وضعيت اين روزهاي هنرهاي تجسمي
كشاكش بحران و حقيقت
داود ميري آتشگاه
آسيبشناسي هنر در چرخه بحران فرهنگ و هنر، نشانگر پويايي و سلامت ساختاري هر جامعه است؛ اما در شرايط بحراني، هنر با يك «آسيبشناسي ساختاري» روبهرو ميشود كه ريشه در گسست ميان توليد و تقاضا دارد. وقتي جامعه دچار بحران ميشود، هنر نه تنها از حمايت مالي، بلكه از «تقاضاي اجتماعي» نيز محروم ميشود. اين فقدان تقاضا، زنجيره اصلي اقتصاد هنر را قطع ميكند و هنرمند را در وضعيتي قرار ميدهد كه در آن، خلق اثر، نه يك كنش فرهنگي، بلكه يك مبارزه براي بقاست. در واقع، آسيبپذيري هنر در اين شرايط، از نبودِ بازارِ حامي و تقاضاي واقعي براي دريافت آثار، نشات ميگيرد.بحرانهاي اجتماعي، تاثيرات متناقضي بر روان و دستِ هنرمند ميگذارند كه ميتوان آن را يك «پارادوكس هنري» دانست. از يك سو، فشار اقتصادي و اضطرابهاي محيطي، تاثير مطلوبي بر كيفيت فني و ظرافت آثار توليد شده ندارد، چرا كه ذهن هنرمند، به جاي تمركز بر كمالِ فرم، درگير مسائل زيستي و تامين نيازهاي اوليه است؛ اما از سوي ديگر، در ميان اين بحران و آشوبها، پديدهاي معنوي رخ ميدهد: هنرمند در دل بحران، با واژهاي بنيادين به نام «حقيقت» آشنا ميشود. جايي كه نقابهاي اجتماعي فرو ميريزند، هنرمند با عريانترين لايههاي واقعيت مواجه ميشود. بنابراين اگرچه بحران ممكن است از نظر «كيفيتِ تكنيكي» صدمه بزند، اما از نظر «عمقِ معنايي»، هنرمند را با حقيقتي تلخ و صريح روبهرو ميكند كه در زمانهاي آسايش، هرگز به آن دست نمييافت. اين تضاد ميان «تزلزل كيفيت» و «تجلي حقيقت» چالش بزرگ هنرمند امروز است.
بحران اصلي، نه در خودِ هنر، بلكه در جايگاه اقتصادي آن در ساختار مصرفي جامعه نهفته است. يك نقطه حساس و دردناك، حذف شدن تدريجي هنر از «سبد اقتصادي خانواده» است. امروزه خريد يك اثر هنري (اعم از نقاشي، مجسمه يا خوشنويسي) در اولويتهاي خريد خانوار قرار ندارد؛ نگاهي كه به غلط رايج شده و هنر را كالايي تجملاتي و غيرضروري قلمداد ميكند. در حالي كه حضور يك اثر هنري در فضاي منزل ميتواند منبعي از اميد، انرژي، حس زنده بودن و حتي جلوهاي از اصالت و دورانديشي خانواده باشد، اما جامعه از رسيدن به سطح فرهنگي «خريد اثر به مثابه سرمايهگذاري فرهنگي و رواني» بازمانده است. بزرگترين مانع، فقدان انگيزه در سبد كالاي خانوار جايي است كه اثر هنري، جاي خود را به كالاهاي مصرفي گذرا داده است.
در شرايط بحراني، اقتصادِ هنر دچار آسيب شديد ميشود. گالريداران، مجموعهداران و كلكسيوندارها كه موتور محرك بازار هنر هستند، در دوران ركود، از خلق يا بازنشر آثار جديد باز ميمانند. اين سكون باعث ميشود كه هنرمند، نه تنها با مخاطب، بلكه با يك فضاي خالي و بيروح روبهرو شود. اين وضعيت، منجر به پديد آمدن «هنر بازاري» (عاري از اصالت) يا «هنر گارگيري» (بدون خريدار) شده است؛ دو قطب كه هيچكدام به رشد واقعي هنر تجسمي منجر نميشوند. ما با جامعهاي روبهرو هستيم كه در مقايسه با ظرفيتهاي خود، سبدي خالي از آثار هنري در منازل و فضاهاي عمومي دارد. فقدان انگيزه در ميان استادان بزرگ نيز محصول مستقيم اين شرايط است؛ وقتي هنرمند ببيند كه هنر، توانِ پاسخگويي به نيازهاي زيستي جامعه را ندارد، ميل به خلقِ آثار ماندگار، با سايه ترديد و بيانگيزگي روبهرو ميشود. با تمام اين چالشها و نارضايتيها بايد دانست كه هنرمند واقعي، همان كسي است كه با تمام وجود در بطن جامعه حضور دارد و حتي در ميان ويرانيها، به دنبال يافتنِ زيبايي است. هنرمند تنها فردي است كه فراتر از منافع شخصي، براي «معنا» فعاليت ميكند. اگرچه شرايط كنوني، چالشهاي سنگيني را بر دوش هنرمندان تجسمي گذاشته است، اما مسير بازگشت، از بازتعريف جايگاه هنر در اقتصاد خانواده و حمايت از خلاقيت در بحران آغاز ميشود. هنرمندان، با آگاهي از اين آسيبپذيري، با قدرت بيشتري به مسير خود ادامه ميدهند، چرا كه ميدانيم تاثيرگذارترين لايه هر جامعه، كساني هستند كه قدرتِ روياپردازي و خلق زيبايي را در تاريكترين لحظات دارند. از اينجا به جلو، با قدرت بيشتر، به خلق زيبايي خواهند پرداخت.
هنرمند هنرهاي تجسمي