• 1405 جمعه 3 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6317 -
  • 1405 شنبه 19 ارديبهشت

تاملي در حاشيه جنگ و مصايب ديگر

زندگي ناخودبسنده و شكننده ما

محسن آزموده

يادداشت حاضر را با توصيف دو مشاهده آغاز مي‌كنم، هر دو مربوط به ايام جنگ اخير مي‌شود، منتها يكي در تهران و ديگري در جايي غير از تهران. اولي را خودم ديدم، سر چهارراه منتهي به روزنامه يعني وسط تهران، جايي كه سال‌هاست گروهي از «غربت»ها آنجا را به صورت غيررسمي از آن خود كرده‌اند. هميشه هم هستند و به كسب و كاري مشغولند. اوايل اسفند دود مي‌كردند و شيشه ماشين‌ها را پاك مي‌كردند يا دستفروشي مي‌كردند، حالا يكي، دو سال است كه گل مي‌فروشند. كاملا مشخص است كه قوم و خويشند و از يك تيره و طايفه هستند، زن و مرد، كودك و پير، جوان و نوجوان، در ميانشان حتي زناني هستند كه بچه به كمر بسته‌اند. معلوم است كسب و كار پررونقي دارند. من از قوانين و قواعد شهرداري و رفتارش با دستفروش‌ها سر در نمي‌آورم، نمي‌دانم اين كسب و كار از منظر اصول حقوقي و اخلاقي شهرداري درست است يا نه. اوايل اذيت مي‌شدم، به خصوص وقتي كودك يا كودكاني را مي‌ديدم كه با لباس‌هاي مندرس و بي‌محابا لابه‌لاي ماشين‌ها مي‌پيچيدند و به ماشين‌ها و رهگذرها پيله مي‌كردند. مي‌ترسيدم كه ميان اين همه آلودگي و دود و كثيفي خيابان، تصادف هم بكنند. فكر مي‌كردم جاي اين بچه‌ها اينجا نيست و بايد به مدرسه بروند. هنوز هم البته با كار كردن آنها مشكل دارم، مخصوصا به اين شكل خطرناك و در اين محيط آلوده و خشن. 
در روزهاي جنگ، زماني كه خيابان‌ها به شكل عجيب و غريبي خلوت بود و همه سعي مي‌كردند زودتر به خانه و كاشانه خود يا محلي امن بگريزند، اين «غربت»ها همچنان سر چهارراه بودند، انگار نه انگار كه جنگنده‌اي كه صدايش مي‌آيد، از بالاي سر همه مي‌گذرد و بمب و موشكي كه مي‌اندازد، جان همه ساكنان شهر را به يك اندازه تهديد مي‌كند. وقعي به صداي پدافند نمي‌گذاشتند. كماكان سخت مشغول دسته كردن گل‌ها و فروش آنها بودند. راستش به اين همه بي‌تفاوتي و نترسي آنها حسودي‌ام مي‌شد. انگار آنها نگراني‌ها و اضطراب‌ها و دلهره‌هاي متوسط‌هاي شهري را نداشتند يا اگر هم داشتند، دست‌كم از رفتار و كردارشان چنين برداشت نمي‌شد. نوعي بي‌خيالي و صبوري و درويش مسلكي در برخوردشان نسبت به جنگ احساس مي‌كردم، چيزي كه به هيچ عنوان در ميان طبقه متوسط پرمدعاي شهري و آدم‌هاي از جنس و شكل خودم ديده نمي‌شد. 
مشاهده دوم را دوستم گزارش كرده كه در روزهاي جنگ، نزد سياه چادرهاي عشاير بختياري رفته بود. يك زندگي بسيار ساده و سخت كه صد البته خود آنها به آن خو كرده‌اند. خودم هم دو سال قبل اين زندگي را از نزديك ديده بودم. نه برقي، نه گازي، نه لوله‌كشي آبي، نه جاده‌كشي و نه سيم‌كشي تلفن، به عبارت دقيق‌تر انسان نه در مقابل طبيعت كه در درون آن، زندگي در دشت‌هاي مرتفع و زير آسمان بي‌كرانه و در سياه چادر يا در شكاف‌هاي طبيعي درون كوه‌ها. توصيف‌هاي دوستم از زندگي عشاير مصادف شده بود با تهديدهاي آن دشمن متجاوز كه زيرساخت‌هاي انرژي را مي‌زند و آب و برق و گاز و تلفن قطع مي‌شود. دوستم مي‌گفت تازه مي‌شويم مثل عشاير، منتها با يك تفاوت بسيار مهم و اساسي و آن اينكه عشاير سال‌ها و بلكه قرن‌ها و هزاره‌هاست كه به اين شيوه زندگي عادت كرده‌اند، اما ما شهرنشينان نازپرورده و وابسته، مدت‌هاست كه اين خودبسندگي و توان زندگي در دل طبيعت را از دست داده‌ايم و به مصنوعات و ساخته‌هاي خودمان وابسته شده‌ايم. 
اين هر دو مشاهده در ميانه جنگي كه زندگي ظاهرا آسوده و مرفه پايتخت‌نشينان را سخت دچار تزلزل كرده بود، در عين غبطه برانگيزي از برخي جهات، يك چيز ديگر را نشان مي‌داد و آن متزلزل بودن و ناخودبسندگي زندگي شهرنشيني جديد است. اين به معناي انكار مشكلات و مصايب زندگي شهري يا ستايش و حسرت‌برانگيزي زندگي غيرمدرن نيست. آنچه به عنوان تجدد و نوسازي به اين شكل، رخ داده، نه يكسره مذموم است و نه سراسر اختياري. مساله به رسميت شناختن و بازشناسي (recognition) گونه‌هاي ديگري از زندگي است، اشكال ديگري كه حتي اگر نتوان آنها را احيا يا ترويج كرد، دست‌كم مي‌توان آنها را به رسميت شناخت و مهم‌تر از آن در نظام ارزش‌گذاري (ولو غيررسمي) مدرن، آنها را تقبيح و تحقير نكرد. قطعا اشكالي از زندگي انسان كه نتيجه مطلوب مدرنيزاسيون نبودند و نيستند، دردسرها و سختي‌ها و نارسايي‌هاي خاص خودشان را دارند. همه جنبه‌ها و ابعاد آنها را هم نمي‌توان و نبايد ستايش كرد. براي مثال موضوع كار كودكان در زندگي «غربت‌ها» يا برخي شيوه‌هاي مواجهه با طبيعت در زندگي عشايري، مسائلي هستند كه حتما بايد به آنها انديشيد. گو اينكه در انفجار جمعيتي پيش آمده در جهان و با سازوكارهاي سياسي و اجتماعي حاكم بر نظم زندگي سياسي و اجتماعي انسان‌ها، نمي‌توان انتظار داشت كه جمعيت‌هاي بزرگ انساني كوچ رو باشند يا در گروه‌هاي عشيره‌اي و طايفه‌اي زندگي كنند. 
مهم بازانديشي در شيوه و سبك زندگي شهرنشيني جديد است. ما ساكنان شهرهاي بزرگ، ناگزير از طبيعت فاصله گرفته‌ايم و در جهان مصنوع خودمان، گرفتار شده‌ايم. مصيبت‌هايي مثل جنگ و كرونا، فرصت‌هايي هستند براي سنجش خوبي‌ها و بدي‌هاي سبكي از زندگي كه به آن دچار شده‌ايم، اين ارزيابي به مدد بازشناسي شيوه‌هاي متفاوتي از زندگي و نحوه‌هاي ديگري از بودن روي كره خاكي امكان‌پذير مي‌شود.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون