«مسابقه دانشآموزي محيطيار»
يك روز بهاري، پنج دانشآموز دبستاني در راه بازگشت از مدرسه همراه شدند. مهديس و برادر كوچكترش آريا، رضا و خواهر كوچكترش زهرا و همسايهشان بنيامين. اين دانشآموزان محيطيار مدرسه هم بودند. مهديس هميشه حواسش به آب بود. وقتي ميديد آبي بيهوده هدر ميرود، فورا جلويش را ميگرفت. زهرا عاشق درختها و گلها بود و هر جا نهالي ميديد، با مهرباني از آن مراقبت ميكرد. رضا اگر زبالهاي روي زمين ميديد، آن را برميداشت تا طبيعت تميز بماند. آريا با حيوانات مهربان بود و دوست داشت پرندهها و جانوران در طبيعت در آرامش زندگي كنند و بنيامين نگهبان انرژي بود؛ هر وقت چراغي بيدليل روشن ميماند، آن را خاموش ميكرد و ميگفت: «انرژي هم بايد براي آينده حفظ شود.»
آن روز، پنج محيطيار كوچك ميان علفهاي سبز و صداي پرندهها قدم ميزدند. ناگهان آريا كه كمي جلوتر رفته بود، صدا زد: «بچهها! بياييد اينجا! »
همه دويدند. ميان علفهاي بلند، يك كولهپشتي مدرسه افتاده بود. كولهپشتي آبي رنگي كه روي آن يك برگ سبز و يك قطره آب نقاشي شده بود. زهرا گفت: «نبايد به آن دست بزنيم ممكن است خطرناك باشد.» او از بزرگترها شنيده بود كه دشمنان در جنگ بمبهاي كوچك را در طبيعت رها كردهاند. رضا گفت: «اين كولهپشتي ماكان است. من آن را ميشناسم. او همسايه و دوست من بود.» سپس آرام زيپ آن را باز كرد. داخل كولهپشتي چيزهاي عجيبي بود:
چند بذر كوچك درخت،
يك بطري آب فلزي
و يك دفترچه يادداشت.
زهرا دفترچه را باز كرد. روي صفحه اول نوشته شده بود: «ماموريتهاي ماكان».
در صفحه بعدي چنين نوشته بود: من دوست دارم از محيط زيست ايرانمان مراقبت كنم.
براي همين يك نقشه كشيدهام تا كمك كنم:
آب هدر نرود،
درختها بيشتر شوند،
زمين تميز بماند،
حيوانات در امان باشند
و انرژي بيهوده مصرف نشود...
دانشآموز عزيز حالا براي شركت در مسابقه ادامه اين داستان را شما بنويس!