اين قانون در عمل در ايران به مشكلاتي برخورد و طي 38 سال گذشته تغييراتي كرد تا بيشترين حمايت از منافع و مصالح كودكان را در بر بگيرد. هدف غايي و نهايي قانونگذاران مبتني بر حفظ حقوق مادي و معنوي كودكان بر اساس پيمان‌نامه جهاني حقوق كودك است. در ايران هم هدف از تعيين قانون سرپرستي كودكان با همين ديدگاه در 17 بند تصويب شد و سپس با 37 بند مجددا اصلاح شد. در قانون قبلي سختگيري زيادي در بحث مالي، سوابق اخلاقي و... وجود داشت و قانون جديد تسهيلات بيشتري به متقاضيان فرزندخواندگي داده شده است. اما تبصره ذيل ماده 27 كليت هدف حمايتگرانه اين قانون را زير سوال برده است. ازدواج با فرزندخوانده در عرف و اخلاق پسنديده نيست و اگر چاره‌يي جز ورود دادگاه در اين بحث نيست، اقلا قانونگذار بايد با تصويب قوانين محدود‌كننده ديگر، دست دادگاه‌ها را براي صدور مجوز چنين ازدواجي باز نگذارد تا كليت يك قانون كه به نفع آينده و امنيت كودكان بي‌سرپرست و بد سرپرست است، قرباني يك تبصره نشود و قانون همچنان بتواند حامي حقوق اين كودكان باشد.
از توي اين قاب تكان نخور
| شيوا مقانلو |

قديمي‌ترين ميل بشر، ميل به جاودانگي است. در پس هر رويداد شخصي و فارغ از تمام اهداف و ارزش‌ها، ردپاي جاودانگي را مي‌بيني: بچه‌دار شدن، اهداي عضو، و آفرينش هنري: چيزي كه حتي وقتي اين لحظه گذشت و تو هم گذشتي، آن لحظه و تو را ادامه دهد. يكي از معصومانه‌ترين اين شيطنت‌ها، گرفتن و ثبت شدن در عكس‌هاي يادگاري است. از نخستين دوربين سنگيني كه به دستور محمدشاه قاجار وارد ايران شد تا امروز كه كودكستاني‌ها هم با لمس موبايل‌شان عكس مي‌گيرند، تكنولوژي راه درازي رفته اما نياز سر جايش مانده است. چه حرمسراي شاه چه حياط مدرسه: در عكس مي‌مانيم تا با فراموشي بجنگيم. عكس گرفتن در سفر را دوست ندارم چون تماشاي منظره‌يي از پشت دوربين، لذت چشيدن چشمي آن را نابود مي‌كند. تجربه وجودي را نبايد به دستگاه بي‌جان سپرد. گاهي وسوسه مي‌شوم به مسافراني كه با دستپاچگي مدام عكس مي‌گيرند بگويم در اينترنت بهترين عكس‌هاي ممكن از منظره مقابلت را پيدا مي‌كني. اما نفسي كه اينجا با ريه‌هاي خودت مي‌كشي، تاثيري كه اين فضا روي روانت مي‌گذارد و مزمزه كردن بي‌واسطه‌ اين حال را در هيچ جست‌وجوي كامپيوتري نخواهي يافت. گاهي ده‌ها آشنا توي عكسي نشسته‌اند و با دست‌هاي دور هم رو به ميليون‌ها مخاطب فرضي لبخند مي‌زنند. لبخندها و دست‌ها مي‌گويد، ببينيد ما با هم چه خوشيم. اما من مخاطب، تصوير دشمني‌ها و خيانت‌هاي پشت اين قاب را هم ديده‌ام. مي‌دانم زندگي واقعي‌شان يك عكس خانوادگي پاره است كه انگار بايد در نگاه بيروني ديگران وصله پينه شود. اين ادامه سلطه همان عرف‌هاي كهن‌الگويي است: مهم نه حال واقعي درون، كه قضاوت بيروني روي عكس‌هاي خوشحال‌مان است.

بسيار گاهي هم اين عكس‌ها جانشين شيرين و دردناك خلأ بودن‌ها مي‌شوند: جانشين بوسيدن كسي كه مرده؛ كودكي و دست‌هاي گچي و پفكي؛ خنده‌هاي شادمانه عزيزاني كه صد جاي دنيا پراكنده‌اند؛ درختي قطع‌شده و پروانه‌يي پريده و درياچه‌يي خشكيده و عمارتي فروريخته؛ دنداني كه ديگر توي دهان نيست و پوستي چروك‌افتاده و زيبايي‌ ويران؛ منظره ‌‌نابي كه دستت هرگز به آن نخواهد رسيد؛ هديه‌يي كه هرگز خراب نشده يا غذايي كه براي ابد بخار از رويش بلند مي‌شود. من با تمام قدرت سفيد خواني‌ام به عكس‌هاي تو نگاه مي‌كنم. مي‌كوشم غياب واقعيت فيزيكي‌ات را با نگاهم ترميم كنم؛ و با تحليل تفاوت ژستت از اين عكس به آن عكس، از حال و احوالت باخبر شوم. چرا توي اين عكس مضطربي، و توي كناري آرام؟ چرا اينجا خنده‌ات مصنوعي است و توي بعدي از ته دل؟ سر و وضعت از اين عكس به آن يكي چرا عوض شده؟ اخم توي اين عكس مال آفتاب است، يا دردي داشته‌يي؟ توي كدام‌شان ياد من بوده‌يي؟ من از تماشاي عكس‌هايي كه هم جانشين حضور تو است و هم تاييد غيابت مستاصلم. «سايه» هم مستاصل بوده كه گفته «آه! هرگز صد عكس پر نخواهد كرد، جاي يك زمزمه ساكت پا را بر فرش.»
سايه، خورش ناردوني و ياد آن سال‌ها
| اويس رضوانيان|

در جايي از كتاب پير پرنيان‌انديش، ميلاد عظيمي از سايه مي‌پرسد چطور شد كه در همه عمر و از ميان همه جاي ايران، فقط يك بار، آن هم در بابل شب شعر برگزار كرد. جواب سايه به اين سوال، يك نمي‌دانم توام با تفكر و تحير است، گويي خودش هم بارها به اين موضوع فكر كرده و حالا كه ديگر سال‌ها از آن گذشته است، تنها حيرتي به جا مانده است كه چطور شد چنين اتفاقي، تنها يك بار، آن‌هم نه در تهران يا رشت –زادگاه خود ايشان- كه در بابل رخ داد. سايه البته در ادامه جزييات شيريني هم از آن روز نقل مي‌كند و از جمله به استقبال و تعداد بالاي شركت‌كنندگان در شب شعر و همچنين به پذيرايي مفصلي كه از ايشان شد و به‌ويژه خورش ناردوني خوشمزه‌يي كه به خوردش دادند، اشاره مي‌كند. آن روز را به خوبي به خاطر مي‌آورم. خاصه آنكه در آن روز به ويژه، بزرگ‌ترها و برگزار‌كنندگان مراسم مرا گماشته بودند تا در مقام دستي كوتر (اصطلاحي مازندراني به معناي كبوتر جلد) در كنار ميز سخنراني آقاي سايه حضور داشته باشم و احتياجات ايشان، نظير آب خوردن و نگه داشتن ميكروفن و امثال اينها را برآورده كنم. اگرچه در آن سن و سال بسياري از صحبت‌هايش را درنمي‌يافتم، اما برخورداري از نفس ايشان را غنيمت بشمارم. واقعيت اين است كه شب شعر با حضور آقاي ابتهاج، اگرچه نخستين و آخرين تجربه خود ايشان براي برگزاري محفل‌هاي اينچنيني بود، اما در تاريخ آن سال‌هاي بابل، تنها يكي از شب‌هاي شعر ماندگار و كم‌نظيري بود كه بيش و پيش از هر چيز، به همت آقاي كياييان (مدير فرهيخته نشر چشمه) و با استفاده از روابطي كه ايشان با جمع شعرا و نويسندگان و هنرمندان داشت، برگزار شد. همين آقاي كياييان بود كه در آن سال‌ها پاي فريدون مشيري نازنين و فرهاد فخرالديني و شمس لنگرودي و صديق تعريف و حسن ميرعابديني و آدم‌هاي صاحبنام ديگري را به شهر كوچك ما، بابل باز كرد و امكان آن را فراهم آورد كه فرهنگ‌دوستان بابلي در فضاي نسبتا بسته سال‌هاي ابتدايي دهه 70 و در نبود اينترنت و ابزارهايي از اين دست، حلقه‌هاي فرهنگي اينچنيني را سر پا نگه دارند. براي درك اهميت و دشواري برگزاري چنين شب‌هايي، بايد محدوديت‌ها و تنگ‌نظري‌هاي فرهنگي آن سال‌ها را به ياد آورد و همه اينها را در شهرستاني كوچك و سنتي، نظير بابل متصور شد. قطب و يك سوي اين ماجرا آقاي كياييان بود كه با دشواري و نگراني فراوان آدم‌هاي بزرگي را گلچين مي‌كرد و به شهر پدري‌اش مي‌آورد و سوي ديگر اين ماجرا جمع اندكي از فرهنگ‌دوستان و علاقه‌مندان بابلي –نظير پدر اينجانب- بودند كه با استفاده از موقعيت و روابط اجرايي‌اي كه در سطح شهر داشتند، با تلاش فراوان امكان و تمهيدات لازم را براي برگزاري اين جمع‌هاي سالم فرهنگي فراهم مي‌آوردند. اينكه اكنون و پس از گذشت ?? سال، سايه از يادآوري برگزاري چنين محفلي در شهرستاني دور و حضور خود در آن تحير مي‌كند، عجيب نيست؛ چه آنها كه يادشان مي‌آيد آن سال‌ها و سخت‌گيري‌هاي متداول آن دوران را، سترگي و دشواري اين دور هم جمع شدن‌ها را نيك مي‌دانند. نكته ديگري هم كه در صحبت‌هاي سايه و ذكر خاطره‌اش به بابل جالب است، يادي است كه از خورش مرغ ناردوني‌اي بابل كرد. اين خورش هم داستاني دارد براي خودش. آن شب و پس از پايان سخنراني، آقاي ابتهاج و همراهان‌شان و جمعي از فرهنگ‌دوستان بابلي ‌ميهمان خانه كوچك ما شدند و جالب است كه خورش مرغ ناردوني‌اي كه ايشان ازش صحبت كرد و آوازه‌اش حالا اينقدر بالا گرفته است، دست‌پخت مادر من بوده است. همان شب، در جمعي كه در خانه‌مان به يمن حضور آقاي ابتهاج شكل گرفته بود، ايشان مثنوي سماع سوختن خود را –كه آن زمان هنوز به چاپ نرسيده بود- برايمان خواند و شيفته‌ترمان كرد و بعد هم مهدي فلاح –خواننده و خطاط سرشناس بابلي- آواز افشاري «در آن نفس كه بميرم، در آرزوي تو باشم» را سر داد. چه شكوهي داشت آن شب‌ها كه با كمترين امكانات و زير انواع تنگ‌نظري‌ها و سختگيري‌هاي ناروا، چراغ فرهنگ در خانه‌يي، در شهري دور روشن مي‌شد.

