صداي سرفههاي عمو را كه شنيدم از اتاق رفتم بيرون. دولا شده بود روي نرده ايوان. صورتش كبود بود، انگار داشت خفه ميشد. سعيد گفت: «بايد بريم درمونگاه.»
عمو نفسي عميق كشيد، دستمالي از جيب در آورد و خلط انداخت توش. رو به من گفت: «به شوهرت بگو دست از سرم برداره.»
كولهاش را برداشت، زد به شانه سعيد: «خوبم، سرحال، دارم كيف ميكنم.»
نفسزنان از پلههاي ايوان رفت پايين. ايستاد زير درخت نارنج، انگار درد ميكشيد. سعيد نزديكش شد، دستش را گرفت. عمو پسش زد. سعيد گفت: «به نظر خوب نميآد حالتون.»
عمو گفت: «ريههام به هواي وطن عادت نكرده هنوز.» نفسي عميق كشيد: «بايد كمكم پرش كنم، هواي غربتو فوت كنم بيرون.»
ايستاد گوشهاي و ترانهاي به آلماني زمزمه كرد.
مامان امروز صبح زنگ زده بود؛ انگار پچپچ ميكرد: «عموت بعد سي و هفت سال اومده ايران.» گفتم: «براي هميشه؟» گفت: «حالا چه وقت اين سوالاته، ساعت هفت شب ميرسه ترمينال. زود بريد دنبالش، از بعدِ انقلاب تا حالا پاشو نذاشته اينجا، حتي اسم خيابونها رو بلد نيست. ببريدش دهكده ساحلي ويلامون. فقط بو نبره بابات.»
به سعيد زنگ زدم برود دنبال عمو. دل توي دلم نبود ببينمش. مامان پيام داده بود: يادت نره، براي نمايشگاه ازش مشورت بگير. عموت نقاش بزرگيه.
عمو با سعيد آمدند تو. نشست پاي سفره و استكانش را گرفت طرفم. نفسنفس ميزد. گفت: «يادش بهخير هر بار كه مياومدم انزلي، بايد حليم ميخوردم، موقع طلوع، كنار ساحل.»
بطري را بردم آشپزخانه تا با آب قاطي كنم. پيش سعيد شرمنده شدم از رفتار عمو. بابا استاد اقتصاد بود و توي چند شركت حسابرسي كار ميكرد. سرِ ساعت نُه شام ميخورد و دهونيم ميرفت توي تخت. فكر ميكردم زيادي در موردِ عمو غلو ميكند. ولي حالا با رفتاري كه ازش ديدم مطمئن شدم بابا حرفهاش هم مثل كارهاش روي حساب و كتاب است.
با بطري برگشتم و ريختم برايش. تاس انداخت و استكانش را سر كشيد. مهره را پنج خانه روي صفحه حركت داد و از پلهها برد بالا توي خانه سيوهفت. رو به سعيد گفت: «تفاوت آلمان با اينجا همين صبحانه حليمه.»
خنديد و به سرفه افتاد. نشستم روي مبل و تماشايشان كردم. شانزده سالم بود كه چهره بابا را كشيدم، مامان گفت: «خون ميكشونه. اينم شده عين ابراهيم.» نقاشي را گرفت طرف بابا و گفت: «ببين چه قشنگ كشيده.» عموي نديدهام را خيلي دوست داشتم، چون هميشه مامان از نقاشيهاي او تعريف ميكرد و ميگفت: «تو هم بالاخره مثل ابراهيم نقاش ميشي.» بابا نقاشي را گرفت و نگاهي سرسري انداخت. مامان گفت: «يه بار عموت منو كشيده بود، هر چي اصرار كردم بدش من، نداد. آخه اولين كار كولاژش بود؛ موهام از ماسه بود و گوشوارهام از صدف. حالا تو ميتوني جاي اون منو بكشي، همونجوري؟» بابا گفت: «اصولا دختر بچهها نقاشي كشيدنو دوست دارن. دختر من باهوشه، هيچ شبيه داداش ديوانه من نيست. بايد كار با ثباتي راه بندازه در آينده.» مامان پشتچشم نازك كرد و گفت: «تو همهش تو بيست، سي سال بعد سير ميكني.»
عمو از جايش پريد و هولكي گفت: «كولهم كو؟»
كوله را از حياط آوردم و دادم دستش. سعيد تاس انداخت و چهار خانه مهره را برد جلو: «شانس آوردم، اگه يكي كمتر بود، نيشم ميزد مار.» عمو پا دراز كرد، عرق روي پيشانياش نشسته بود. كوله را گذاشت زير آرنج. كوله عجيبِ چندتكهاي داشت؛ كولاژي از نقاشيهاي دريا. ازش كه دور ميشد، من يا سعيد را صدا ميزد تا بهش بدهيم. انگار گنجي داشت توي آن يا سرِ بريده. دوباره روي مبل لم دادم و فكر كردم چرا يكهو بعد اين همه سال برگشت؟ هجده سالم بود كه اولين نامه از عمو رسيد، نوشته بود ديگر نقاشي كفاف هزينههاي زندگياش را نميدهد و ميخواهد راننده تاكسي شود. از بابا مقداري پول خواست. مامان گفت: «برادرت گناه داره، يه پولي بهش بده از ارثش. بهت وكالت داده بود كه اونا رو بفروشي نه اينكه بشي وكيلوصي مالش.» بابا فقط سر تكان داد و رفت اتاقش. سعيد تاس انداخت. رفت جلو، بلندترين مارِ صفحه نيشش زد و سُر خورد و آمد توي خانه شروع. عمو استكان بعدي را سر كشيد و خنديد: «فقط يك ميخوام كه به پايان برسم. اما تاس نميندازم. ميرم سيگاري تو هواي آزاد بكشم تا برسي بهم، اونوقت تو شرايطِ مساوي ادامه ميدم باهات.» كوله به دوش و سرفهكنان رفت.
به سعيد گفتم: «فكر ميكني براي چي برگشته ايران؟»
«براي حليم، گفت كه.» خنديد.
«مسخره! بايد تهتوشو دربيارم.»
رفتم پيش عمو. سيگار ميكشيد و ترانهاي به آلماني زمزمه ميكرد.
«مامان ميگفت نقاش خيلي خوبي هستين. دوست دارم يه روز بيايين نقاشيهامو ببينين. دلم ميخواد نمايشگاه بذارم. تا كي ميمونين؟»
سيگار را گذاشت گوشه لب و خنديد: «مامانت نقاشي خيلي دوست داشت. بهت گفت تو اولين نمايشگاهم بابات اونو ديد؟»
«مامان هيچوقت برام از آشنايي و ازدواجش تعريف نكرده.»
عمو سرفه كرد. گفتم: «مطمئني خوبي عمو، دارويي، دكتري، چيزي نميخواي؟»
خيره شد بهم. لبخند زد و سري تكان داد كه يعني نه. شباهت چنداني به بابا نداشت؛ لاغر بود با صورتِ مثلثي. دماغ نوك تيزش را انگار از دو طرف هاشور زده باشند و چانه باريكش را از زير. با موهاي سفيد آشفته كه اگر شانه ميكرد و صاف ميشد تا روي شانهاش ميرسيد. دو، سه سال از بابا كوچكتر بود اما صورتش به مردي شصت و دو سه ساله نميخورد؛ انگار نقاش ناشياي، با فشار، خطوطي تيره و ضخيم جاي چروكها بگذارد.
سرفهاش قطع شد و نفسي عميق كشيد: «ميخوام برم ساحل، از اينجا دوره؟»
بدو رفتم مانتو پوشيدم و گفتم: «خيلي نزديكه، بريم؟»
ميخواستم حالا كه كلهاش گرم بود تهتويش را در بياورم. از در ويلا رفتيم بيرون. عمو سيگار ديگري آتش زد. خسخس سينهاش را ميشنيدم. هر قدم كه بر ميداشت، ميايستاد و نفسي عميق ميكشيد، صداي سوتي خفيف از سينهاش به گوش ميرسيد. بعد نيمدايرهاي ميرفت جلو، دوباره ميايستاد، نفسي ديگر، سوتي ديگر بعد نيمدايرهاي ديگر. نميدانم اينطور قدمزدنش از زيادي خوردن بود يا سرخوشياي كه بعدِ سالها برگشتن بهش دست داده بود. نه شبيه تلوتلو خوردن بود نه شبيه رقصيدن. يك قدمش روي ماسهها بود و يك قدمش روي هوا. لبهاش ميجنبيد و انگار چيزي زمزمه ميكرد.
رسيديم ساحل. عمو پاچه شلوارش را تا زد و دويد تو آب. انگار كه به چيزي لگد بزند آب را ميپاشيد به اطراف. نميفهميدم از خوشحالي اين كار را ميكند يا خشم. با دست اشاره كرد بروم پيشش.
