بنفشه سام گیس
جنگ، چهره جامعه را تغيير ميدهد. در تمام جنگهاي قبيلهاي، داخلي، فرامرزي، هيچ جامعه و قوم و ملتي از تغييرات جنگ در امان نبوده و بعد از جنگ، چهره هيچ جامعه و قوم و ملتي، هماني نيست كه قبل از جنگ بود. ويرانيها، فقر، آسيبهاي اجتماعي، فروپاشي رواني، ركود و تورم، مهاجرت، عقبافتادگي اجتماعي و اقتصادي، آغاز قدرتطلبيها ازسوي گروههاي كوچكي كه در طول جنگ، نقش پرچمدار ميدان پيروزي را ايفا ميكردند و حالا پاداش حماسهسازي خود را ميخواهند، اينها، آثار ملموس جنگ در قالب كلمات است اما پشت پرده اين واژهها و آنچه جامعه با پوست و گوشت خود لمس ميكند، اتفاقي است كه تاثيراتش تا دههها بعد از پايان جنگها باقي ميماند. به دليل همين تاثيرات كه خساراتي جبرانناپذير و خردكننده بهجا ميگذارد، تمام دولتها و كشورها در اين سدهها در تلاش بودهاند كه از آتش جنگ دور بمانند چون بهايي كه دولتها براي جنگ ميپردازند، بدون ترديد تا چند نسل بعد گريبانگير است. زخم جنگ 8 ساله ايران و عراق، براي بسياري از هموطنانمان و به خصوص، آنها كه تا پيش از ظهر 31 شهريور 1359، ساكن در شهرهاي نوار مرز جنوب غرب و غرب و شمال غرب بودند، يك زخم باز و دردناك است كه هيچ مرهمي در اين همه سال، چاره مداواي اين زخم نشد. خاطرات اين مردم، هنوز بوي سوگ و نيستي دارد. سعيد صادقي؛ يكي از معروفترين عكاسان جنگ كه به مدت 8 سال در جبههها زندگي كرد و مجموعهاي كمنظير از ثبت لحظههاي جنگ در نوار مرزي ايران و عراق دارد، از اوايل دهه 1390، رفت به سراغ چهرههاي عكسهايش؛ رزمندههايي كه در آن سالهاي جنگ جوان يا نوجوان بودند. سعيد رفت و آنهايي كه زنده مانده بودند را در خرمشهر و آبادان و تهران و دهها شهر ايران پيدا كرد و يك عكس از نوجواني يا جوانيهايشان وقتي در خط مقدم اسلحه به دست يا در سنگر بودند به دستشان داد و ازشان خواست يك بار ديگر به لنز دوربين نگاه كنند. مردان ميانسال؛ اين كهنه سربازاني كه خيليهايشان براي همسايههايشان هم غريبه شده بودند، به دوربين نگاه كردند و اين نگاه، ديگر خالي شده بود از شوق زندگي و اين همان بلايي بود كه جنگ به سر آدمها ميآورد.
اصغر مهاجري؛ جامعهشناس و استاد دانشگاه، در گفتوگو با «اعتماد» ميگويد كه جنگ، توسعهكش و پيشرفتكش است و ضد توسعهيافتگي است. اين، همان واقعيت پشتپرده واژههاست. امروز كه بعد از جنگ 40 روزه، ثانيههاي باقي مانده تا پايان آتشبس دو هفتهاي را ميشماريم، 38 سال از پايان جنگ ايران و عراق ميگذرد. امروز، وقتي در آبادان كه شهر اولينهاي توسعه بود راه ميروي، اهالي آبادان، ديوارهاي گلوله خورده يادگار جنگ 8ساله در ويرانه توسعهيافتگيهاي شهر را نشانت ميدهند و وقتي در مسجد سليماني كه شهر اولينهاي توسعه بود راه ميروي، اهالي مسجدسليمان، از صدها خانه و خانواده نشاني دارند كه جنگ، چطور تار و پود زندگيشان را شكافت و اين شكاف، هيچوقت، تا همين امروز هم جوش نخورد. دليل اين شكاف عميق در زندگي هزاران هزار خانوادهاي كه اسم جنگزده برايشان انتخاب شد، اين است كه بعد از جنگ، در آن فرونشست هيجانات جوانمرديها، اينها كه در متن آتش و گلولهباران بودند، رانده شدند تا لب مرز ديده نشدن. مهاجري، همين را ميگويد؛ اينكه جنگ، تابلوي نمود مهربانيهاست و اگر همبستگي متولد شده در جنگ را ناديده بگيريم و اگر مهربانيها را مصادره كنيم و اگر رنج جنگ را، رنج يك ملت نبينيم، به ورطه سقوطي ميافتيم كه خواست محتوم آنهايي است كه حكم آغاز جنگ را امضا كردند.
