فرهنگ عاشورا و هنر تعزيه
سيد عطاءالله مهاجراني| يكي از تمايزات عبرتآموز، بين فرهنگ ما و فرهنگ غربي، اين است كه غربيان قدر داشتههايشان را به خوبي ميدانند و با دقت و درايت و سختگيري و آيندهبيني از آن حراست و حفاظت ميكنند. مثلا در شهر لندن، دقت در حفاظت از فضاي سبز، در واقع قيراطي است! اين اتفاق كه در ايران هر روزه شاهديم كه در مسيل طبيعي يا در بستر رودخانهها ساختمان يا ويلاهاي اشرافي غيرمجاز ساخته و بعدا ناگزير از تخريب ميشوند، باورپذير نيست! حراست و حفاظت از سرمايههاي فرهنگي و اجتماعي نيز به همين صورت است. واژه آكوموليشن (accumulation) به معناي انباشت تجربههاست. اگر جامعهاي به تعبير ابتكاري همايون كاتوزيان، «جامعه كلنگي» بود، قدر داشتههايش را به خوبي نميداند و به آساني آنها را از دست ميدهد. يكي از مهمترين دستاوردهاي ملي ما، در ايام محرم، برگزاري مراسم تعزيه، در صحنه نمايش و ساحت خيابانها و بازار شهر بود. خودتان را به جاي كودكي بگذاريد كه از ديدن تعزيه با چنان شكوهي، چه تصوير رنگين جذاب ماندگاري از نهضت كربلا و عاشورا، در ذهنش براي هميشه نقش ميبندد. چنين ساحت نمايش با حضور هزاران بازيگر و شاعر و حضور جمعيت انبوه يك شهر تدارك ميشد. تصور كنيد! در آغاز، ده تا پانزده شتر، با پوشش مخملين سبز و سرخ و بنفش، با شتر سواراني كه لباس رنگين داشتند، كلاهي همانند كلاه نهرو، منتهي از مخمل آبي يا سبز بر سر داشتند. برخي از آنان بر طبل كه در برابرشان بود، با دو چوب بلند و باريك خرّاطي شده و نقاشيشده با اسليمي كه سر چوب به گويچهاي ختم ميشد، ميكوبيدند. برخي از سواران شيپور ميزدند، صداي طبل و شيپور و نيز سنج نشانه آغاز تعزيه بود. در مراسم تعزيه بزرگ اراك، كاروان تعزيه محله حصار، اول صبح كه آفتاب اندكي بالا آمده بود؛ از ابتداي خيابان حصار پيدايشان ميشد، وارد خيابان اصلي و مركزي شهر كه مثل همه شهرها نام خيابان پهلوي بود! ميشدند، تا سر بازار از ميان انبوه جمعيت ميگذشتند، صداي طبل و شيپور و سنج دمي نميايستاد. پژواك صدا در شهر ميپيچيد. نخلها و چلچراغها و علامت به حركت در ميآمد، حاملان چلچراغها تاب ميخوردند. هواداران براي اين تاب فضا ايجاد ميكردند. صفحه بلند فلزي علامت سر خم ميكرد و تعظيم مينمود. كبوتران مسي و پنجههاي پولادي زير آفتاب برق ميزدند. سقاها با ظروف برنجي و پيالههاي طلايي كه حكاكي شده بود و در آن «سلام بر حسين» يا «سلام بر حسين تشنه لب» يا «آبي بنوش و شه لب تشنگان را تو ياد كن» به مردم آب ميدادند، برخي با گلابپاش روي مردم و بر چادر مشكي بانوان گلاب ميپاشيدند. در طول خيابان، تكههاي مختلف تعزيه اجرا ميشد. مثل حلقههاي زنجير، اين تكهها در پي هم بودند و به يكديگر معنا ميدادند. از شهرستانهاي دور و نزديك براي ديدن تعزيه به اراك ميآمدند. در روستاها همچنين ماجراي پر شوري زنده و جاري بود. مثلا در تعزيه شهادت عبدالله پسر نوجوان امام حسن مجتبي عليهالسلام كه در آخرين لحظات شهادت امام حسين در ظهر عاشورا، به سوي قتلگاه ميدود و ميخواهد با دستهاي كوچكش جلو شمشيرها را بگيرد، دستهايش قطع و شهيد ميشود، عبدالله پيراهن سبز خوشرنگي بر تن داشت، بعد از شهادتش، در همان حال و هواي تعزيه، پيراهن او را رشته رشته ميكردند، به هر يك از مردم، رشتهاي از پيراهن سبز عبدالله ميرسيد، ما در جادكمهاي روي سينهمان، آن رشته يا نوار سبز را گره ميزديم. دختران به گيسويشان ميبستند، مادران آن رشته را روي سينه يا بازوي كودك نوزاد، سنجاق ميكردند، كربلا و عاشورا با تعزيه در زندگي مردم جريان داشت، تعزيه آن هم با چنان شكوهي، بهترين امكان تبيين و ترويج شناخت نهضت عاشورا، با زبان هنر، موسيقي و نمايش و شعر و آواز و نيز خوشنويسي و صحافي بود. نسخههاي تعزيه با خط خوش نوشته ميشد، با چرم بلغار قهوهاي خوشرنگ صحافي ميشد. مردم به عنوان نقشآفرينان در تعزيه حضور داشتند. لباسها و علمها و نخلها و چلچراغها، هر يك به خوبي نگاهداري ميشد، بايد قدر تعزيه را بيشتر بدانيم! چنان كه ميدانيم، تعزيه در ساخت و پرداخت و حفظ موسيقي ملي ما و هنر آواز و هنر نمايش، نقش بيبديلي داشته است. قدر داشتههامان را بدانيم. دل بسي خون به كف آورد ولي ديده بريخت/ اللهالله كه تلف كرد و كه اندوخته بود! تعزيه، روايت هنري عاشورا و كربلا بوده و هست. شايسته است، در همان مقياس و اندازهاي كه نسل ما در كودكي و نوجواني خود شاهد بود، بازسازي شود!