عمو نشست روي ماسهها و تكيه زد به كولهاش. چشمهاش نيمهباز بود و حس ميكردم هر لحظه به خواب ميرود. نشستم كنارش. ماه روي موجها لكههاي سفيد و زردي بود، انگار با ظرافت قلممو را غلتاندهاند روي بومي تيره. سياهي، آسمان و دريا را يكي كرده بود. عمو چپ و راستِ ساحل را نشانم داد، داشت خطي ميكشيد فرضي روي افق.
«ميبيني، وقتي رنگِ سياه غالبه چطور محو ميشه مرزها؟»
فكر كردم حالش طبيعي نيست كه اينجوري حرف ميزند. جواب دادم: «چند ساعت ديگه خورشيد ميآد.»
شروع كرد آلماني حرف زدن. وسط حرفش يك جمله به فارسي گفت: «سكوت رمز است.» و بعد آلماني ادامه داد. خم شد و ماسهها را زير دستش كپه كرد. مثل بچهها مشغول ساختن حجمي شد شبيه خانه. چشمهاش برق ميزد و لبخند به لب داشت. ازم پرسيد: «گفتي دانشگاه نقاشي خوندي؟»
بابا دفترچه كنكور را داده بود دستم. نشست روي تخت: «ميتوني هم حسابداري بخوني هم مديريت.» گفتم: «دوست دارم نقاش بشم مثل عمو.» انگار حرفم را نشنيده باشد، ادامه داد: «همين شهرهاي اطراف رو انتخاب كن.» گفتم: «چرا هر وقت حرف عمو ميشه سكوت ميكني؟» گفت: «حرف زدن در موردِ ديوانهها نهتنها سودي نداره بلكه وقتِ آدمو ميگيره. بايد در مورد همين بقالِ محل صحبت كنيم كه چطور طي يك سال بقاليش رو تبديل كرد به سوپرماركت.»
صداي عمو را شنيدم: «حواست كجاست، خوابت برد؟»
گفتم: «نه، نشد.»
به آسمانِ سياه نگاه كرد وگفت: «خيلي مونده تا طلوع؟»
گفتم: «ميخواهيد بريم استراحت كنيد دوباره برگرديد؟ انگاري خيلي خستهايد.»
توي دستمالش خلط انداخت و بلند شد، جفتپا پريد روي خانه ماسهاي كه ساخته بود. خم شد مشتي ماسه و صدف ريخت توي مشمايي و انداخت توي كولهاش.
توي راه ماه را نشانم داد و گفت: «ميبيني هر جا ميريم، دنبالمون ميكنه.»
نميفهميدم با پيرمرد فيلسوفي همقدم شدم يا با پسربچهاي شاد يا يك جوان پرشور يا به قول بابا يك ديوانه.
رسيديم ويلا. سعيد نشسته بود روي فرش، بطري كنارش بود و زيرسيگاري پر از تهسيگار.گفت: «عموجان چقدر يورو داري؟» عمو گيج نگاهش كرد. سعيد نزديك شد بهش: «همين دور و بر يه تيكه زمين بخر يه ويلاي لوكس ميسازم برات. بعد چند برابر بفروش. با پولش يه زمين بزرگتر بگير. همينجور زمين رو زمين، پول رو پول.»
عمو بلند شد و پنجره را باز كرد و نفسي عميق كشيد و با خنده گفت: «همين شبِ دريا و حليم صبح برام كافيه.»
سعيد گفت: «عموجان ميتوني يه زندگي راحت داشته باشي.»
عمو سرفه كرد و گفت: «زندگي راحت يعني يه كوله بيشتر نداشته باشي.»
رو كرد بهم گفت: «اينجا تلفن داريد؟»
به اتاق اشاره كردم. رفت توي اتاق، در را چفت كرد و چند دقيقه بعد آمد بيرون. بدون اينكه به ما نگاه كند با كولهاش رفت حياط. از پنجره ديدم نشسته توي تاريكي انتهاي حياط، زير درخت نارنج. نور كمرمق چراغ ايوان ميتابيد روش. كوله را گذاشته بود روي زانو و چيزهايي ازش بيرون ميآورد.
به سعيد گفتم: «به نظرت تو اون كوله چي داره؟»
«يورو.»
«فكر ميكنم يوروهاش ته كشيده كه برگشته ايران.»
سر برگرداندم تا به سعيد بگويم حدس ميزنم براي گرفتن سهم ارثش برگشته كه ديدم، پتو را تا زير چانه آورده بالا. صداي خروپفش بلند شد. دوباره از پنجره نگاهي انداختم. عمو همچنان مشغول كولهاش بود. سوت ميزد و آلماني ميخواند. كنجكاوي امانم را بريده بود كه توي آن كوله چه دارد؟ آرام در را باز كردم و ايستادم روي ايوان. انگار توي دنياي ديگري سير ميكرد. ديدم چيزي را انداخت توي كوله. رسيدم بالاسرش. عمو در كلوله را بست و فقط لحظهاي مقوايي را ديدم كه روش موهاي زني كولاژ شده بود. نگاهي بهم انداخت؛ انگار ميخواست مطمئن شود چيزي ديدم يا نه.
گفتم: «براي چي برگشتي عمو؟»
رو به شكوفههاي نارنج، تك سرفهاي كرد و گفت: «اومدم دنبال حسرتهاي گذشتهم.» سيگاري آتش زد.
گفتم: «يعني ميخواي چيكار كني؟»
گفت: «برم كنار دريا حليم بخورم.»
خنديد. سرفه كرد. آنقدر كه چشمهاش خيس شد. گفت: «چهار صبحه، تو برو استراحت كن. ميخوام برم طلوع رو لب ساحل ببينم، بلكه طرحي ازش بزنم.»
ادعا نكردنش در مورد ارث مرا ترساند. گفتم: «باهاتون ميآم.»
دگمه جليقهاش را بست: «راه رو بلدم. بخواب تو.»
«منم دوست دارم طلوعو ببينم.»
گفت: «بايد چند ساعتي اونجا بمونم.»
اصرار نكردم. حتما ميخواست براي طراحي، در سكوت به تمام سايه روشنهاي دريا دقيق شود.
مثل لكهاي روشن كه از لغزش دست نقاش روي بوم افتاده باشد در سياهي كوچه ميرفت. يك دستش را بالا گرفت و بدون اينكه برگردد رو به من تكانتكان داد. صداي سوت زدنش را شنيدم. ترانه آلماني را بلندبلند ميخواند. تكيه زدم به در. دوست داشتم معني چيزي را كه مدام زمزمه ميكرد، بفهمم. از پشت ميلهها ميديدمش، دور و كوچك ميشد. تصويرش گنگ شد. چشمهام را چندبار بههم ماليدم، انگار از بيخوابي تار ميديدمش.
با صداي سعيد بيدار شدم: «پاشو! پاشو!»
كوله را گرفته بود طرفم: «عمو گمشده.»
از جا پريدم: «ديشب گفت ميره ساحل.»
«از صبح همه جا رو گشتم، نبود. كولهشو تو ساحل پيدا كردم.»
بدو رفتم طرف تلفن. شماره مامان را گرفتم چندتا بوق خورد و بابا جواب داد. گفتم: «مامان كجاست؟»
گفت: «نميدونم، خودم در عجبم انگار آفتاب نزده رفته كه نفهميدم.»
دهانم را باز كردم تا از عمو برايش بگويم كه گفت: «وايستا... وايستا فكر كنم اومد، صداي ماشين از پاركينگ ميآد.»
سعيد توي كوله عمو را ميگشت. بابا گفت: «كجا بودي... بهبه...»
سعيد كيسه مشمّايي پر از دارو را بيرون آورد. گفت: «اين همه قرص؟» رو كرد به من: «تو ديدي عمو اصلا قرصي بخوره؟»
گفتم: «الو... گوشي رو بده مامان.»
بابا گفت: «رفت دستورو بشوره صبحانه بخوريم. تو هم ياد بگير، پاشو برو براي سعيد حليم بخر.»
سعيد عكس راديولوژي را از كوله در آورد و گرفت رو به خورشيد. دندههاي سفيد توي طاقي دو طرف ريه پيدا بود.
بابا گفت: «از من خداحافظ، گوشي رو ميدم به مامانت.»
گفتم: «دوباره زنگ ميزنم.»
گوشي را قطع كردم. سعيد عكس راديولوژي را داد دستم: «ببين چيزي سر در ميآري ازش؟»
لكهلكههاي سفيد انگار با قلمموي آبرنگي توي سياهي ريه نقاشي شده بود. عكس را بالاتر گرفتم. دنبال هالهاي از قلب عمو بودم پشت راهراهِ دندهها. سعيد كوله را سر و ته گرفته بود و ميتكاندش. هيچ چيز ديگري توش نبود.