هجوم سوگ و بازگشت به خويشتن
نازنين متيننيا
نميدانم شما هم مثل من اين احساس را داريد يا نه؟ انگار 40 روز پيش، 40 ميليون سال پيش بوده. انگار آن آدمي كه پنجشنبه عصر من بودم، حالا غريبهاي است بسيار دور و گم. دقيقا نميدانم در من چه اتفاقي افتاده كه اين قدر دور از خود 40 روز پيشم هستم. فقط ميدانم سوگ اين بلا را سر آدم ميآورد. تجربهاش را داشتهام. ناگهان سوگ هجوم آورده و بعد از آن، من، من ديگري بودهام كه خيلي خيلي طول كشيده تا دوباره بشناسمش، تعريفش كنم و به زندگي ادامه بدهم. توي اين 40 روز، تصوير من از ديماه ۱۴۰۴ سياه است. حتي آن روزي كه برف آمد هم در ذهنم سياه است. گاهي فكر ميكنم آنچه از سر گذراندم خواب بوده؛ فكر ميكنم نميشود اين زندگي ما باشد؛ همين يك زندگياي كه داريم. مگر ميشود آدميزاد اين روزها را ببيند و واقعي باشند. ميشود. اين جوابي است كه هر شب موقع خواب به خودم ميدهم. دلداري ميدهم كه «به مو ميرسد، ولي پاره نميشود، نگران نباش» و بعد به دوست خوبم خواب پناه ميبرم. صبحها ولي شكل ديگري است، چند ساعت ناآگاهي از خبرها هلاكم ميكند. تا بفهمم چه خبر بوده و چي شده، اين ابهام روزانه كار خودش را ميكند. اضطراب ميآيد و كل روز در جنگ با سگ سياه افسردگي، مهلكه ميسازند برايم. دلم ميخواهد حرف بزنم، چيزي بگويم، ولي انگار همه چيز تكراري است. از بحث خستهام، از تحليل هم. وقتهايي كه مرددم، دلم ميخواهد سرم را بيندازم پايين و زل بزنم به كاشيهاي ريز ريز توي آب يا حروف روي كيبورد. ولي نميشود. ناگهان از كوره در ميروم و چيزي ميگويم مخالف نظرهاي بقيه. ميگويند «نااميدي» يا متهمم ميكنند به جانبداري از سيستمي كه سالهاي سال منتقدش بودم. ميگويم بياييد احساسات را كنار بگذاريم، واقعبين باشيم، بدون اينكه فكر كنيم ما دلمان چه ميخواهد تحليل كنيم، آينده را ببينيم، ولي كسي گوش به حرفم نميدهد. دوستانم و شاگردهايم مردمند و مردم كلافه و خسته. خودم هم مردمم. اما نميدانم كجاي معادلات. دوستم از آن سر دنيا پريشب مسيجي داده و رابطه عميق دوستانه را قطع كرده. چرا؟ چون عصباني است كه در توييتر چيزي نوشتم و به رضا پهلوي ايرادي گرفتهام. به من ميگويد: «خونشور». بغض گلويم را ميگيرد. جواب ميدهم كجايي كه ببيني زندگي ما چطوري است، من خونشور هستم يا آنكه بر طبل جنگ ميكوبد؟ تو خبرها را ميخواني و گوشيات را ميبندي و ميروي پي زندگي در جامعهاي آزاد با ثبات اقتصادي و مردمي كه چشمهاي خيره عزا و داغ دل ندارند، من ولي نميتوانم. من بايد بروم توي كوچه و خيابان و ببينم كه غصه از در و ديوار شهر دارد ميريزد كه ترس جنگ صداي اگزوز موتور را هم توي گوش مردم تبديل به نبض جنگ كرده، چه ميداني از اين زيستن در سوگ و اضطراب؟ جوابي نميدهد، در واقع بلاكم كرده و من دارم براي خودم چيزهايي را قرقره ميكنم، لابهلاي كلمات، مستأصل فهمم، درك، همدلي.
نيست ديگر، مثل خيلي چيزهاي ديگر. مثل قصههايي كه حالا انگار سالهاست براي من و مردم اين سرزمين خواب و روياست و اندك رويايي براي رسيدن را محال ميكند. راستش را بخواهيد من از گم شدن قصهها ميترسم، از رويا نداشتن هم. از خيال نكردن و آينده را نديدن، ميترسم. آدميزاد مگر جز رويا و آينده چه دارد؟ زمان مگر نيامده كه سلاح ما باشد براي تحمل حال فعلي؟ اگر همين يك سلاح را هم از دست بدهيم چه ميشود؟ كجاي سرنوشت بايد بايستيم وقتي گذشته در ماتم فرو رفته و آينده خوابيده؟ نميدانم. مثل بقيه چيزها. گاهي رويا ميبافم كه كاش جايي بود و مسووليت گردن ميگرفت كه چه ميدانم آدم مثلا برود يكي، دو روزي آنجا بخوابد و بيخبر شود. بعد از بيداري هم حالا يك فكري به حال خودش بكند. يا بهتر مثلا، تاريخ بدهد و بگويد مرا بخوابانيد تا فلان اتفاق بيفتد، بعد بيدارم كنيد. حالا اگر فلان اتفاق هم نيفتاد، همين جوري خواب باشد، توي روياي صادقه خود بچرخد و جهان، كوچك و سبك شود؛ اين طور سنگين و سخت مثل حالا. ولي نيست و مجبورم خودم را توي شهر بكشم به اين طرف و آن طرف، بروم استخر، بيايم روزنامه، توي خانهام سنگر بگيرم و دل دل كنم كه كي ميگذرد، كي تمام ميشود. تازگيها ولي ياد گرفتم نقطهگذاري كنم. ناگهان بگويم من روانم خسته است، دارد خاموش ميشود و بروم توي خودم. آدمي سرپناهي جز خودش كه ندارد. اين جور مواقع واكنشها جالب است، ميبينم كه ديگر كسي براي چيزي تلاش نميكند. كسي نميگويد نرو، بمان. ميپذيرد، خودش هم ميرود اتفاقا. انگار منتظر فرصت بوده كه يك نفر بگويد من ديگر نيستم و او هم نباشد. اين طوري است ديگر؛ روزگار در خود فرو رفتن شده. چارهاي هم نيست، مگر آدميزاد چقدر ميتواند روز و شب عربده با خلق خدا بزند؟ اينرا هيچ وقت نفهميده بودم تا اين روزها.
از ۸۸ تا همين امروز، معتقد به جمع بودم و حالا از تكثر جدا افتاده، با خودم ميگويم شايد اين خلوت و بريدن، نياز بوده. هر كسي برود در تنهايي خودش يك بازخواني دوباره داشته باشد و با اصولي تازه برگردد. شايد راهحل همين باشد. همين الك فردي، در گذر از سوگ، براي روزي كه دوباره دور هم جمع شويم و حرفي تازه داشته باشيم.