احساساتت را مديريت كن
غزل حضرتي
از زماني كه بچهدار شدهام، چند باري راهي سفر مجردي شدهام. بيشترش را با دوستانم رفتم و شايد يك يا دوبار سفر كاري رفتهام. هر چه بچهها كوچكتر بودند، اين قضيه راحتتر بود. يك سني آن وسطها هست كه نه خيلي نوزاد و كوچكند كه نفهمند، نه خيلي عقلرس شدهاند كه بشود بهشان فهماند بايد اين سفر را بروم. از دو سالگي تا ۵ و ۶ سالگي. دورهاي كه اضطراب جدايي درشان بالاست و هر لحظه نبودن مادر برايشان عذابآور است. هر قدر منطقي برايشان توضيح بدهيد كه چند روز بيشتر طول نميكشد و مثلا سه شب بخوابي برميگردم، فايده ندارد. يك لحظات و ساعاتي در روز بهانه مادرشان را ميگيرند و كار كسي كه مسوول نگهداري از آنهاست را سخت ميكند.
يكي از پسرها كلاس دوم است و آن يكي پيشدبستاني. مدت زيادي بود كه سفر بدون بچه نرفته بودم. چند سفر اخير را با هم رفته بوديم و من اگر هم جايي رفته بودم در آن تايم آخر هفتهاي بود كه نزد پدرشان بودند و خيلي غيبتم را حس نكرده بودند. سفر ميناب يكهويي پيش آمد. من مجبور شدم براي اينكه به كارهايم در اين سفر برسم، شنبه و يكشنبه را هم آنها را پيش پدرشان بگذارم تا دوشنبه ظهر كه بروم بگيرمشان. خودم مستقيم با بچهها حرف نزدم و به پدرشان گفتم بهشان بگويد كه چند روز نيستم تا بهانه نگيرند. اگر هم لازم شد بگو كه خودم مستقيم برايشان توضيح دهم. اما همه چيز خيلي راحتتر از چيزي كه فكرش را ميكردم، گذشت.
حالا يكجورهايي خيالم راحتتر شد. دارند پيتزا درست ميكنند، پيش پدرشانند و دارد بهشان خوش ميگذرد. تماس تصويري ميگيرند و پيتزايشان را نشانم ميدهند. در راه ميناب به بندرعباسام، پشت فرمان. ميگويم: «بذارين برم اونور بشينم بتونم ببينمتون.» جايم را با همسفرم عوض ميكنم. دوباره تماس ميگيرم. تلاش ميكنند تصوير درستي از پيتزايشان نشانم بدهند. قربانصدقهشان ميروم، قند توي دلشان آب ميشود. پسرم گوشي را چسبانده به صورتش و فقط ابرويش را و كمي از موهايش را ميبينم. ميگويم: «بهبه چه لباس خوشگلي. ميبينم كه لباس رونالدوتو پوشيدي.» با خنده ميگويد: «چه جالب، ديديش؟» ميگم: «آره، مگه ميشه نبينمش.» خوشحال ميشود كه جزيياتي كه برايش مهم است را ديدهام. پسر كوچك گوشي را ميگيرد و ميرود روي صندلي ميايستد تا پيتزايش كه تازه از فر درآمده را نشانم دهد. كلي ذوق ميكنم براي پيتزاي كوچكش. ميپرد پايين و با گوشي فرار ميكند. كمي خودش را برايم لوس ميكند و خداحافظي. حتي نميپرسند كجايي مامان. اصلا كجا رفتي. براي چي رفتي. هم دوست دارم بپرسند و جوياي حالم شوند، بگويند دلمان تنگ شده برايت، كي برميگردي. هم راضيام از اينكه هيچ چيز نپرسيدند. هيچ آماده نكردم كه بگويم كجايم، براي چه رفتم، كي ميآيم. دلم ميخواهد لااقل بچههايم نگرانم باشند، بگويند: «داري كجا ميري، رسيدي؟ زود برگرد، دلمان برات تنگ شده.» اما خب آنها هم يادشان نيست اينها را بگويند. شايد هم از ما ياد نگرفتهاند. وسط اين همه كار كه سرم ريخته چه احساساتي بالا ميآيد و خرخرهام را ميگيرد. من تازه از سر مزار بچههاي ميناب آمدهام. كل روز درگير حرفها و بغضهاي پدرها و مادرهاي جگرگوشه از دست داده بودم، حالا نميفهمم چرا يكهو دلم خواست يك نفر دلش برايم تنگ شود، يك نفر نگرانم شود. شايد هم درستترين جا همين جا باشد. پنج دقيقهاي ميروم توي خودم و به جاده تاريك خيره ميشوم. ياد كتاب احساسات اورهان ميافتم. بايد بتوانم احساساتم را تفكيك كنم، بهشان گوش دهم، حق بدهم و بعد بگذارمشان كنار. زندگي همين شكلي است. هميشه همه چيز بر وفق مراد پيش نميرود. نفس عميقي ميكشم. كارم با احساساتم تمام شده، ديگر حرفهاي شدم در تسلط برشان. ميگذارمشان گوشهاي در ذهنم. ولو ميشوم روي صندلي ماشين، گوشيام را باز ميكنم و شماره معاون آموزش و پرورش ميناب را ميگيرم تا برنامه فردا را با او چك كنم.