آن شب، مادرم هم كه هميشه از صداي خوشي برخوردار بود، اما زمان و زمانه فرصت پرورش و نمايش اين توانايي را از وي دريغ كرده بود، مجالي يافت كه به اصرار دوستان و اطرافيان، تصنيف «در اين سراي بي‌كسي» خود آقاي ابتهاج را برايشان بخواند و مورد تشويق ايشان قرار گيرد. هنوز كه هنوز است، گاهي كه به آن شب فكر مي‌كنم، از آن همه شكوه و افتخار، از تولد و نمو در شهري كه امثال حسن كياييان و مهدي فلاح و بسياري ديگر را به خود ديده است، از داشتن پدري كه هميشه و در هر موقعيتي حركت‌هاي فرهنگي را اولويت اول خود قرار مي‌داد، از مادر خانه‌داري كه خورش مرغ ناردوني را به آن خوبي درست مي‌كرد و در عين حال با صدايي زيبا تصنيف دشواري از سايه را در كمال درستي و شيوايي از بر مي‌خواند، غرق در غرور مي‌شوم.

دم‌شان گرم؛ كارشان درست؛ آنها كه در زمانه عسرت، در كوچه‌ پس‌كوچه‌هاي دور و در خانه‌هاي كوچك، جمع‌ها و بزم‌هاي فرهنگي را زنده نگه داشتند.
كاش هيلاري رييس‌جمهور امريكا بود / نبود !
|شهرام شهيدي|

