شجاع دل، سينما و تاريخ
مرتضي ميرحسيني
از اكران فيلم «شجاع دل» كه در چنين روزهايي از سال 1995 روي پرده سينماها رفت بيشتر از سه دهه ميگذرد، البته بسياري از ما نه در سال اكران كه بعدها آن را ديديم. فيلم را دوست داشتيم. يادم هست كه بيشتر از سه يا چهار بار به تماشايش نشستيم و درباره چندتايي از شخصيتها و صحنههايش بحث ميكرديم. آن زمان پايبندي داستان فيلم به واقعيتهاي تاريخي نه برايمان مهم بود و نه ذهنمان را درگير ميكرد. قهرمانيهاي مل گيبسون در نقش ويليام والاس و كارزار او براي استقلال اسكاتلند از دربار انگليس را باور كرده بوديم و تلخي شكست و پايان غمبار او را هم حس ميكرديم. فيلم البته هنوز هم فيلم ديدني و پركششي است و ارزش وقتي را كه صرف تماشايش ميكنيم، دارد. اما داستانش با واقعيتهاي تاريخي نميخواند و به تعبير نويسندهاي از نويسندگان مجله تايم يكي از نادرستترين فيلمها در بازآفريني گذشته است (البته اگر با اصطلاح «واقعيتهاي تاريخي» و امكان «بازآفريني گذشته» مشكلي نداشته باشيم وگرنه درگير بحثهايي ميشويم كه انتهايشان اصلا معلوم نيست) .
گروه سازنده فيلم «شجاع دل» براي خلق روايتي حماسي، تاريخ را كنار گذاشتند و مواد و مصالح كار خودشان را از دل افسانههاي عاميانه سرزمين اسكاتلند بيرون كشيدند. رندل والاس كه فيلمنامهاش را نوشت در مصاحبهاي، در پاسخ به انتقاداتي كه وجود داشت، گفت: درباره صحت و سقم منابع روايتم چيزي ندارم كه بگويم، اما تا جايي كه به خودم برميگردد، ميگويم كه داستان ويليام والاس را نه مثل پژوهشگري سختگير كه با قلبم نوشتم. كارش گرفت. فيلم هفتاد ميليون دلاري - كه گيبسون كارگردانياش هم ميكرد - در آن سال در فهرست پرفروشها، در رتبه سيزدهم نشست و بيشتر از دويست ميليون دلار فروخت. براي ده اسكار نامزد شد و پنج جايزه از اين ده تا، از جمله جايزه بهترين فيلم را برد. اما موفقيت فيلم به كنار، از ويليام والاس تاريخي چه ميدانيم؟ گويا در سالهاي پاياني قرن سيزدهم ميلادي در گوشهاي از اسكاتلند سرش به زندگي گرم بود تا اينكه دست انگليسيها به روستايي كه او در آن اقامت داشت، دراز شد. سلاح برداشت، عدهاي را دور خودش جمع كرد و به جنگ انگليسيها رفت. انگليسيها كمي دير خطرش را باور كردند. آنان اسكاتلند را نه كشوري جدا با مردمي متفاوت كه ايالتي از ايالتهاي قلمرو پادشاهي انگليس ميديدند و پيش از او، بسياري از خانوادههاي بانفوذ آن سرزمين را مطيع يا ريشهكن كرده بودند. در آغاز، والاس را جدي نگرفتند و خشمي را كه او نمايندگياش ميكرد، نديدند. والاس از اين غفلت - و از نارضايتي فراگير اسكاتلنديها - بهره برد، سپاهي شكل داد و با چند پيروزي كوچك و بزرگ، بخشهايي از اسكاتلند را از چنگ انگليسيها بيرون كشيد. اما در نهايت حريف دشمنانش نشد. جايي نزديك شهر گلاسكو امروزي شكست خورد، در محاصره افتاد و اسير شد. او را به دربار انگليس بردند و به عنوان رعيتي شورشي، نه رهبر استقلال كشور اسكاتلند به زندان انداختند. شكنجهاش كردند و بعد با زجر بسيار جانش را گرفتند. قصهاش، قصه تلخي شد. اسكاتلنديهاي زخمي از سلطه انگليس اين قصه را سينه به سينه نقل كردند و افسانهاي آميخته به غم و حسرت از آن ساختند. نامش در قلبها باقي ماند. نسل پشت نسل قصهاش را روايت كردند و هر نسل هم چيزي از آرزوها و حسرتهايش به اين قصه اضافه كرد. فيلم «شجاع دل» برگرفته از همين قصهها و افسانههاست و جز چند نام واقعي، پيوندي با تاريخ ندارد. نيز چند سال پيش دنبالهاي براي «شجاع دل» به نام «رابرت بروس» ساختند كه داستان قهرمان ديگري از آن دوره از تاريخ اسكاتلند است و هر چند امتياز نسبتا پاييني در بيشتر سايتهاي سينمايي دارد، فيلمي جالب با پاياني غمگين است.