سال گذشته، دو بار با جنگ مواجه شديم؛ جنگي كه بامداد 23 خرداد آغاز شد و 12 روز طول كشيد و در اين نوبت، شدت حملات در شهرها و مناطق مسكوني و تعداد مجروحان و كشته شدههاي غيرنظامي خيلي كمتر بود. اما در جنگ دوم كه از صبح 9 اسفند شروع شد و 40 روز ادامه داشت، شدت حملات در مناطق مسكوني و به خصوص در شهر تهران، خيلي زياد بود و تعداد خيلي بيشتري از مردم غيرنظامي كشته و مجروح شدند. جنگ، علاوه بر تاثير تلخي كه در ذهن مردم ميگذارد، تغييري براي جامعه و شهروندان به دنبال دارد. اين تغييرات از منظر جامعهشناسي چيست؟
جنگها انواعي دارند و متناسب با نوع جنگها، پيامدهاي جنگها هم متفاوت است و بنابراين، نسخه ثابتي براي ارزيابي پيامدهاي جنگ نداريم. در ادبيات عمومي ما، ارزيابي معادل ارزشيابي است درحالي كه ارزيابي، برخلاف ارزشيابي و براساس نقطه اميد رياضي، متوجه آينده و برآوردي كوتاهمدت، ميانمدت يا بلندمدت است كه هنوز اتفاق نيفتاده اما در ارزشيابي، نتايج ملموس و پيامدهاي به دست آمده را مطرح ميكنيم. در ارزشيابي پيامدهاي جنگ و آنچه كه اكنون اتفاق افتاده، ميبينيم كه اولين پيامد، حركت جمعيتي و مهاجرت معكوس به صورت موقت است اما ميتواند بلندمدت هم باشد. با آغاز جنگ، تهران از جمعيت خالي شد و اين جمعيت، به شهرهاي كوچكتر و روستاها رفت كه اين مهاجرت، بر زندگي روزمره منطقه مهاجرفرست شامل تهران و كلانشهرها و منطقه مهاجرپذير تاثير گذاشت و حتي فرهنگ و قيمت مسكن و رقم اجاره در منطقه مهاجرپذير هم دستخوش تغيير شد چنانكه در بسياري از روستاها، از مردمي كه از تهران و شهرهاي بزرگ آمده بودند، اجاره ميگرفتند كه پيش از اين، اين رفتار اصلا در روستاها مرسوم نبود ولي جنگ، باعث تزريق فرمها و فرهنگهاي جديد در سكونتگاهها هم ميشود. جنگ، علاوه بر تغيير در تعاملات فرهنگي، باعث ناترازي در توزيع منابع زندگي شامل انرژي مصرفي و معيشت هم شد اما نوعي اميد به ايجاد برخي شغلها در شهرستانهاي كوچك و روستاها هم ايجاد كرد. اينها، پيامدهاي امروز جنگ است ولي در ارزيابي پيامدهايي كه هنوز ايجاد نشده ميتوان گفت كه تاثيرات جنگ، حداقل تا دو دهه قابل بررسي است. اين تاثيرات، از نظر جامعهشناسان و به خصوص، جامعهشناسي اقتصادي، بسيار قابل تأمل است چون بيشترين تاثيرات جنگ را در مناسبات اجتماعي مرتبط با حوزه اقتصاد شاهد خواهيم بود. از ديگر پيامدهاي كوتاهمدت جنگ، افزايش نسبي انسجام اجتماعي است كه به حضور مومنانه و ثابتقدم نيروهاي وفادار در ميدان و البته، خلق واژگان جديد در فرهنگ ايدئولوژي ما منجر شد. از جنگ 12 روزه، شاهد آغاز گذر پرشتابي از گرايشات مذهبي به مليگرايي بوديم كه در جنگ رمضان، اين گذر به صورت كامل نمايان شد. در اين گذر ايدئولوژيك، بسياري از ديرينگيهاي فرهنگي و متعلق به سرزمين ايراني از نوع مليگرايي، بيشتر نمايان شد هر چند كه اين گذر شتابزده، چون چندان تابع برنامهريزي نبود، ميتواند پيامدهاي منفي هم داشته باشد و بخشي از جامعه را به دورويي و استفاده ابزاري از ارزشهاي ايدئولوژي ملي متهم كند ولي به هر حال، شاهد يك گذر سراسيمه به مليگرايي هستيم. اين جنگ، درجه مهربانيها را بالا برد و هم موافقان و هم مخالفان، با مخرج مشترك مهرباني در تلاش براي همافزايي هستند و البته، هم اين مهرباني خوب است و هم توصيه ميشود چون راهبرد اساسي در جنگ، افزايش مهربانيهاست. اما از ياد نبريم كه اين جنگ، هم با جنگ 12 روزه و هم با جنگ 8 ساله، تفاوتهاي بسيار بنيادين دارد كه همين تفاوتها، ميتواند به ايجاد بسترهاي موجد تغييرات سياسي بعد از جنگ منجر شود.
مردم ايران، حداقل، نسل قبل از دهه 1370، به دليل تجربه زيستي جنگ 8 ساله ايران و عراق، با مساله جنگ بيگانه نيستند. حتي مردمي كه در جنگ 8 ساله در شهرهاي امنتر و در استانهاي شمالي يا شرقي و دور از جبهه جنگ زندگي ميكردند، جنگ را خيلي خوب ميشناسند. در جنگ 40 روزه ولي تمام ايران با جنگ درگير شد. حتي استانهايي مثل اردبيل و مازندران كه فكر ميكرديم از حملات هوايي در امان خواهند بود، هدف قرار گرفتند. به نظر ميرسد كه سراسري شدن جنگ 40 روزه، يك تفاوت مهم با جنگ 8 ساله ايران و عراق است كه صرفا، نوار مرزي جنوب و شمال غرب را هدف قرار داد ولي شما از نظر جامعهشناسي چه تفاوتي بين اين دو جنگ ميبينيد؟
من از تفاوتها و تمايزهاي اين جنگ نميگويم بلكه از پيامدها و به طور مشخص، از پيامدهاي اجتماعي و سياسي و فرهنگي و اقتصادي ميگويم. مخرج مشترك تمام جنگهاي سنتي و نيمه كلاسيك و كلاسيك و تركيبي اين است كه جنگها در ستيز جدي با بخشهاي توسعه يافتگي هستند. در جنگ 8 ساله هم، صدام اگر دستش ميرسيد، حتما مناطق توسعهيافته و مولد رفاه و توليد و منابع ارزشمند ما را هدف قرار ميداد. امروز، دست جنگافزارهاي امروزي به همهجا ميرسد و بنابراين، بخشهاي توسعهيافته اردبيل و پل توسعهيافته كرج و بندر توسعهيافته چابهار هم هدف حملات هوايي قرار ميگيرد. هدفگيري توسعه و پيشرفت و توسعهيافتگي، همان مخرج مشترك تمام جنگهاست و بايد اين مخرج مشترك را خيلي جدي بگيريم. مفهوم اين مخرج مشترك، به نظريه افرادي كه جنگ را، شر مطلق ميدانند، خيلي نزديك است. حتي در آن زمان كه مارشهاي هيجاني ميشنويم، بايد بدانيم كه جنگ، توسعهكش و پيشرفتكش و رفاهكش و يأسآور است. اما جنگ 40 روزه، به دليل پيامدهاي متمايز، به هيچوجه با جنگ 12 روزه و جنگ 8 ساله قابل مقايسه نيست. در جنگ 8 ساله، وحدت مردم خيلي زياد بود. در زمان جنگ 8 ساله، دانشجويان رشته جامعهشناسي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران، مطالعهاي درباره جنگ به سرپرستي زندهياد دكتر رحمتالله صديق انجام دادند. نتايج اين مطالعه نشان داد كه تقريبا تمام شهروندان، گوش به فرمان مارشهاي نظامي و فرماندهان و مسوولان جامعه هستند و ميزان همدلي، خيلي بالا بود و در زمان بمباران شهرها، همه به پناهگاهها پناه ميبردند. نتايج مطالعهاي كه اخيرا يكي از دانشجويان دكتراي من مبتني بر برداشتهاي ميداني انجام داده، نشان ميدهد كه در اين جنگ 40روزه، افراد به محض حملات هوايي و اصابت بمب و موشك، به پشت بام رفتهاند و مشغول تماشا شدهاند. اين تغيير، نشانه بسيار روشني براي مسوولان كشور ما و شاخصي تأملبرانگيز از تفسير متفاوت مردم از جنگ است؛ تفسيري كه نشان ميدهد جمعي از مردم، حملات هدفمند دشمن را تماشا ميكنند و البته اين تفسير هم، به خرد جمعي راه پيدا كرده است. لازم است اين هشدار را به عنوان يك جامعهشناس و براي پرهيز از برداشت و محاسبات اشتباه بگويم كه دشمن معمولا براي كل يك كشور و با تمام جمعيت يك كشور دشمن است و به همين دليل هم، در جنگ، تر و خشك با هم ميسوزند. تاريخ نشان ميدهد كه جنگهاي امريكا، پيچيدگيهاي خاص خودش را دارد و امريكا، هميشه براساس منافع خودش و در جايي ميجنگد كه منافعش را به دست بياورد. بنابراين، به بهانه حمايت از مردم ايران و تغيير رژيم، به ايران حمله ميكند درحالي كه قصد اصلي از اين حملات، كسب منافع در كشورهايي ازجمله ژاپن و چين و مالزي و فروش تسليحات به اعراب است ولي در اين ميان اگر تغييري هم در ايران اتفاق افتاد، حق را به جانب خودش ميداند در حالي كه نيت اوليهاش، كمك به مردم ايران نبوده ولي حالا شاهد اين نگاه گمراهكننده در بخشي از بدنه جامعه هستيم و البته اين نگاه گمراهكننده هم بسيار نگرانكننده است. به موازات اين نگرش، مسوولان بايد به خوبي متوجه بشوند كه در جنگ 12روزه شاهد بازگشت خوبي به وحدت و انسجام بوديم ولي متاسفانه بخشي از جامعه كه سكانداري فرهنگي و مديريت اجتماعي اجرايي و رسانهاي را دراختيار داشت، قدر اين فرصت، وحدت و انسجام را ندانست و دوباره به وضع سابق برگشت و چندان به سوي مردم نيامد و اين فرصتسوزي، بدهكاري بخشهاي جامعه به تاريخ ايران است كه فكر نميكنم در آينده به نيكي از آن ياد شود.
به نظر ميرسد تاثير بر سبك زندگي، يكي ديگر از پيامدهاي اين جنگ خواهد بود كه از همين حالا هم شاهد اين تاثير هستيم. اگر فرداييان اين جنگ كه من و شما و ديگرانيم، از اين فرصت استفاده كنيم، مصرفگرايي كه يكي از فرهنگهاي بسياربسيار مخرب و ضدتوسعهاي در ايران است، كنترل خواهد شد چنانكه جنگ باعث شد بفهميم منابع انرژي چه ارزشي دارد.
در روزهاي آخر اسفند در متروي تهران شاهد بودم كه برخلاف سالهاي قبل، مردم خريد عيد نداشتند و به تبع شرايط جنگي، آذوقه با ماندگاري بالا خريده بودند. كاملا معلوم بود كه ترس از آينده نامعلوم و بيپولي در بحران، مردم را به سمت صرفهجويي و پول خرج نكردن و حذف خريدهاي غيرضروري كشانده است. جنگ انگار با خودش فرهنگ صرفهجويي ميآورد.
دقيقا. جنگ، به خصوص براي نسلهاي بعد از دهههاي 70 و 80 و 90 كه به ولخرجي و مصرف بيش از اندازه هم رو آورده بودند، ميتواند تلنگر باشد. اگر اين وضع را مديريت و تدبير كنيم، ميتواند يكي از پيامدهاي مثبت جنگ باشد آنهم براي جامعه ايراني كه در بعضي موارد، حتي از ميانگين جهاني مصرفگراتر بوده و در اين زمينه رفتار قابل دفاعي ندارد. اميدوارم تدبيري براي حفظ اين تغيير داشته باشيم چون ما معمولا بعد از عبور از روزهاي تلخ، به همان شرايط سابق برميگرديم و اين يافتهها را فراموش ميكنيم و اين بازگشت، بسيار خطرناك است. يكي از تاثيرات و پيامدهاي مستقيم و فوري جنگ با آن رجزخوانيهاي طرفين جنگ و هوادارانشان، غلبه هيجان و احساس و شور بر عقلانيت است. به همين دليل، جنگ مجالي براي بيدار شدن قريحه شعر و به خصوص، شعرهاي حماسي است كه البته فرهنگ خاصي هم در اين ميان توليد ميشود. اما در جنگ ۴۰ روزه، هيجان و احساسي كه توليد شد، از ميانگين ساير جنگها بالاتر بود و اين حجم از هيجان و احساس، تلنگري شديد به بخش عقلانيت است. در جنگ دو راهبرد خيلي مهم است؛ راهبرد اول، مهربانيهاست كه از دست همه بر ميآيد و بايد هم انجام بدهند. در جنگ، مهرباني، سن و سال و مذهب نميشناسد و همه بايد مهربان باشند. راهبرد دوم كه باعث پيروزي در جنگ ميشود، حفظ عقلانيت است. عقبنشيني عقلانيت، باعث شكست در جنگ ميشود چون در جنگ فريبها خيلي زياد است و ممكن است هيجان و احساسات شعاري، ما را در توهم فريب ببرد درحالي كه عقلانيت، از فريب خوردن جلوگيري خواهد كرد.
منظورتان اين است كه در فضاي جامعه ممكن است كه عقلانيت كمي كمرنگ شود و بنابراين شهروند ما بايد مراقب اين باشد كه عقلانيتش را از دست ندهد؟ آيا ضرورت عقلانيت را به حوزه ديپلماسي هم تعميم ميدهيد؟
من ضرورت عقلانيت را براي تمام شهروندان ايران تعميم ميدهم. در جنگ، هر فردي بايد وظيفه خودش را انجام دهد. يك مداح بايد هيجان و شور بياورد ولي وقتي با مداحيهاي هيجاني و احساسي، به عقلانيت ديپلماسي تنه ميزند، اين خطرناك است و در اين جنگ در مقايسه با جنگ ۱۲ روزه، ميبينيم كه عقلانيت، چه به دليل ترس و چه به دليل هجمههاي هيجاني يا احساسي، عقبنشيني بيشتري دارد و اين وضع ميتواند به ضرر كشور تمام شود چنانكه در اين ۴۰ روز هم، شاهد تصميمات هيجاني و مضر بوديم؛ قطع شدن ارتباطات اينترنتي، كاملا به ضرر ماست، يكهتازي رسانه با يك تفكر بسته، به ضرر ماست چون همين يكهتازي، به دشمن كمك ميكند. ميانگين هيجان و احساس و شور ميدانداري در اين جنگ، نسبت به جنگ ۱۲روزه و حتي جنگ ۸ ساله، بالاست و البته همين شور و هيجان هم بخشي از جامعه را به خيابانها كشاند كه اين حضور هم براي نظام سياسي لازم بود ولي اگر اين شور و هيجان به افراط برسد كه رسيده و به سياست و عقلانيت هم تنه بزند، ضرر اين افراط بسيار بيشتر از جنگ ۱۲روزه و جنگ ۸ ساله است. در مقابل پيامدهاي انباشتي و تلخ اين جنگ، اما يكي از آوردهاي آن، بازتوليد و بازخواني دوباره هويت ايراني است كه كمك زيادي به تشخص ايراني كرده. چه بين تندروهاي راديكال كه خطاب به سربازان وطن ميگفتند بزن كه خوب ميزني و چه بين آنهايي كه محافظهكار بودند و چه حتي بين صاحبان راي خاكستري، شاهد بازتعريف جديدي از هويت ايراني در عرصه داخلي و بينالمللي بوديم كه بايد از اين سرمايه هم با تدبير استفاده كنيم چون بسيار به نفع ايران است ولي متاسفانه به نظر ميرسد كه جاي اين تدبير خالي است.
