اول امريكا ... يعني گسست از اين رژيم و پيوند با آن قدرت
اين دگرگونيها بيدليل نيست. نتيجه انباشتي دههها پوشش رسانهاي واقعيتِ بيمارگونه رابطه واشنگتن و تلآويو است كه اين جنگ به خوبي افشايش كرد. شهروند امريكايي كمكم دريافته است كه ميلياردها دلاري كه به اسراييل سرازير ميشود، ميتوانست پلها، مدارس و بيمارستانهايي در دل امريكا بسازد؛ امريكايي كه زيرساختهاي فرسوده و بحرانهاي مزمن دارد.
دوم: صداي كارشناسان، ديوار سكوت را ميشكند- اگر افكار عمومي در حال تغيير است، جمعي از برجستهترين كارشناسان و انديشمندان امريكايي نيز از هشدار درباره بار راهبردي رژيم صهيونيستي دست برنداشتهاند. در صدر ايشان پروفسور جان ميرشايمر (John Mearsheimer)، استاد علوم سياسي دانشگاه شيكاگو و نويسنده همكار كتاب «لابي اسراييل» است. او رابطه را اينگونه توصيف ميكند: «اسراييل مالك دولت ترامپ است و اسراييل براي ايالات متحده بار راهبردي محسوب ميشود.» و در سخني ديگر ميگويد: «هيچ كشوري روي زمين از اسراييل جنايتكارتر و خونريزتر نيست و نفوذ آن در واشنگتن است كه امريكا را به جنگي كشانده كه هرگز نبايد وارد آن ميشد.» ميرشايمر فراتر ميرود و در تحليلي تند در مركز «عرب سنتر» واشنگتن اظهار ميدارد: «بهطور گسترده پذيرفته شده كه صهيونيستها ما را به اين جنگ فاجعهبار كشاندند و اكنون نيز از دستيابي ما به آتشبس جلوگيري ميكنند... ما برگ بازنده را بازي ميكنيم. اين چيزي بيش از يك رياستجمهوري را نابود خواهد كرد. ترامپ خود اين را ميداند.» او هشدار خود را با نقل قولي تكاندهنده خاتمه ميدهد: «اگر دادگاههايي مشابه نورنبرگ برگزار شود، جو بايدن، دونالد ترامپ و معاونانشان در بالاترين سطوح محاكمه خواهند شد.» جفري ساكس (Jeffrey Sachs)، اقتصاددان نامدار و مدير مركز توسعه پايدار دانشگاه كلمبيا صريحتر از هر كس ديگري اين جنگ را توصيف كرده است. او آن را «پروژه مشترك امريكا و اسراييل، زاييده هذيانِ بزرگمنشي نه ضرورت راهبردي» ميخواند و ميگويد: «حمله به ايران غيرقانوني و نقض آشكار منشور ملل متحد است. اسراييل يك دولت ياغي است كه در خاورميانه و آفريقا آشوب به پا كرده است.» وي همچنين تاكيد ميكند كه حملات به ايران «تعمدي و از پيش طراحي شده» بوده و هدف آنها تثبيت هژموني امريكايي-صهيونيستي بر منطقه است.
سوم: بهاي گزاف - امريكا به خاطر «ديگري» خون ميدهد- در سوي ديگر اين معادله ناعادلانه، آمار و ارقام روايتگر داستاني تلخ از فداكاري امريكا به پاي رژيمي است كه هرگز منافعش را در نظر نميگيرد. گزارشهاي موثق نشان ميدهد كه جنگ عليه ايران تاكنون حدود ۳۰ ميليارد دلار براي امريكا هزينه داشته و برخي برآوردها از ۵۰ ميليارد دلار نيز فراتر ميرود (در صورت احتساب هزينههاي غيرمستقيم) . پنتاگون بودجه اضافي تا ۲۰۰ ميليارد دلار درخواست كرده است. تنها در شش روز اول جنگ، واشنگتن نزديك به ۱۱.۳ ميليارد دلار هزينه كرد و هزينه روزانه جنگ دستكم يك ميليارد دلار است كه ممكن است به دو ميليارد دلار در روز برسد. خسارات انساني و مادي نيز در گزارشهاي نظامي با حيرت وصف شده است: نيروهاي امريكايي يك فروند هواپيماي هشداردهنده «آواكس» به ارزش نيم ميليارد دلار، چهار فروند جنگنده «اف-۱۵اي استرايك ايگل» (هر كدام حدود ۹۰ ميليون دلار)، چهار فروند هواپيماي سوخترسان «كيسي-۱۳۵» (حدود ۸۰ ميليون دلار براي هر فروند) و يك فروند «اي-۳ سنتري» (هزينه جايگزيني تا يك ميليارد دلار) را از دست دادهاند. اين ارقام هنگفت در حالي خرج ميشود كه مالياتدهنده امريكايي از قيمت بنزين بالاي شش دلار در هر گالن و تورم فزايندهاي كه درآمد روزانهاش را ميبلعد، رنج ميبرد. در مقابل، اسراييل همچنان حمايت نظامي و مالي بيقيد و شرط دريافت ميكند و با وجود هزينههاي گزافي كه امريكا متحمل ميشود، حملات خود را ادامه ميدهد.
چهارم: ايران... قدرتي كه نميتوان ناديده گرفت- آن سوي تنگه، ايران با شكوه تمدني چندين هزارساله، موقعيت جغرافيايي بينظير مشرف بر مهمترين آبراه دنيا، مردمي دانشآموخته با ظرفيتي شگفتآور براي صبر و مقاومت و اقتصادي كه با وجود همه تحريمها همچنان ايستاده، قد علم كرده است. ايران يك قدرت منطقهاي غيرقابل انكار است و امريكا بدون در نظر گرفتن آن، نميتواند در هيچ معادله خاورميانهاي موفق شود. ميرشايمر در تحليلش درست ميگويد: ايران از اين جنگ پيروز بيرون آمده، در حالي كه واشنگتن از نظر راهبردي شكست خورده است. تهران نشان داد كه ميداند چه وقت صبوري كند و چه وقت عمل و ميتواند بدون استنزاف همه منابع خود، از منافعش دفاع كند. جغرافيا تغيير نميكند، تاريخ منطقه پاكشدني نيست، تنگه هرمز همچنان شريان اقتصادي جهان خواهد بود و هر دولت عاقلي در امريكا كه خواهان ثبات در منطقه باشد، ناگزير بايد با ايران به مثابه شريك رفتار كند نه دشمن. اگر با ايران با احترام رفتار شود، ميتواند منبع ثروت و ثبات باشد، تنگه را باز كند و نقشي محوري در حفظ امنيت منطقه ايفا كند. اما اين پرسش جدي مطرح است: چه كسي پشت پرده ادامه اين دشمني ايستاده است؟
پنجم: لابي صهيونيستي... گرهي كه گشوده نميشود- اين تئوري توطئه نيست، حقيقتي است كه حتي مقامات بلندپايه اسراييلي نيز به آن اقرار كردهاند. در اعترافي نادر، وزير كشاورزي رژيم صهيونيستي و عضو كابينه جنگ، آوي ديختر گفت: «سطح سياسي در اسراييل... واقعا موفق شد ايالات متحده را به جنگ در كنار اسراييل بكشاند، با همه معناي كلمه.» او افزود: «اسراييل براي تحقق اين هدف به ايالات متحده نياز دارد.» استيون والت، استاد دانشگاه هاروارد نيز اشاره ميكند كه نتانياهو ماهها پيش براي جنگ عليه ايران فشار ميآورد و بسياري از تحليلگران هوادار اسراييل بارها خواستار چنين جنگي شدهاند. ميرشايمر وضعيت را چنين توصيف ميكند: «اسراييل مالك دولت ترامپ است» - اين اغراق نيست، توصيفي دقيق از رابطه قدرت وارونهاي است كه سياست امريكا را در برابر ديكتههاي بيروني تسليم كرده است.
