• 1404 دوشنبه 4 اسفند
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6269 -
  • 1404 دوشنبه 4 اسفند

درباره فيلم «قسم مي‌خورم» به كارگرداني كرك جونز

وقتي بدن عليه نظم شورش مي‌كند

ناصر سهرابي

سكوت كلاس از آن سكوت‌هايي است كه بوي انضباط مي‌دهد. صندلي‌ها صاف، نگاه‌ها مهار شده و صداها كنترل ‌شده. ناگهان كلمه‌اي بي‌اجازه و تند، هوا را مي‌شكافد. خنده‌اي كوتاه. چند نگاه چرخيده. بعد همان سكوت؛ اين ‌بار سنگين‌تر، قضاوت‌گرتر. پسري كه صدا از او برخاسته، خودش هم مبهوت است. بدنش پيش از اراده‌اش تصميم گرفته. «من قسم مي‌خورم» از همين شكاف آغاز مي‌شود: فاصله ميان اراده فرد و انتظار جمع. جايي كه بدن، عليه نظم، شورش مي‌كند.فيلم بر زندگي واقعي جان ديويدسون، فعال اسكاتلندي مبتلا به سندروم تورت، بنا شده است. اما تقليل آن به يك درام زندگينامه‌اي ساده، خطاست. فيلمنامه ساختاري خطي و كلاسيك دارد؛ از كودكي آغاز مي‌شود و به بزرگسالي مي‌رسد. در ظاهر محافظه‌كارانه است، اما اين سادگي روايي كاركردي روشن دارد: نشان دادن انباشت فشار. مدرسه‌اي كه به‌جاي فهميدن، تنبيه مي‌كند. محيط كاري كه تفاوت را تهديد مي‌بيند. خياباني كه نگاه‌هايش سنگين‌تر از هر واژه است. بحران نه در بدن شخصيت، كه در واكنش جهان اطراف او شكل مي‌گيرد.نقطه قوت فيلمنامه در بازسازي موقعيت‌هاي اجتماعي است. سوءتفاهم پيش از خود بيماري عمل مي‌كند. پيش از آنكه كسي بپرسد «چه شده؟» حكم صادر مي‌شود. فيلم با دقت نشان مي‌دهد چگونه يك اختلال عصبي، در بستر ناآگاهي جمعي، به برچسب اخلاقي تبديل مي‌شود. با اين حال، متن بي‌نقص نيست. در نيمه مياني، الگوي «بروز تيك، واكنش منفي، توضيح دادن» چند بار تكرار مي‌شود. اين تكرار از نظر واقع‌گرايانه قابل دفاع است، اما از نظر دراماتيك خطر فرسايش دارد. فيلم مي‌توانست با ورود عميق‌تر به تضادهاي دروني شخصيت -خشم، شرم، ميل به انزوا- لايه‌اي پيچيده‌تر خلق كند. تمركز عمدتا بر تقابل بيروني باقي مي‌ماند و همين، جسارت درام را محدود مي‌كند.كرك جونز در مقام كارگردان، آگاهانه از اغراق فاصله مي‌گيرد. دوربين نزديك مي‌ماند؛ نه براي تحريك احساسات، بلكه براي حذف فاصله. تماشاگر نمي‌تواند از لحظه‌هاي ناراحت‌كننده فرار كند. قاب‌ها ساده‌اند، سكوت‌ها كش‌دار، موسيقي حداقلي. اين رويكرد مينيماليستي صرفا انتخابي زيبايي‌شناختي نيست؛ موضع است. فيلم با وسوسه ملودرام مي‌جنگد. مي‌توانست با اوج‌هاي عاطفي و تدوين پرشتاب، اشك مخاطب را تضمين كند، اما چنين نمي‌كند. احساسات مهار مي‌شوند تا فكر فعال شود. فرم، تجربه انقباض و فشار را بازتوليد مي‌كند. ما نه فقط داستان را مي‌بينيم، بلكه محدوديت را حس مي‌كنيم.انسجام اثر زماني كامل مي‌شود كه بازيگري را در كانون آن ببينيم. رابرت آرامايو در نقش جان، اجرا را به نمايش اختلال تقليل نمي‌دهد. او تيك‌ها را «بازي» نمي‌كند؛ آنها را در بدن خود حل مي‌كند. لرزش‌هاي ظريف، مكث‌هاي ناخواسته، تغييرات كنترل‌ شده در تنفس و نگاه، شخصيت را انساني و باورپذير مي‌كند. مهم‌تر اينكه او جان را قديس يا قرباني مطلق نشان نمي‌دهد. شخصيت او گاه عصباني است، گاه خسته، گاه فرسوده. اين خاكستري بودن، فيلم را از دام قهرمان‌سازي دور نگه مي‌دارد.