از استراتژي كلان ايران تا سلطهگري روايت
وقتي رسانه و هوش مصنوعي جاي فهم را ميگيرند
سهراب آسا
ولي نصر در اثر تازه منتشر شدهاش ( ran’s Grand Strategy: A Political History )ميكوشد تصويري از ايران ارائه بدهد كه با كليشههاي رايج غربي فرق دارد، تصويري كه در آن ايران نه صرفا يك «نظام ايدئولوژيك» و نه فقط يك «مساله امنيتي»، بلكه كشوري با حافظه تاريخي عميق، احساسي سرشار از تنهايي و محاصره و راهبردي برآمده از تجربههاي سختي چون جنگ، كودتا، تحريم، مهار، انزوا و ترس از فروپاشي داخلي است. در اين روايت، فهم ايران بدون فهم تاريخ ترسهايش ممكن نيست. نصر تاكيد ميكند كه تجربه جنگ ايران و عراق، مهار امريكا و خاطره مداخلات بيروني، در شكلگيري نگاه راهبردي اين كهن سرزمين نقش محوري داشتهاند.
اهميت نكته مذكور فقط در تعاملات بينالمللي و سياست خارجي نيست. اهميتش در فهم ايران است. در اينكه پديدهاي به نام ايران را - همانند بسياري از تمدنهاي كهن ديگر- نميتوان با چند برچسب فرسوده و نخنما شده فهميد. متاسفانه بررسيهاي ميداني مؤيد اين هستند كه نه تنها رسانههاي غربي و حتي افكار عمومي غرب، بلكه بخش بزرگي از دياسپوراي ايراني نيز ايران را با همان نقشههاي ذهني كهنه ميفهمند؛ يعني كشوري رازآلود، سوپر مذهبي، خشونتخيز، غيرعقلاني و ايستا. آنها هيچ تصوري از جامعه پيچيده، متكثر، تاريخي، جوان و زنده امروزي ايران ندارند. براي بسياري از مخاطبان غربي، ايران كشوري است عرب زبان يا تمدني است كه با عراق اشتباه گرفته ميشود، در اظهارنظرهاي محافظهكارانهترِ قشر تحصيلكرده، مفهومي است ادغام شده در مفهوم برساخته «خاورميانه» و در توده مردم يادآور مزههاي خاص -پرشين فودز- و در بهترين حالت شناختي عوامانه تداعيكننده امپراتوري پرشيا در ايران باستان است.
در تمامي اين روايات و بازخوردها عدم شناخت دقيق از واقعيت معاصر ايران به وضوح به چشم ميآيد. اين سوءفهم فقط مسالهاي شناختي يا لزوما از سر ناآگاهي فردي نيست، محصول و نتيجه يك دوره كار فشرده دستگاههاي روايتساز هم هست كه دههها ايران را نه آنگونه كه هست، بلكه آنگونه كه براي مصرف رسانهاي و ژئوپليتيكي مطلوب است، بازتعريف ميكند. نقدهاي دانشگاهي قديميتر هم بارها نشان دادهاند كه بازنمايي ايران در رسانههاي غربي غالبا با كليشههاي شرقشناسانه، دوقطبيسازي و «ديگريسازي» همراه بوده است و گزارشهاي تازهتر نيز از محو شدن جامعه مدني و ظرافتهاي دروني ايران زير فشار همين كليشهها ميگويند. گزارشهايي كه - اغلب با فاندهاي مستقيم و غير مستقيم دانشگاهي و انديشكدههاي غربي تهيه شده- و بيشتر براي ذائقه كارفرما و مخاطب غربي فراهم شدهاند و موضوع ايران را از دريچه همان نگاه سنتي غربي و جهان سلطه، تحليل و بررسي ميكنند. گزارشهایی كه همه روزه نتيجه آنها را در كلام يا تصميمات كلان سياستگذاران و سياستمداران غربي در موضوعات مختلف مرتبط با ايران مشاهده ميكنيم. اما مساله تنها «رسانه» به معناي كلاسيك آن نيست. امروز ما وارد دوراني شدهايم كه در آن، «روايت و روايتگري» فقط در اتاق خبر يا كتابهاي تاريخي صورت نميگيرد، بلكه در موتورهاي جستوجو، در فيد شبكههاي اجتماعي، در مدلهاي زباني بزرگ و در سامانههاي توصيهگر نيز ساخته ميشود. گوگل امروز جستوجو را به تجربهاي مكالمهايتر تبديل كرده و در AI Overviews و AI Mode به كاربر «پاسخ» ميدهد، نه فقط فهرست لينك.
خود گوگل ميگويد AI Overviews اكنون بر مدل Gemini 3 تكيه دارد و كاربر ميتواند مستقيم از همانجا پرسش را ادامه بدهد. متا هم رسما اعلام كرده كه تعامل كاربران با قابليتهاي هوش مصنوعياش به سيگنالي براي شخصيسازي بيشتر محتوا و تبليغات بدل ميشود و ميگويد Meta AI بيش از يك ميليارد كاربر ماهانه دارد. يعني ما با زيرساختهايي روبهرو هستيم كه نه فقط محتوا را منتقل ميكنند، بلكه افق توجه، اولويت ادراك و ترتيب ديدن جهان را نيز تنظيم ميكنند.
در چنين جهاني، مساله اصلي ديگر فقط «دروغ» يا «بلوفهاي سياسي» نيست، بلكه «روايتِ محتمل» است. اينكه آدمها، سازمانها يا حكمرانان و... براي رسيدن به اهداف و منافعشان روايتهاي محتملي را نيم بند با اطلاعاتي ممزوج از دادههاي غلط و درست پژواك ميدهند. از اين رهگذر مدلهاي زباني بزرگ، از جمله ChatGPT، ماشين حقيقت نيستند، ماشين توليد پاسخند. خود OpenAI به صراحت ميگويد ChatGPT پاسخهايش را بر اساس الگوهاي موجود در دادههاي آموزشي توليد ميكند و ممكن است پاسخهاي نادرست يا گمراهكننده بدهد.
پژوهشگران OpenAI نيز توضيح دادهاند كه يكي از علل ساختاري توهم (Hallucination) اين است كه فرآيندهاي آموزش و ارزيابي، گاه به مدلها بهجاي اعتراف به ندانستن «حدسزدن» را پاداش ميدهند. پس مدل زباني، راوياي است كه بيش از آنكه به حقيقت وفادار باشد، به الگوي آماري پاسخِ محتمل يا Plausible وفادار است.
وقتي جستوجو، خبر، سرگرمي و حتي «جمعبندي» جهان از خلال مدلهاي زباني و سامانههاي توصيهگر عبور ميكند، ديگر با ابزارهاي خنثي طرف نيستيم. با ماشينهايي طرفيم كه ترجيح ميدهند جهان را براي ما «روانتر»، «سريعتر» و قابلمصرفتر كنند. اما جهانِ روانتر، لزوما جهانِ درستتر يا واقعيتري نيست. اگر زماني هاليوود با فناوريهاي تصويرسازي، جهان خيالي قهرمانان شكستناپذير و دشمنان اهريمني را ميساخت و به مخاطب ميفروخت، امروز همان منطق در مقياسي عميقتر و روزمرهتر ادامه يافته نه فقط بر پرده بزرگ سينما، بلكه در صفحات كوچك گوشيها، در نتايج جستوجو، در فيد اينستاگرام و در گفتوگوي ظاهرا صميمي با يك چتبات. براي همين است كه بحث فقط بر سر خطاي فني يا سوگيري موردي نيست. بحث بر سر فرسايش تدريجي قوه تحليل است.
سازمان همكاريهاي اقتصادي و توسعه OECD هشدار داده كه اتكاي بيش از حد به محتواي توليدشده توسط هوش مصنوعي ميتواند به كاهش تفكر انتقادي در طول زمان بينجامد، بهويژه وقتي كاربران خروجيها را بدون ارزيابي بپذيرند. يونسكو نيز در اسناد اخيرش درباره سواد رسانهاي و اطلاعاتي تصريح كرده كه هوش مصنوعي مولد - همزمان با گسترش دسترسي و مشاركت- خطراتي چون اطلاعات نادرست، ضعف قابليت اتكاي منبع، تهديد عليه تماميت انتخابات، نقض حريم خصوصي و تضعيف تكثر محتواي آنلاين را تشديد ميكند. به تعبير ديگر، بحرانِ امروز فقط بحرانِ داده نيست، بلكه بحرانِ داوري است.
بنابراين سوءفهم جامعه غربي از ايران فقط يك خطاي معرفتي درباره يك كشور نيست، نمونهاي است از سازوكار بزرگتري كه در آن، پلتفرمها و مدلها جهان را از نو قاببندي ميكنند. جهاني كه در آن، امر پيچيده بايد به روايتهاي فوري، قابل اشتراك و كماصطكاك تبديل شود. چنين جهاني، براي سياستمداران پوپوليست ايدهآل است، زيرا پوپوليسم، پيش از آنكه يك برنامه باشد، يك تكنيك روايت است، توليد دشمن، چنانكه در بسياري از روايات مدياي غربي دو جبهه وجود دارد، جبهه امريكا و ديگري جبهه «دشمن» آنها با تبديل كلمه «ايران» به «دشمن» به داوري به ساختن اكثريت خيالي به تكرار تصويرهاي اگرانديسمان شده و تغذيه پيوسته احساسات بهجاي استدلال ميكوشند. بنابراين سلطهطلبان سالها ميتوانند با لشكرهاي خيالي سينما و تلويزيون سلطهگري كنند، چنانكه با لشكرهاي مجازي الگوريتمي، باتها، فيدها و مدلها آراي عمومي را در جهت منافع خود ساماندهي ميكنند. آنچه روزگاري در فيلمهاي 300 و Top Gun و دهها محصول هاليوودي بهصورت فانتزي تكنولوژيك عرضه ميشد، امروز در معماري اطلاعاتي زندگي روزمره نهادينه شده است.
به نظرم مساله ايران اين روزها، فقط مساله جنگ و تحريم يا مساله ديپلماسي و رسانه نيست. مساله اين است كه چه كسي يا كساني حق دارند ايران را روايت كند، با چه واژگاني، بر اساس كدام دادهها و در خدمت كدام نظم جهاني. اگر از ولي نصر چيزي بياموزيم، اين است كه فهم ايران بدون فهم تاريخياش بدون فهم دردها و رنجهايش ممكن نيست و اگر از عصر هوش مصنوعي چيزي بياموزيم، اين است كه بدون رهايي از تكرار طوطيوار اخبار شبكهها و رسانههاي مجازي و ارتقاي قوه تشخيص، حتي تاريخ مستند هم به خوراك روايتهاي ساده و سلطهطلبانه بدل ميشود. در جهان امروز، استقلال فقط استقلال سرزميني نيست، استقلال روايي هم هست. ملتي كه نتواند خود را با پيچيدگي خويش روايت كند، دير يا زود در گستره جهاني گم ميشود.
كارشناس ارشد سياستگذاري علم و فناوري