به مناسبت روز خيام، شاعري كه بلد بود بميرد
حالا ضمير تن
فرناز جعفرزادگان
خيام را بايد از تهِ يك ليوان خالي خواند، نه از لابهلاي كتابهاي پرغبار. او نه پيامبر شك بود، نه پرستنده شراب، بلكه فقط ميدانست چگونه از ترك يك لحظه ساده، جهاني عبور بدهد. در سرزميني كه تقويم را با خون مينوشتهاند، خيام گفت: «امروز را زندگي كن» براي ايستادن. براي آنكه بداني گلسرخي كه لاي دفتر خاطراتت خشك كردي، روزي، خودش را در آينه چشمت ديد و پژمرد. خيام، بلد بود بميرد، پيش از آنكه زندگي، خودش را تكرار كند. ميدانست حماقت، فقط در باور نيست در تعويق هم هست. در موكول كردن لبخند به شنبهاي كه هيچ وقت نميآيد. ميگفت: زندگي اگر چيزي است، همين اكنون بيدليل است همين خنده بيمفهوم، همين بوسه كوتاه، كه هيچ فلسفهاي تابش را ندارد.
او را به خاطر آگاهي عريانش بايد خواند كه ميدانست جهان، حساب و كتاب نميفهمد و گاهي بايد رقصيد تا زمين، چند لحظه كمتر بلرزد.
28 ارديبهشت، روز خيام است. به اين مناسبت با مرور دو رباعي از اين شاعر پرآوازه ادبيات فارسي، درنگي كردهايم به جهان شعري او.
«چون عهده نميشود كسي فردا را
حالي خوشدار اين دل پر سودا را
مي نوش به ماهتاب اي ماه كه ماه
بسيار بتابد و نيابد ما را»
در اين رباعي، خيام، مثل شاعري است كه از تقويم خسته است و از ابهام آينده آغاز ميكند. قرارداد يا ضمانتي براي فردا وجود ندارد. ما تنها با يك «اكنون معلق» سر و كار داريم؛ اكنوني كه مثل دلِ پر سودا، هم پرشده و هم آشفته است.
در مصرع دوم، حال به عنوان تنها سرمايه قابل زيستن معرفي ميشود: «حالي خوش دار...» نه در معنا يا هدف زندگي، بلكه در تجربه بيواسطهاش، در حسكردن آنچه اكنون جاري است، حتي اگر تلخ، حتي اگر ناپايدار. «مي نوش به ماهتاب...» تصويرپردازي شاعرانه را با فلسفه درهم ميآميزد: ماه، نماد نظارت خاموش هستي است. تداوم آن در آسمان، در تضاد با ناپايداري انسان است. ماه بسيار ميتابد، اما ما ديگر نخواهيم بود. در واقع خيام اينجا محدوديت ادراكي بشر در برابر وسعت هستي را يادآور ميشود. از ديدگاه فلسفه زيستگرايي و اگزيستانسياليسم، اين رباعي دعوتي است به «جرات زيستن» در جهاني كه وعدهاي براي بازگشت يا بقا ندارد. در اين رباعي، خيام با زباني آرام، حكمتي بيداد ميگويد. او ميداند «فردا» وعدهاي است كه شايد هرگز نيايد و «دل پرسودا» همان دلي است كه ميان خواستن و نرسيدن، خسته نشسته. پس حالا را درياب، با يك بوسه ساده زير نور ماه.
«تا زُهْره و مه در آسمان گشت پديد
بهتر ز مي ناب كسي هيچ نديد
من در عجبم ز مي فروشان كايشان
به زآنچه فروشند چه خواهند خريد؟»
در اين بيت، خيام به زمان كيهاني اشاره ميكند از آغاز نور، از آغاز گردش. اما آنچه از دل اين همه دوران درخشان بيرون كشيده؟ حكمت و عبادت، نيست بلكه يك جرعه مي ناب است. نه اينكه به معناي مستي باشد بلكه به معناي لمس بيواسطه بودن.
نوشيدن، در نگاه خيام، ترجمهاي است از حضور.
«من در عجبم ز مي فروشان كايشان
به ز آنچه فروشند، چه خواهند خريد؟»
و اينجاست كه طنز تلخ خيام، لبخند را به فكر گره ميزند. آنها كه چيزي ميفروشند كه هيچ چيز از آن بهتر نيست. پس چه خواهند خريد؟ چه چيزي؟
در اين رباعي، خيام با ساختاري كاملا عقلگرايانه، به يك گزاره هستيشناسانه دست ميزند.
از آغاز نظم كيهاني، از زماني كه زهره و ماه در آسمان پديد آمدند، تا اكنون، هيچ چيز در تجربه انساني، چندان ژرف و واقعي نيافته، مگر مي ناب.
مي ناب در اينجا يك نماد است؛ نماد لمس بيواسطه لذت، اكنون، زندگي. نه صرف مستي، بلكه رهايي از توهم معناهاي پسيني. اين نگاه، به طور ضمني، نوعي ماترياليسم فلسفي را با خود دارد. همه چيز در همينجاست، در همين بدن، در همين حس.
در بيت دوم، با نگاهي شبهاقتصادي، پرسشي بنيادين مطرح ميشود: اگر چيزي را ميفروشي كه بهترين چيز ممكن است، پس چه ميخواهي در عوض آن بگيري؟
اين طنز ظريف و تلخ خيامي، به شكل هوشمندانهاي مفهوم «ارزش» را زير سوال ميبرد. او از ديدگاه نظريه ارزش در فلسفه، ميپرسد: آيا ميتوان چيزي بالاتر از تجربه زيسته و بيواسطه لذت پيدا كرد؟ و در واقع سوال نيست طعنه است. طعنه به همه تجارتهايي كه زندگي را معاوضه ميكنند، بيآنكه بفهمند چه از دست ميدهند. در نهايت، اين رباعي هم، مثل بيشتر آثار خيام، در دل خود يك نقد مدرن به جايگزيني معنويت با توهم و معناي زندگي با معاملهگري عقايد دارد. خيام نه زندگي را نفي كرد، نه مرگ را ستايش؛ او فقط جرات كرد ميان اين دو، چشم باز كند و پلك نزند. در جهاني كه همه چيز را به بعد حواله ميكنند او از سر فهم سنگيني «اكنون» لحظه را خواست. و در پايان، او از آغاز زمان ميگويد. از تماشاي جهان، از درك كهكشان و در نهايت از حقيقتي سادهتر از تمام كيهان: جرعهاي ناب، لمس نابترين لحظه.
شاعر و منتقد