به عبارت ديگر، امريكا هزينه جنگ، خون سربازانش و حيثيت بينالمللياش را ميپردازد تا اسراييل بتواند دستور كار خود را تحميل كند. اگر كسي شك دارد، به اعتراف ديختر گوش دهد: «ايران محور مركزي است و ايالات متحده در كنار ما در جنگ است... اين رويدادي است كه از زمان تاسيس اسراييل بيسابقه بوده است.»
ششم: اخلاق و ارزشها... بهايي كه با پول سنجيده نميشود- اگر خسارت مادي عظيم است، بهاي بزرگتري كه امريكا پرداخته، در سطح اخلاقي و ارزشي است. دولتي كه بر پايه آزادي، عدالت و دموكراسي بنيان نهاده شد و جهان را در دفاع از حقوق انساني رهبري كرد، اكنون خود را در جنگي ميبيند كه پشتوانهاي در حقوق بينالملل ندارد، شريك تجاوزي سازمانيافته به كشوري مستقل و عامل ويراني زيرساختهاي آن و كشته شدن هزاران غيرنظامي. امريكا بخش بزرگي از احترام جهان را از دست داده است. چهره آن از مدافع صلح به قدرتي زورگو تبديل شده كه منافع لابيها آن را هدايت ميكند. تاريخ آزاديخواه و كهن امريكا، تواناييهاي عظيم و نفوذ جهاني آن ميتوانست از اين كشور بزرگترين قدرت تمدنساز تاريخ را بسازد - اگر اين توانايي را صرف ساختن پلها ميكرد نه ويران كردن شهرها، صرف گسترش علم ميكرد نه نابودي زيرساختها و صرف حمايت از ملتها ميكرد نه به زانو درآوردنشان. اما چسبيدن كوركورانه به رژيم صهيونيستي و فدا كردن اصول به پاي آن، باعث شده ملتهاي جهان به امريكا با نگاهي آميخته به تحقير بنگرند و امريكا را از الگويي قابل پيروي به نماد دوگانهبيني و برتريجويي تبديل كرده است. اين بهايي است كه با هيچ پولي سنجيده نميشود و تا دهههاي آينده گريبانگير امريكا خواهد بود، مگر آنكه تصميمي شجاعانه براي قطع اين چسبندگي ويرانگر بگيرد.
نتيجه: شجاعت در انتخاب منافع، نه احساسات- در پايان اين تحليل، به حقيقتي غيرقابل انكار ميرسيم: منافع حقيقي امريكا در گِرو گسست از اين رژيم و پيوند با ايران است. ادامه جنگ با ايران به معناي استنزاف مالي، انساني و معنوي امريكاست. حمايت بيقيد و شرط از اسراييل به باري بر دوش بودجه و اعتبار بينالمللي امريكا تبديل شده است. اصرار بر اين روش، ادامه افول جايگاه و نفوذ امريكا را در پي خواهد داشت. اما گسست از اين رژيم - نه به معناي دشمني، بلكه به معناي بازتعريف رابطه بر اساس عقلانيت - نفع محض امريكاست: امريكا ميتواند روابط خود را با قدرتهاي منطقه بر پايه عملگرايي بازسازي كند، از منافع اقتصادي خود حفاظت كند، در ثبات سرمايهگذاري كند و جايگاه خود را به عنوان ابرقدرتي كه به ارزشها احترام ميگذارد و از اصول دفاع ميكند، بازستاند. جغرافيا تغيير نميكند. ايران همواره در آنجا خواهد بود. واشنگتن بايد با ايران به عنوان شريك رفتار كند، نه دشمن. زمان آن فرا رسيده كه واشنگتن تصميمي شجاعانه بگيرد: تصميمي كه منافع امريكا را بر هر چيز ديگر مقدم بدارد و اين پيوند ارگانيكي را كه دههها ثابت كرده ويرانگر است، بگسلد. اين همان راه پيروزي حقيقي و همان راه صلحي است كه همه امريكا آرزويش را دارد. سربلندي امريكا در رهايي آن است و ذلتش در پافشاري بر اين بند.