از هفته اول فروردين، در مقابل نيروگاههاي چند استان و در محوطه چند بناي تاريخي، زنجيره انساني با پيام حمايت از زيرساختهاي انرژي و ميراث فرهنگي تشكيل شد. دو روز قبل از آتشبس و بعد از تهديد امريكا درباره حمله به زيرساختهاي برق، علي قمصري كه از هنرمندان موسيقي كشور است، در محوطه نيروگاه دماوند نشست و اعلام كرد كه ساز مينوازد تا چراغ هيچ خانهاي خاموش نشود و روز قبل از آتشبس، تعداد جمعيت در اين زنجيره انساني بسيار زيادتر از روزهاي قبل بود. در صحبتهايتان، چند بار به ايجاد همبستگي در جنگ 40 روزه اشاره كرديد. اگر جنگ مزيتي دارد، همبستگي شايد يكي از مزاياي جنگ است.
جنگ، هم مشاركت اجتماعي را بالا ميبرد و هم باعث ايجاد احساس مالكيت ميشود و اين مشاركت و احساس مالكيت، تعلق سرزميني را افزايش ميدهد. همين تعلق سرزميني و هويت ملي و اجتماعي، جواب شكلگيري حس مالكيت وطني در يك خواننده ايراني لسآنجلسنشين آنهم بدون توجه به منافع و مذاق مخالفان و موافقان است. اين حس تعلق سرزميني و اجتماعي، يكي از آوردهاي طلايي جنگ است. وقتي افراد نسبت به كشور و خاك و ميهن، حس مالكيت پيدا ميكنند، جملههايي از اين دست زياد خواهيم شنيد كه مثلا سازم و خودم و هنرم و جانم فداي اين مالكيت سرزميني و فداي اين ملك كه از هر ملكي ارزشمندتر است. چنين احساسي به معناي اولويتبخشي به وطن به جاي اولويتبخشي به منافع گروهي است. مشاركت شكل گرفته در زمان جنگ را هم در تمام حوزههاي اقتصادي و پشتيباني و لجستيكي، حتي به صورت نمادين ميتوان شاهد بود كه بارزترين مصداق و زيباترين جلوهاش، صف بستن هموطنان براي اهداي خون به مجروحان جنگ است. جامعهاي كه مشاركت دارد، يك جامعه پيروز است به اين شرط كه جامعه، تك صدايي نشود كه البته حالا و با اين محدوديت ارتباطات جمعي، صدايي كه توسط رسانهها پخش ميشود، صداي گروه كوچكي است درحالي كه اگر امكان پخش صداي تمام گروهها فراهم شود، اين مشاركت آنقدر بال و پر ميگيرد كه به افزايش ميزان تحمل به عنوان سومين اصل راهبردي پيروزآور در جنگ منجر خواهد شد. توجه كنيم كه ميزان تابآوري ايرانيها زياد نيست چون شرايط تابآوري برايشان ايجاد نشده ولي ظرفيت تحملشان بسيار زياد است.
رييسجمهور امريكا چند روز قبل از آتشبس، در وصف نيروهاي نظامي و دولت و تيم مذاكرهكنندگان ايران گفت كه ايرانيها تحمل رنجشان زياد است. انگار در مقايسه با مردم كشور خودش، يك تفاوت عجيب در مردم ايران كشف كرده بود.