بازيگران مكمل نيز تيپ نيستند؛ طيف‌اند. طيفي از مواجهه اجتماعي با تفاوت. حمايت همراه با خستگي، همدلي آميخته با ناآگاهي، قضاوتي كه پشت منطق پنهان شده است. صحنه‌هاي خانوادگي به ‌ويژه نشان مي‌دهد كه فشار اجتماعي چگونه به درون خانه نفوذ مي‌كند. سكوت‌هاي ميان اعضاي خانواده گاه از هر ديالوگي گوياتر است. فيلم به‌ درستي يادآوري مي‌كند كه حتي عشق، اگر مجهز به فهم نباشد، مي‌تواند ناتوان بماند.اما لايه تعيين‌كننده فيلم، جهان‌بيني آن است. «من قسم مي‌خورم» درباره يك اختلال عصبي نيست؛ درباره تعريف «عادي بودن» است. جامعه‌اي كه نظم ظاهري را ارزش مطلق مي‌كند، هر امر پيش‌بيني‌ناپذير را تهديد مي‌بيند. تفاوت، به‌ جاي آنكه بخشي از تنوع انساني تلقي شود، به اخلال در سيستم تبديل مي‌شود. فيلم با پرهيز از شعار، اين منطق پنهان را عريان مي‌كند. مساله اين نيست كه جان چگونه خود را با جهان تطبيق دهد؛ پرسش اين است كه جهان تا چه حد آمادگي بازنگري در معيارهايش را دارد.اينجاست كه فيلم از يك روايت فردي فراتر مي‌رود و به متني اجتماعي بدل مي‌شود. پرسشي اخلاقي طرح مي‌كند: آيا كرامت انسان وابسته به ميزان تطابق او با هنجارهاست؟ پاسخ مستقيم نمي‌دهد، اما جهت‌گيري‌اش روشن است. تفاوت نقص نيست؛ آزمون بلوغ جامعه است. اگر فيلم در ظاهر آرام است، در باطن راديكال است، زيرا به ‌جاي تغيير فرد، تغيير نگاه جمعي را مطالبه مي‌كند.پايان فيلم عامدانه از هرگونه پيروزي نمايشي فاصله مي‌گيرد. نه معجزه‌اي رخ مي‌دهد، نه بدن به انضباط درمي‌آيد، نه جامعه ناگهان متحول مي‌شود. تيك‌ها ادامه دارند. زندگي هم ادامه دارد و همين «ادامه داشتن» بيانيه اصلي فيلم است. «من قسم مي‌خورم» منطق روايت‌هاي انگيزشي را كنار مي‌گذارد؛ جايي كه فرد با اراده‌اي قهرمانانه بر محدوديت غلبه مي‌كند. اينجا مساله پيروزي فرد نيست؛ ظرفيت جامعه براي بازتعريف معيارهايش است.در جهاني كه سرعت قضاوت از سرعت فهم پيشي گرفته، فيلم پيشنهادي ساده اما عميق مطرح مي‌كند: مكث كن. پيش از آنكه برچسب بزني، بشنو. پيش از آنكه نظم را معيار اخلاق بداني، كرامت را به ياد بياور. اثر تماشاگر را در موقعيت اخلاقي قرار مي‌دهد. آيا تو هم در آن كلاس نشسته‌اي؟ آيا تو هم خنديده‌اي؟ يا نگاهت را برگردانده‌اي؟ فيلم پاسخ نمي‌دهد، اما پرسش را در ذهن باقي مي‌گذاردو شايد همين ماندگاري، مهم‌ترين دستاورد آن باشد. «من قسم مي‌خورم» يادآوري مي‌كند كه مساله تفاوت، مساله اقليت‌ها نيست؛ مساله تعريف ما از انسان است. جامعه‌اي كه تنها صداي هماهنگ را تحمل مي‌كند، دير يا زود در سكوت خود خفه مي‌شود. بزرگ‌ترين تغييرات هميشه با فرياد آغاز نمي‌شوند. گاهي با پذيرش يك صدا شروع مي‌شوند؛ صدايي كه قرار نبود شنيده شود.پرسش نهايي فيلم ساده اما بي‌رحم است: مشكل از بدن‌هاي متفاوت است يا از نظمي كه طاقت تفاوت ندارد؟

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون