شش ماه از درگذشت كارگردان نامي سينماي ايران گذشت
بيضايي را هرگز فراموش نميكنيم
حسن تهراني
بهرام بيضايي براي من تنها يك فيلمساز يا نمايشنامهنويس بزرگ نيست؛ او يكي از نادرترين انسانهايي است كه تمام عمرش را وقفِ كشف و حفظِ روحِ فرهنگ ايران كرد. در تمام اين سالها كه سينماي ايران را از نزديك دنبال كردهام و با بسياري از چهرههاي بزرگ آن آشنا بودهام، كمتر هنرمندي را ديدهام كه تا اين اندازه با تاريخ، اسطوره، ادبيات، زبان و حافظه جمعي مردم اين سرزمين پيوند خورده باشد. بيضايي فقط فيلم نميساخت، او گذشته فراموششده ما را از زير خاك بيرون ميكشيد و دوباره جان ميداد.
من خوششانس بودم كه او را از نزديك ميشناختم. سالهايي كه هنوز سينماي ايران در حال شكل گرفتن بود و بسياري از بزرگان بعدي هنوز در ابتداي راه بودند، اغلب در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان يكديگر را ميديديم. آن روزها كانون، تنها يك مركز فرهنگي نبود؛ پناهگاهي بود براي آدمهايي كه روياي ساختن فرهنگي متفاوت را در سر داشتند. در راهروهاي آن ساختمان، نامهايي رفتوآمد ميكردند كه بعدها هر كدام بخشي از تاريخ هنر ايران شدند و در ميان همه آنها، بهرام بيضايي حضوري متفاوت داشت؛ آرام، متفكر، خجالتي و در عين حال سرشار از آتشي دروني.
هميشه با افتخار گفتهام كه سهمي بسيار كوچك در قدم گذاشتن او به سينما و ساخت «عمو سبيلو» داشتم. سهم من شايد در حد يك تشويق يا همراهي كوچك بود، اما براي من همان هم افتخاري بزرگ باقي مانده است. آن روزها هنوز كمتر كسي ميتوانست حدس بزند اين مرد آرام و كتاببه دست، روزي يكي از مهمترين متفكران و خالقان هنر معاصر ايران خواهد شد. «عمو سبيلو» در ظاهر فيلمي ساده و كودكانه بود، اما حتي در همان فيلم كوتاه هم ميشد دقت او به جزييات، طراحي ميزانسن، ريتم و نگاه متفاوتش به قصه را ديد. او از همان ابتدا با زبانِ تصوير فكر ميكرد، نه فقط با ديالوگ. مدتي هم دفتر كوچكي در محل كار نورالدين زرينكلك داشتم و بيضايي گاهي مرا در مسيرش سوار ماشين ميكرد. آن سفرهاي كوتاه براي من كلاس درس بود. بيضايي زياد حرف نميزد، اما وقتي صحبت ميكرد، جملههايش دقيق و حساب شده بود. در همان مسيرهاي كوتاه بود كه با هنر ديگري از او آشنا شدم؛ هنري عجيب و كمتر شناخته شده. او استادانه قطعات مشهور موسيقي را با سوت اجرا ميكرد. نه فقط چند نت ساده، بلكه با دقتي حيرتانگيز، ملوديها را كامل و با حس و ريتمي دقيق مينواخت. هنوز هم وقتي به آن لحظهها فكر ميكنم، لبخند ميزنم. مردي كه بعدها بزرگترين تراژديهاي سينماي ايران را خلق كرد، در پشت فرمان، موسيقي را با سوت زنده ميكرد؛ انگار تمام هنرها در وجودش به هم رسيده بودند.
بهرام بيضايي پيش از آنكه فيلمساز باشد، پژوهشگر بود. او از معدود هنرمنداني بود كه فرهنگ ايران را نه به عنوان تزیين، بلكه به عنوان ستون فقرات هويت خود ميديد. سالها درباره نمايشهاي سنتي ايران تحقيق كرد. تعزيه، نقالي، تختحوضي، اسطورهها و روايتهاي كهن را با وسواسي عجيب مطالعه ميكرد. بسياري از روشنفكران آن دوران شيفته تقليد از غرب بودند، اما بيضايي معتقد بود كه بدون شناخت ريشههاي خودمان، هيچ هنري ماندگار نخواهد شد. او ميدانست كه مدرن شدن، به معني فراموش كردن گذشته نيست. كتاب «نمايش در ايران» او هنوز هم يكي از مهمترين منابع شناخت تئاتر ايراني است. بيضايي در آن كتاب فقط تاريخ ثبت نكرد؛ او نشان داد كه چگونه روح نمايش ايراني، قرنها پيش از آشنايي ما با تئاتر غربي وجود داشته است. او تلاش كرد به هنرمند ايراني اعتماد به نفس بدهد؛ اينكه ما نيز ميراثي عظيم و قابل اتكا داريم.
نمايشنامههاي او دنيايي مستقل هستند. «پهلوان اكبر ميميرد»، «چهار صندوق»، «مرگ يزدگرد»، «كارنامه بندار بيدخش»، «مجلس شبيهخواني»، «فتحنامه كلات»، «طربنامه» و بسياري آثار ديگرش، فقط متنهاي نمايشي نيستند؛ آنها بازخواني تاريخ و اسطوره و روان جمعي ايرانيانند. در آثار او هميشه پرسشي بزرگ وجود دارد: حقيقت چيست و چه كسي تاريخ را روايت ميكند؟
اين پرسش در «مرگ يزدگرد» به اوج ميرسد؛ يكي از درخشانترين آثار تاريخ نمايش و سينماي ايران. در اين اثر، قتل يزدگرد بهانهاي ميشود براي مواجهه با حقيقتهاي متناقض. هر كس روايتي دارد و حقيقت مدام تغيير شكل ميدهد. بيضايي سالها پيش از آنكه بحث «چندصدايي بودن حقيقت» مد شود، اين مفهوم را در هنر خود مطرح كرده بود. وقتي وارد سينما شد، سينماي ايران با فيلمسازي روبهرو شد كه نه شبيه ديگران بود و نه ميخواست شبيه باشد. «رگبار» هنوز هم يكي از انسانيترين فيلمهاي تاريخ سينماي ايران است؛ داستان معلمي تنها و شكستخورده كه در شهري خشن و بيرحم تلاش ميكند انسان بماند. فيلم، ظاهري ساده دارد، اما پر از جزييات فرهنگي و اجتماعي است. نگاه بيضايي به آدمهاي فرودست، نگاهي تحقيرآميز نبود؛ او درد و تنهايي آنها را ميفهميد.
«غريبه و مه» شايد شاعرانهترين فيلم او باشد؛ فيلمي مهآلود و رازآلود كه بيشتر شبيه خواب است تا واقعيت. در اين فيلم، طبيعت، دريا، باد و سكوت به اندازه شخصيتها اهميت دارند. بيضايي در اين اثر نشان داد كه سينما فقط روايت داستان نيست، بلكه خلق فضا و حس است.
«كلاغ» يكي از تلخترين فيلمهاي او است؛ فيلمي درباره زوال، خاطره و گم شدن انسان در دنياي مدرن. «چريكه تارا» با آن تصوير فراموشنشدني زنِ تنها در دل تاريخ، يكي از نخستين فيلمهاي ايراني بود كه زن را نه قرباني، بلكه مركز روايت قرار داد. زنان در سينماي بيضايي هميشه شخصيتهايي پيچيده، قدرتمند و سرنوشتساز بودهاند.
«باشو غريبه كوچك» براي من يكي از مهمترين فيلمهاي تاريخ سينماي ايران است. فيلمي كه در ظاهر درباره كودكي جنگزده است، اما در عمق خود درباره ايران است؛ درباره امكان همزيستي فرهنگها، زبانها و قوميتها. رابطه باشو و نايي، رابطه مادري و فرزندي سادهاي نيست؛ تصويري از پذيرش ديگري و نجات انسانيت است. بيضايي در آن فيلم، مفهوم ايران را نه در شعار، بلكه در عشق و همدلي تعريف كرد.
«شايد وقتي ديگر» فيلمي پيچيده و مدرن بود كه هنوز هم بسياري از ظرافتهايش كشف نشدهاند. «مسافران» شاهكاري درباره مرگ و حافظه و حضور غايبان است؛ فيلمي كه در آن مردگان همچنان در كنار زندگان نفس ميكشند. كمتر فيلمسازي در ايران توانسته چنين رابطه شاعرانهاي ميان زندگي و مرگ خلق كند.
«سگكشي» نشان داد كه بيضايي حتي در دوران جديد هم ميتواند تيزبين و معاصر باقي بماند. اين فيلم تصويري تلخ از فساد، خيانت و فروپاشي اخلاقي جامعه بود. شخصيت زنِ فيلم، مثل بسياري از زنان آثار بيضايي، قويتر و مقاومتر از مردان اطرافش است. «وقتي همه خوابيم» شايد شخصيترين و تلخترين فيلم او درباره وضعيت سينما و هنرمند در ايران بود؛ فيلمي درباره نابودي روياها و حذف هنرمند مستقل. اما بيضايي فقط فيلمساز نبود؛ او معلم بود. نسلي از هنرمندان ايراني مستقيم يا غيرمستقيم از او آموختند. حتي كساني كه سبك او را ادامه ندادند، از جديت، انضباط فكري و نگاه پژوهشگرانهاش تاثير گرفتند.
چيزي كه هميشه مرا درباره او شگفتزده ميكرد، وسواسش نسبت به زبان فارسي بود. او كلمات را با دقت انتخاب ميكرد. ديالوگهايش موسيقي داشتند. او باور داشت كه زبان، حافظه يك ملت است و اگر زبان آسيب ببيند، فرهنگ هم فرو ميريزد.
عشق بيضايي به فرهنگ ايران، عشقي كوركورانه و شعاري نبود. او ايران را همانطور كه هست ميديد؛ با شكوه و زخمهايش. او نه اسير نوستالژي بود و نه شيفته نفي گذشته. تلاش ميكرد پلي بزند ميان سنت و مدرنيته. شايد به همين دليل آثارش هنوز زندهاند، چون ريشه در خاك دارند.
براي من، بهرام بيضايي فقط يك هنرمند بزرگ نيست؛ بخشي از حافظه شخصي من است. وقتي به آن روزهاي دور فكر ميكنم، به راهروهاي كانون، به ماشين او، به سوت زدن قطعات موسيقي در خيابانهاي تهران و به آن مرد آرام و متفكر، احساس ميكنم بخشي از تاريخ فرهنگي ايران را از نزديك لمس كردهام.
امروز كه سالها از آن روزها گذشته، بيشتر ميفهمم كه چرا آثار او همچنان زندهاند، چون او هرگز دنبال مد و شهرت زودگذر نبود. او ميخواست ايران را بفهمد؛ روح پنهانش را، افسانههايش را، ترسها و روياهايش را و شايد به همين دليل است كه هر بار فيلم يا نمايشنامهاي از او را ميبينيم، احساس ميكنيم بخشي از خودمان را دوباره كشف كردهايم. در روزگاري كه بسياري از هنرمندان براي ديده شدن، ريشههاي خود را فراموش ميكنند، بهرام بيضايي همچنان يادآور اين حقيقت است كه جهاني شدن، از شناخت سرزمين خود آغاز ميشود. او هنرمندي بود كه ايران را نه به عنوان يك شعار سياسي، بلكه به عنوان يك جهان فرهنگي و انساني دوست داشت و همين عشق، آثارش را جاودانه كرده است.