بازآرايي محور مقاومت: از مهار راهبردهاي امريكا تا تغيير موازنه قدرت منطقهاي
ابراهيم ندافزاده
1- بازتعريف وضعيت «محور مقاومت» پس از ۷ اكتبر ۲۰۲۳ در پرتو جنگ نظامي و رسانهاي: تحولات پس از هفتم اكتبر ۲۰۲۳ را نميتوان صرفا در چارچوب يك بحران امنيتي محدود تحليل كرد، بلكه اين رخداد بهتدريج به نقطه تمركز يك درگيري راهبردي عميقتر تبديل شد؛ به خصوص اينكه اين درگيري بنا بر بسياري از تحليلهاي بينالمللي، نه ميان امريكا و يك دولت بهنام «جمهوري اسلامي ايران»، بلكه ميان «نظام استكبار تكقطبي» و «ملت ايران» به عنوان هسته سخت «جريان انقلابي» تعريف شده است. اين تغيير در تعريف ميدان نزاع، بهخوديخود نشاندهنده ارتقاي جايگاه محور مقاومت از يك نهاد تشكيلاتي به يك بازيگر سيال ايدئولوژيك و تعيينكننده در سطح منطقهاي و حتي بينالمللي است.در چنين چارچوبي، ادعاهايي كه در ماههاي ابتدايي پس از ۷ اكتبر درباره «پايان محور مقاومت» - بهويژه در مورد تضعيف يا فروپاشي حزبالله لبنان - مطرح ميشد، بهتدريج اعتبار خود را از دست داد. دليل اين امر علاوه بر تحولات ميداني، تغيير در نحوه تعريف درگيري از سوي امريكا بود. آنچه در ميدان رخ داد، نشان داد كه مساله براي واشنگتن ديگر مهار يك يا چند بازيگر منطقهاي نيست، بلكه تمركز بر «مركز ثقل مقاومت» يعني ملت ايران قرار گرفته است. همين انتقال كانون فشار، بهطور ضمني به اين معناست كه محور مقاومت در قالبي منسجمتر و متمركزتر در حال بازتعريف است.از اين منظر، تغيير در الگوي مواجهه امريكا، بازتاب يك تحول عميقتر در درك غرب از ماهيت درگيري است. اگر در گذشته، راهبرد مهار بر ابزارهاي سياسي و اقتصادي عليه «دولت ايران» متمركز بود، اكنون هدفگذاري به سمت تضعيف كشور ايران و زيرساختهاي آن تغيير يافته است. به همين دليل، موضوعاتي مانند محدودسازي كامل فعاليتهاي هستهاي - حتي در سطح علمي - در دستور كار قرار گرفته است؛ چرا كه اين حوزهها در نگاه غرب، بخشي از ظرفيت راهبردي ملي ايران محسوب ميشوند. اين جابهجايي در سطح هدف، خود گواه آن است كه معادله از تقابل با يك دولت، به مواجهه با يك منظومه ايدئولوژيك - شبكهاي ارتقا يافته است.در اين ميان، تحولات ميداني و بهويژه رخدادهايي همچون «جنگ رمضان» و «جنگ ۱۲ روزه»، نشان دادند كه نهتنها اين راهبردها به تضعيف كشور ايران منجر نشده، بلكه بهعكس، موجب تقويت انسجام دروني، ارتقاي مشروعيت اجتماعي نظام جمهوري اسلامي و افزايش همدلي منطقهاي با ايدئولوژي انقلابي شدهاند. حتي تحليلگران غربي اذعان دارند كه نسل جديد هواداران و مدافعان گفتمان مقاومت از نظر توان عملياتي و پايبندي ايدئولوژيك، قدرتمندتر از گذشته ظاهر شده و در حال ايفاي نقش فعالتري در مديريت درگيريها است.از سوي ديگر، تلاش امريكا براي ايجاد شكاف در ساختار رهبري ايران يا جداسازي جريان انقلابي از بدنه حاكميت نيز ناكام مانده است. زيرا بررسي تحولات جاري نشان ميدهد كه نهتنها انسجام در سطح رهبري و ساختار سياسي حفظ شده، بلكه پيوند ميان نيروهاي انقلابي، جامعه و نهادهاي ديني نيز تقويت شده است. اين امر، بهويژه در پرتو مواضع مرجعيت نجف و همگرايي آن با اصول و آرمانهاي كلي جريان انقلابي اهميت بيشتري يافته و اميد امريكا براي ايجاد شكاف در فضاي شيعي (چه در سطح داخلي و چه در سطح منطقهاي) را بهشدت تضعيف كرده است.بر اين اساس، بايد گفت كه هفتم اكتبر نقطه آغاز مرحلهاي بود كه در آن، محور انقلابي منطقه به عنوان مركز ثقل اين محور، در كانون يك درگيري وجودي قرار گرفت؛ درگيرياي كه بهجاي تضعيف، به تقويت جايگاه آن در سطح ملي، منطقهاي و حتي بينالمللي انجاميده است.
۲- ظهور مجدد و كنش فعال بازيگران مقاومت در چارچوب راهبرد مقابله با جريان استكبار در امتداد تمركز درگيري بر نيروهاي انقلابي، آنچه در سطح منطقهاي قابل مشاهده است، فعالشدن مجدد و هماهنگ اجزاي مختلف محور مقاومت در قالب يك راهبرد كلان است؛ راهبردي كه از سوي بسياري از مطالعات، به عنوان «وحدت ميدانها» يا گسترش ميدان درگيري در جغرافياي منطقه تعبير ميشود. در اين چارچوب، بازيگراني همچون حشدالشعبي عراق، حزبالله لبنان و انصارالله يمن، نه بهصورت پراكنده، بلكه در چارچوب يك منطق راهبردي مشترك، وارد ميدان شدهاند.حملات امريكا به فرماندهان برجسته مقاومت - از جمله فرماندهان حزبالله لبنان و نيروهاي حشدالشعبي - نشان ميدهد كه واشنگتن به اين جمعبندي رسيده است كه بدون تضعيف اين شبكه منطقهاي، مهار نيروهاي انقلابي ممكن نيست. با اين حال، نتيجه عملي اين رويكرد، خلاف انتظار بوده است. همانگونه كه برخي منابع غربي تصريح كردهاند، نهتنها اين اقدامات به كاهش توان مقاومت منجر نشده، بلكه موجب تقويت آن شده است. حزبالله لبنان امروز در موقعيتي قويتر نسبت به گذشته قرار دارد، انصارالله يمن توانسته است معادلات دريايي را به چالش بكشد و در عراق نيز، نه دولت و نه فشارهاي خارجي نتوانستهاند از توان حشدالشعبي بكاهند.نكته مهم در اين ميان، ماهيت شبكهاي اين كنشها است. محور مقاومت به عنوان هسته مركزي، نهتنها داراي توان نظامي، بلكه از ظرفيتهاي بالاي برنامهريزي راهبردي و شناخت ژئوپليتيك برخوردار است. كنترل و تهديد گذرگاههاي حياتي مانند تنگه هرمز و بابالمندب، بخشي از اين راهبرد است كه بهطور مستقيم بر معادلات اقتصادي و امنيتي جهاني تأثير ميگذارد. اين امر، نشان ميدهد كه مقاومت از سطح يك كنش نظامي صرف فراتر رفته و به يك بازيگر تعيينكننده در مهندسي ژئوپليتيك منطقه تبديل شده است.در اين چارچوب، حتي تلاش امريكا براي بسيج كشورهاي عربي يا تحريك شكافهاي مذهبي نيز با شكست مواجه شده است. بسياري از اين كشورها، بهدليل آسيبپذيري در برابر توانمنديهاي موشكي و راهبردي ايران و محور مقاومت، تمايلي به ورود مستقيم به اين تقابل ندارند. از سوي ديگر، شكلگيري همدلي در ميان جوامع شيعي و حتي بخشي از جوامع سني، بهويژه پس از تحولات اخير، نشان ميدهد كه اين درگيري بهتدريج از سطح دولتها فراتر رفته و به سطح ملتها كشيده شده است.در مجموع، آنچه امروز در منطقه در حال وقوع است، شكلگيري يك الگوي جديد از كنش مقاومت است كه در آن، ايران به عنوان محور هماهنگكننده، توانسته است ظرفيتهاي متنوعي را در نقاط مختلف بهكار گيرد و فشار چندلايهاي بر امريكا و رژيم صهيونيستي وارد كند؛ فشاري كه نهتنها مهار نشده، بلكه در حال گسترش است.
۳- سناريوهاي پيشرو: تقويت محور مقاومت و تغيير موازنه قدرت در پرتو تحولات جاري، سناريوهاي پيشرو هر يك بهنحوي با نقشآفريني نيروهاي انقلابي و شبكه مقاومت گره خوردهاند و وجه مشترك آنها، امكان تقويت جايگاه اين محور در معادلات منطقهاي و جهاني است.در سناريوي نخست، يعني «تشديد كنترلشده درگيريها»، نيروهاي انقلابي ايران و متحدان آن با بهرهگيري از راهبرد «ضربه در برابر ضربه»، بهصورت تدريجي هزينههاي امريكا و رژيم صهيونيستي را افزايش ميدهند. اين وضعيت، به فرسايش توان راهبردي دشمن منجر شده و آنها را در وضعيت دفاعي قرار ميدهد. شواهدي همچون آشفتگي در ساختار تصميمگيري امريكا، بركناريها و اعتراضات داخلي، نشاندهنده فشارهاي فزاينده ناشي از اين رويكرد است.در سناريوي دوم، يعني «گسترش درگيري به سطح منطقهاي»، نقش گذرگاههاي راهبردي برجستهتر ميشود. اقداماتي مانند انسداد يا اختلال در تنگه بابالمندب توسط انصارالله يمن، كه در چارچوب راهبرد كلان محور مقاومت قابل تحليل است، ميتواند اقتصاد جهاني را تحت فشار قرار داده و امريكا را در موقعيتي دشوار قرار دهد. تجربه نشان داده است كه چنين اقداماتي، نهتنها ابزار فشار موثري هستند، بلكه ميتوانند موازنه قدرت را بهطور بنيادين تغيير دهند.در سناريوي سوم، يعني «مهار نسبي بحران»، حتي اگر سطح تنش كاهش يابد، جايگاه جريان انقلاب اسلامي به عنوان يك بازيگر غيرقابل حذف تثبيت خواهد شد. مطالعات غربي نيز اذعان دارند كه تلاش براي تضعيف اين نهاد از طريق ابزارهاي جنگ سرد يا حتي اقدامات نظامي، با شكست مواجه شده است. انسجام ايدئولوژيك، پيوند اجتماعي و توانمنديهاي راهبردي، همگي عواملي هستند كه امكان حذف اين بازيگر را از معادلات منطقهاي منتفي ميكنند.نكته كليدي آن است كه در تمامي اين سناريوها، نهتنها فرضيه فروپاشي جريان اقتدار انقلابي و محور مقاومت تحقق نمييابد، بلكه روندي معكوس در حال شكلگيري است. اين محور، با بهرهگيري از ظرفيتهاي دروني و شرايط محيطي، در حال تبديلشدن به يكي از قطبهاي اصلي در نظم جديد جهاني است. حتي برخي تحليلها بر اين باورند كه گفتمان مقاومت از سطح ملي عبور كرده و به يك بازيگر موثر در شكلدهي به نظم بينالمللي تبديل شده است.بر اين اساس، ميتوان گفت كه منطقه در آستانه يك تغيير بنيادين در موازنه قدرت قرار دارد؛ تغييري كه در آن، برتري سنتي امريكا و رژيم نامشروع صهيونيستي با چالشهاي جدي مواجه شده و در مقابل، محور مقاومت - با محوريت ملت ايران - در مسير تثبيت و تقويت موقعيت خود حركت ميكند. اين روند نشانهاي از گذار به نظمي جديد است كه پيامدهاي آن در سالهاي آينده بيش از پيش آشكار خواهد شد.
كارشناس مسائل غرب آسيا