گراهام فولر، كتابي با عنوان «قبله عالم؛ ژئوپليتيك ايران» نوشته است (گراهام فولر، تحليلگر ارشد در حوزه خاورميانه و نويسنده امريكايي، نايبرييس سابق شوراي اطلاعات ملي NIC و افسر سابق آژانس اطلاعات مركزي CIA). فولر در اين كتاب ميخواهد به امريكاييها ثابت كند كه ايرانيها را كم ميشناسند و به دليل همين شناخت ناكافي، ممكن است تصميمات درستي نداشته باشند. اين وضع ميتواند در مورد رييسجمهور فعلي ايالاتمتحده هم صادق باشد. دليل افزايش ميزان تحمل ايرانيها در طول هزاران سال تجربه زيسته، حس درد مشترك است. ايرانيها در اين هزاران سال، ظلمهاي بسيار پذيرفتهاند و فراز و فرودهاي بسيار ديدهاند. تحمل با تابآوري متفاوت است و تابآوري، عمدتا مانع از بروز جنگ و صدمه و خسارت، اما تحملپذيري، عامل پيروزي در جنگ است. سطح تحمل، شانس پيروزي را افزايش ميدهد. مسوولان ما بايد سعي كنند كه درد، اجتماعيتر شده و به تمام گروهها تعميم يابد چون وقتي درك اين درد، به گروهي محدود ميشود، گروه خاصي احساس درد مشترك خواهند داشت و در اين شرايط، بخش اعظم جامعه از اين حس همدردي كنار ميماند درحالي كه با وسعت دادن به اين محدوده، اين حس درد جامعتر و تعميم يافتهتر و عموميتر ميشود و از انحصار يك گروه و يك جناح و يك ايدئولوژي خارج ميشود و در اين صورت، ميزان تحمل و ميزان مشاركت افزايش مييابد و شانس پيروزي بيشتر ميشود. در جنگ، فرماندهان اجتماعي و فرهنگي بسيار مهمتر از فرماندهان جنگنده جسور و شجاع و استراتژيهاي خوب است ولي برآورد من اين است كه هماكنون در فرماندهي اجتماعي و فرهنگي جنگ، ضعيف هستيم.
چند بار به افزايش ميزان مشاركت در جنگ اشاره كرديد. چند وقت قبل يك پادكست ميشنيدم كه اشارهاي به حملات آلمان و انگليس در جنگ جهاني دوم و تلاش دولتهاي دو كشور براي فروپاشي اجتماعي دشمن داشت و ميگفت كه رفتار مردم هر دو كشور، ثابت كرد كه انسان، گرگ انسان نيست چون نه در آلمان و نه در انگليس، مردم به مغازهها هجوم نبردند يا نسبت به يكديگر، خشونت مضاعف نداشتند. در ايران، هم در جنگ 12 روزه و هم در اين نوبت از جنگ، غير از تقاضاي بنزين، در هيچ شهري و حتي شهرهايي مثل تهران و اصفهان كه بارها هدف حملات هوايي بود، هيچ نشاني از خريدهاي هيجاني و هجوم به فروشگاههاي زنجيرهاي نديديم. البته قدرت خريد مردم هم در اين يك سال، پايين بود ولي با اين حال، خبري هم از افزايش سرقتهاي معيشتي نشنيديم. البته در هر دو نوبت هم، مدت جنگ كوتاه بود و هيچ قابل پيشبيني نيست كه اگر جنگ، بيشتر از 12روز يا بيشتر از 40 روز ادامه مييافت، وضع تامين كالا و گذران معيشت مردم به كجا ميرسيد ولي حتي با وجود نامعلوم بودن نتيجه اين پيشبيني، همچنان كه شما هم اشاره كرديد، انسان واقعا گرگ انسان نيست و جنگ، صحنهاي است كه تئوري هابز را زير سوال ميبرد.
درست است ولي به همين دليل ميگويم كه سكانداري و فرماندهي حوزه فرهنگي، رسانهاي و اجتماعي، واجبتر از فرماندهي ميدان است. قبل از جنگ رمضان، مردم تفسير و برداشت متفاوتي از جنگ داشتند و ما جامعهشناسان، معتقديم كه با شروع جنگ، تغييري در اين تفسير و برداشت ايجاد شد. اگر در اولين روزهاي جنگ 40 روزه، شاهد هجوم مردم براي خريد نبوديد به اين دليل است كه مردم، اين خريدها را قبل از آغاز جنگ انجام داده بودند، ولي وقتي با استراتژي و تاكتيكهاي اشتباه ايالاتمتحده، پشتپرده تصميم رييسجمهور امريكا براي مردم روشن و معلوم شد كه دونالد ترامپ، خيلي هم كنار مردم ايران نايستاده، همدليها و مهربانيها در جامعه ايران بيشتر شد و برخلاف تئوري آقاي هابز، انسان گرگ انسان نشد، ولي در همين شرايط هم بايد درد را جمعيتر كنيم، چون با تعميم ندادن درد، اين نگراني را داريم كه هيجانزدگيهاي احساسي به قدرت تعقل و عقلانيت آسيب بزند.