خوزه پريد وسط آتليه و فرياد زد: هورررررررااااااااا. الگرانده نوتيسياس. بزرگ خبر. خانم باجي گفت: باز چي شده؟ دست دادند؟ مذاكره كردند؟ خوزه جواب داد: نو سينيوريتا باجي. يك ايراني شد كانديدا در اكونوميا نوبل. شبح آقابزرگ گفت: فارسي‌اش مي‌شود يك ايراني نامزد جايزه نوبل اقتصاد شد. خانم باجي گفت: از كي تا حالا ديلماج شده‌يي. شبح آقابزرگ گفت: من مدرك دكترايم را از دانشگاه كلمبيا گرفته‌ام. خانم باجي گفت: چي چي بيار ؟ كلم بيار ؟ چه رشته‌يي آن وقت ؟ شبح آقابزرگ گفت: رشته‌اش مهم نيست. مهم دكترايي است كه دارم و فردا كه برنده ايراني نوبل اقتصاد آمد ايران خودم مي‌شوم دستيارش. گفتم: اسم ايشان را اعلام نكرده‌اند ؟ نمي‌دانم چرا احساس مي‌كنم احتمالا احمدي‌نژاد نامزد صلح نوبل شده. با اين كيمياگري‌اش در عرصه اقتصاد حقش است ! كافي بود طلا تحويلش مي‌دادي هر عنصري مي‌خواستي تحويلت مي‌داد. خانم باجي گفت: حتي عنصر نامطلوب؟ گفتم: واقعا سخت پيدا مي‌شود كسي كه در دوران مسووليتش به صورت مستمر همه‌چيز گران شود. شبح آقابزرگ گفت: همچين يك جوري مي‌گوييد انگار ما مثل اين خوزه از كوره راه‌هاي خارجي آمده‌ايم نمي‌دانيم مسوول گراني‌ها عوض شده اما خود موضوع پابرجاست. اصلا شما خوب. شما همه‌چيز فهم. الان كه محمود نيست چرا باز همه‌چيز گران مي‌شود؟ امروز خودم شنيدم كه احتمال دارد قيمت سوخت 20 تا 25 درصد اضافه شود. خانم باجي ادامه داد: خب اينها هم هنوز ميراث همان كيمياگر معروف است. گفتم: ولي فرقي كه الان با گذشته دارد اين است كه در گذشته افزايش قيمت‌ها را به صورت شايعه در جامعه پخش مي‌كردند اما الان مثلا مي‌گويند قيمت انواع محصولات لبني به صورت رسمي افزايش يافت. شبح آقابزرگ گفت: كلا آدم بايد ديپلماسي داشته باشد. ديپلماسي هم يعني نگفتن برخي چيزها و گفتن برخي چيزهاي ديگري كه خيلي اهميت ندارد. مثلا موضوع مذاكره با امريكا را نگاه كنيد. كار به جايي رسيده كه وزير امور خارجه ايران در صفحه فيس‌بوكش از ديدار با وزير خارجه امريكا مي‌گويد. يكشبه فيس‌بوك و مذاكره و اين جور چيزها رونق گرفت. به اين مي‌گويند ديپلماسي. حالا يك وقت آن شكلي است و گاهي اين شكلي. نتيجه عملكردشان كه مهم نيست. مهم اين است كه بدانند به قول قاليباف پست‌ها به كسي وفا نمي‌كنند. خانم باجي گفت: به قول محسن رضايي ديگر دوره شعار دادن تمام شده است. پس بيخود اين دو دوران را با شعار به هم نچسبانيد و حرف‌هاي قلمبه سلمبه نزنيد. شبح آقابزرگ گفت: ‌اي بابا شما چرا نقد پذير نيستيد ؟ الان است كه مرا به جرم داشتن نظر مخالف مثل الهه راستگو اخراجم كنيد. فقط بدانيد قاليباف گفته بدون نقد ديكتاتور مي‌شويم ! خوزه گفت: من داشت پول نقد ؟ در بالش گذاشت. پس من ديكتاتور نيست؟ خانم باجي به شبح آقابزرگ گفت: حالا شما كه به اين خوبي لالايي بلدي چرا خوابت نمي‌برد ؟

Shahraam_shahidi@yahoo. com
عناوين اين صفحه
تيتر مصور| فوتبال
كنسرت عقيلي در بزرگداشت مولانا
بوي لطف او بيابان‌ها گرفت
ازدواج با سرپرست
علما اصلاح كنند
عرف نياز به قانون ندارد
يك قانون، يك تبصره
از توي اين قاب تكان نخور
سايه، خورش ناردوني و ياد آن سال‌ها
كاش هيلاري رييس‌جمهور امريكا بود / نبود !
فلاش بك
آغداشلو زنگ نمايش «شيش و هشت» را زد

فلاش بك
قصه عشق، آرتور هيلر، 1970

اليور بارت دوم (رايان اونيل): عشق يعني كه هيچ‌وقت نگي متاسفم!


آغداشلو زنگ نمايش «شيش و هشت» را زد
زنگ آغاز نمايش «شيش و هشت» با كارگرداني نيما دهقان را آيدين آغداشلو، نقاش و گرافيست برجسته كشورمان در حضور جمع زيادي از هنرمندان و علاقه‌مندان تئاتر به صدا آورد. در اين مراسم آيدين آغداشلو در ابتداي سخنانش گفت: «من ميان تئاتري‌ها بزرگ شده‌ام و عزيزترين دوستانم هم هميشه از اين جمع بوده‌اند. به نظر من تئاتر و موسيقي زنده‌ترين هنرهايي هستند كه مي‌توانند در لحظه با مخاطبانشان ارتباط برقرار كنند.» او ادامه داد: «زماني كه كارگاه نمايش داير بود، بارها و بارها براي ديدن يك تئاتر به آنجا مراجعه مي‌كردم. با اين حال وقتي دوستانم من را به ديدن يك تئاتر دعوت مي‌كردند، هميشه از آنها مي‌پرسيدم آيا وقفه‌يي در ميانه اجراي نمايش در نظر گرفته شده است يا نه. زيرا مي‌خواستم بدون اينكه پاي ديگران را لگد كنم، از سالن خارج شوم. اين شد كه سال‌ها تئاتر نرفتم تا پاي ديگران را لگد نكنم.»


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام