• 1404 دوشنبه 4 اسفند
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 4449 -
  • 1398 سه‌شنبه 5 شهريور

شهر من قزوين

حسن لطفي

تا مسعود كيميايي به قزوين نيامده بود، فكر هم نمي‌كردم كه اين شهر مي‌تواند بعضي آدم‌ها را از صرافت مهاجرت و زندگي در كشورهاي ديگر بيندازد. از آن مهم‌تر حتي نمي‌دانستم چرا در شهري كه زادگاهم نيست، احساس غربت نمي‌كنم.

آن روز وقتي ماشين مرسدس بنز حامل مسعود كيميايي و همراهانش جلوي در هلال‌‌احمر ايستاد فقط برايم عجيب بود كه چرا اين فيلمساز صاحبنام 3 ساعتي مانده به برنامه‌اش به قزوين رسيده است.

عجيب‌تر آنجا بود كه گفتند، قصد بالا آمدن هم ندارد. هلال احمر آن روزها چسبيده به چهل‌ستون و نزديك سبزه ميدان بود. هنوز ساختمانش را نكوبيده بودند تا تبديل به موزه‌اش كنند. در طبقه سومش تالار بزرگي بود كه نشست‌هاي هنري و شب شعر و جلسات داستان‌مان را آنجا برگزار مي‌كرديم. وقتي پيغامش را شنيدم، سريع پايين رفتم.

كيميايي در مرسدس بنزي نشسته بود كه راننده‌اش كيانوش گرامي بود. بدون آنكه پياده شود، گفت مي‌خواهد چرخي در شهر بزند. خيال كردم توي ذهنش گردشي عادي است. اما زماني كه كنارش نشستم، آرام حالي‌ام كرد، تصميم دارد آثار به جا مانده از گذشتگان را به پسرش پولاد نشان دهد. پولاد تازه از آلمان به ايران آمده بود. پدرش فكر مي‌كرد، ديدن آثار باستاني قزوين و شهرهاي ديگر مي‌تواند او را از بازگشت به آلمان منصرف كند.

از آن روز، سال‌هاي زيادي مي‌گذرد. پولاد كيميايي در ايران مانده و فيلم‌هايش را خودتان ديده‌ايد. شايد دليل ماندنش فكري كه پدرش در آن روز به زبان آورد، نباشد. اما براي من آن جمله باعث شد تا از آن به بعد هنگام قدم زدن در قزوين به دنبال چيزهايي بگردم كه مرا در اين شهر پاگير كرد. اولش اين طور نبود. سال 1354 وقتي وارد قزوين شديم، دلتنگ پيرزني بودم كه در اراد فشافويه مرا روي پايش مي‌نشاند و برايم قصه مي‌گفت. احساس مي‌كردم از بهشت بيرونم كشيده‌اند. اما چند سالي كه گذشت، نظرم تغيير كرد. كم كم با قزوين كه آن روزها شهري در ميان باغي بود بيشتر اخت شدم. در شهر آثار به جا مانده از گذشتگان هم كم نبود.

آثاري كه مثل امروز برجسته نكرده بودن‌شان. آدم‌ها از ميان‌شان مي‌گذشتند و توي حسي كه در ناخودآگاهشان جاري مي‌شد، غرق مي‌شدند. بازار سنتي، مسجد جامع، سعدالسلطنه، شاهزاده حسين، حمام قجر و... پر از مردم بود.

گراند هتل هنوز سرپا بود و ميهماناني كه به شهر مي‌آمدند اگر دست‌شان به دهانشان مي‌رسيد و فاميل و آشنايي نداشتند در آنجا اطراق مي‌كردند. محل اسكان بازيگران، خوانندگان، متمولين و سرشناس‌ها هم همانجا بود.

زنده‌ياد عزت‌الله انتظامي و بقيه بازيگران فيلم گاو، زنده‌يادان علي حاتمي، فردين و ملك‌مطيعي به هنگام ساخت فيلم بابا شمل آنجا سكونت كرده بودند. هنوز خيابان سپه را سنگفرش نكرده بودند و بسياري بي‌آنكه بدانند در حال عبور از اولين خيابان شهر هستند از آن مي‌گذشتند و... اينها همه چيزهايي است كه مال زماني است كه هنوز فكر نمي‌كردم دو زادگاه دارم. براي ديدن امروز قزوين بهتر است، خودتان قدم رنجه كنيد به اين شهر بياييد. شك نكنيد كه پشيمان نمي‌شويد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون