ادامه از صفحه اول
هنر، امداد اجتماعي و ضرورت توليد شادي در بحران
شباهت عميقِ هنر و امدادرساني: شايد در نگاه نخست، ميان فعاليت امدادگران و فعاليت هنرمندان فاصلهاي جدي ديده شود، اما از منظر اجتماعي، اين دو حوزه نقاط مشترك مهمي دارند. امدادگر با تنِ آسيبديده و جانِ در معرض خطر سروكار دارد و هنرمند با روانِ آسيبديده، با اندوه جمعي، با اضطرابها و با نياز جامعه به معنا و همراهي. سينما و موسيقي، بهويژه در زمانه رنج، فقط ابزار سرگرمي نيستند؛ آنها امكان بيان دردهاي مشترك، كاهش احساس تنهايي و تقويت حس همسرنوشتي را فراهم ميكنند. هنر، اگر در كنار جامعه بايستد، ميتواند بخشي از فرآيند ترميم رواني و اجتماعي باشد. به همين دليل، رفتار هنرمنداني كه در اين روزها در كنار مردم، در كنار نيروهاي امدادي و در كنار رنجهاي اجتماعي قرار گرفتهاند، بايد در قالب مسووليتپذيري اجتماعي فهم شود.
درك ضرورت نياز جامعه به شادي: در كنار همدردي و همراهي، يك ضرورت مهم ديگر نيز وجود دارد كه در زمانه بحران نبايد از آن غفلت كرد: «ضرورت توليد شادي در جامعه». شادي، از منظر اجتماعي، امري تجملي يا حاشيهاي نيست. جامعهاي كه زير فشار بحران، اضطراب و اخبار تلخ قرار دارد، اگر امكان تجربه شادي جمعي، اميد مشترك و تنفس عاطفي را از دست بدهد، به تدريج دچار فرسودگي رواني و گسست اجتماعي ميشود. شادي مسوولانه، به معناي ناديده گرفتن رنج مردم نيست، بلكه به معناي كمك به جامعه براي ادامه دادن است. موسيقي در اين ميان نقشي ويژه دارد. موسيقي ميتواند همزمان هم يادآور دردهاي مشترك باشد و هم امكان برخاستن، نفس كشيدن و بازسازي انرژي جمعي را فراهم آورد. جامعه براي آنكه در برابر بحرانها تاب بياورد، به همان اندازه كه به امداد و حمايت نياز دارد، به اميد، معنا و شادي نيز نيازمند است.
پيوند هنر و جامعه، ضرورتي براي امروز ايران: امروز بيش از هر زمان ديگري لازم است پيوند ميان هنر و جامعه تقويت شود. نهادهاي فرهنگي، اگر نقش خود را درست درك كنند، ميتوانند به كاهش شكافهاي عاطفي، ترميم حافظه جمعي و افزايش همبستگي اجتماعي كمك كنند. هنر زماني بيشترين اثر را دارد كه از مردم فاصله نگيرد و خود را در نسبت با مسائل واقعي جامعه تعريف كند. در اين ميان، تلاشهايي كه براي پيوند دادن حوزه فرهنگ و مسائل اجتماعي صورت ميگيرد، ازجمله اقداماتي كه با پيگيري همايون اسعديان در خانه سينما دنبال شده، شايسته توجه و تقدير است. اين رويكرد نشان ميدهد كه ميتوان از ظرفيت هنر نه فقط براي آفرينش زيبايي، بلكه براي تقويت مسووليت جمعي و التيام اجتماعي نيز بهره برد.
قدرداني از امدادگران، به مثابه يك كنش اجتماعي: بزرگداشت امدادگران و نيروهاي خدماترسان را نبايد صرفا يك حركت احساسي يا تشريفاتي تلقي كرد. در علوم اجتماعي، به رسميت شناختن فداكاري و تعهد گروههايي كه در متن بحران حضور داشتهاند، نوعي تقويت سرمايه اجتماعي است. جامعهاي كه بتواند ايثار، مسووليت و همراهي را ببيند و ارج بگذارد، در واقع از ارزشهايي محافظت ميكند كه براي بقا و بازسازي خود به آنها نياز دارد. از اين رو، ابتكار خانه سينما، خانه تئاتر و همراهي خانه موسيقي در قدرداني از امدادگران، اقدامي ارزشمند و قابل تقدير است. اين حركت نشان ميدهد نهادهاي فرهنگي ميتوانند از موقعيت صرفا حرفهاي خود فراتر بروند و در لحظات حساس، به نهادهايي اجتماعي و همدل تبديل شوند. خانه سينما و خانه موسيقي، در اين اقدام، در كنار بخشي از جامعه ايستادهاند كه مستقيما با غمها، زخمها و دشواريهاي مردم مواجه بودهاند.
عبور از بحران، بدون بازسازي عاطفي ممكن نيست: جامعه براي عبور از بحران، تنها به بازسازي زيرساختها و جبران خسارتهاي مادي نياز ندارد. بازسازي عاطفي، اخلاقي و نمادين نيز بخشي جداييناپذير از فرآيند ترميم اجتماعي است. در اين مسير، امدادگران و هنرمندان هر دو نقشي تعيينكننده دارند؛ يكي با نجات جان، ديگري با نجات اميد؛ يكي با حضور در صحنه خطر، ديگري با حفظ روح جمعي. اگر بخواهيم جامعهاي مقاومتر، همدلتر و زندهتر داشته باشيم، بايد هم فداكاري كساني را كه در لحظه خطر كنار مردم ميايستند، ببينيم و هم از ظرفيت هنر براي توليد همدلي، معنا و شادي استفاده كنيم. اين دو، در كنار هم، به جامعه كمك ميكنند كه نه فقط زنده بماند، بلكه توان ادامه دادن را نيز حفظ كند.
رسانه ملي چگونه مرجعيت خود را از دست ميدهد؟
اين يك مثال روشن و سمبليك از نحوه تفكر مديران صدا و سيماست. براي اين مديران مهم نيست كه سرنوشت نظام و كشور و مرجعيت رسانه و... چه ميشود، موضوع مهم براي آنها اين است كه كسي از آنها و تفكر افراطي آنها انتقاد نكند.
تبعات چنين رويكردي تنها در محدوده برنامههاي تلويزيوني باقي نميماند. وقتي صداوسيما به جاي ايفاي نقش همگرايانه، به تشديد دوقطبيها و حاشيهسازي براي دولت بپردازد، نتيجه آن كاهش اعتماد عمومي، تضعيف انسجام ملي و دور شدن مخاطب از رسانه رسمي خواهد بود. در شرايطي كه كشور با مشكلات اقتصادي، فشارهاي خارجي و دشواريهاي معيشتي روبهرو است، انتظار طبيعي اين است كه همه نهادهاي رسمي، ازجمله رسانه ملي، در مسير كاهش تنش، تقويت اميد و كمك به حل مساله حركت كنند. دولت در موقعيتي دشوار قرار دارد و مردم نيز زير فشارهاي اقتصادي زندگي ميكنند. در چنين فضايي، تخريب مداوم دولت و بياعتنايي به واقعيتهاي موجود، نه نقد دلسوزانه است و نه رفتاري مسوولانه. رسانه ملي اگر واقعا ملي است، بايد آيينه جامعه باشد؛ جامعهاي با صداها، سلايق، مطالبات و نگرانيهاي متفاوت. ادامه وضع موجود، فاصله ميان رسانه رسمي و مردم را بيشتر ميكند و مرجعيت صداوسيما را بيش از پيش كاهش ميدهد. معتقدم پيش از وارد شدن خسارت بيشتر به سرمايه اجتماعي و همبستگي ملي، اين رويكرد حذفي و افراطي اصلاح شود و صداوسيما به جايگاه واقعي خود بازگردد؛ جايگاهي كه در آن رسانه نه متعلق به يك جريان خاص، بلكه متعلق به همه مردم باشد.