• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6344 -
  • 1405 شنبه 23 خرداد

بدن‌هاي خسته در عصر نوآوري

فناوري در كدام سوي زندگي ايستاده است؟

سهراب آسا

در يكي از مشهورترين صحنه‌هاي سينماي قرن بيستم، چارلي چاپلين در فيلم عصر جديد كنار خط توليد ايستاده است. كار او در ظاهر ساده است، بايد پيچ‌ها را روي تسمه‌اي متحرك سفت كند، اما تسمه تندتر و تندتر مي‌شود، بدن او از ريتم انساني خود جدا مي‌افتد، دست‌هايش حتي پس از توقف كار همچنان در هوا دنبال پيچ مي‌گردند و سرانجام خودِ آدم در دل ماشين فرو مي‌رود. اين صحنه فقط شوخي با كارخانه نيست، تصويري است از لحظه‌اي كه گرماگرم سرعت و توليد، بدن انسان فراموش مي‌شود. روايت رسمي بنياد چاپلين نيز شخصيت او را كارگري در عصر پرشتاب كارخانه معرفي مي‌كند كه كارش سفت ‌كردن مكانيكي پيچ‌ها روي تسمه متحرك است و يكنواختي كار او را از پا مي‌اندازد. اما امروز، ماشين‌هاي ما فقط آن چرخ‌دنده‌ها و خطوط كنترل نيستند. «ماشين» مي‌تواند در شكل الگوريتم باشد، در شكل سامانه‌هاي هوش مصنوعي، پلتفرم‌هاي سلامت، تجهيزات پزشكي، شبكه‌هاي اطلاع‌رساني، ابزار جنگي، سامانه‌هاي نظارتي يا هر محصول دانش‌بنيان جديدي. به تصور من شكل ماشين ديگر عوض شده است. به همين خاطر پرسشي در ذهنم شكل مي‌گيرد كه وقتي فناوري وارد زندگي مي‌شود، با بدن ما انسان‌ها چه مي‌كند؟ آيا بدن‌هايمان را آزادتر مي‌كند يا بيشتر در مدار فشار، اضطراب و مصرف و كنترل قرار مي‌گيريم؟ به نظرم جامعه ايران اين پرسش را با پوست و گوشت و استخوان تجربه كرده و زيسته. سال‌هاي سال بحران و فشار اقتصادي، تهديد، جنگ، مهاجرت و سوگ جمعي و آينده نامطمئن و مبهم با بدن مردم كاري كرده‌اند كه در آمارهاي رسمي به‌سادگي ديده نمي‌شود. از اين رهگذر بايد گفت جامعه فقط با تورم، عدم توسعه، بيكاري يا توليدات سرسام‌آور صنعتي آسيب نمي‌بيند، بلكه با تن‌هايي آسيب مي‌بيند كه مدام در حالت انتظار، اضطراب، بي‌خوابي، خستگي، خشم فروخورده و بي‌حسي زندگي مي‌كنند. بخشي از ويراني اجتماعي همين‌جاست، جايي كه بدن‌ها آن‌قدر مشت خورده و در معرض فشار قرار مي‌گيرند كه كم‌كم ياد مي‌گيرند كمتر حس كنند. در چنين وضعي، سخن گفتن با ادبيات و زبان قديمي در حوزه نوآوري كه فقط متمركز بر محصول، بازار و شركت باشد، كافي نيست. در ادبيات تخصصي، نوآوري، ايده‌اي خام يا تنها اختراعي جديد نيست. راهنماي اسلو، كه يكي از منابع اصلي سنجش نوآوري است، نوآوري را محصول يا فرآيندي تازه يا بهبود يافته درنظر مي‌گيرد كه تفاوت معناداري با گذشته داشته باشد و در اختيار كاربران بالقوه قرار گيرد يا در عمل به كار گرفته شده باشد. از اين منظر، «بازار» مهم است، چراكه بازار يكي از راه‌هايي است كه محصول يا خدمت تازه را به مردم مي‌رساند. مي‌تواند نيازها را آشكار كند، موجب رقابت شود، كيفيت را بالا ببرد، هزينه‌ها را كاهش دهد و مسير گسترش و توسعه فناوري را باز كند و اين حرف غلط نيست كه بي‌توجهي به بازار، در بسياري از موارد، يعني توليد ايده‌هايي كه تنها در گزارش‌ها، نمايشگاه‌ها و جلسات باقي مي‌مانند و هرگز به زندگي واقعي مردم نمي‌رسند. اما بازار هميشه واسطه‌اي بي‌طرف نيست. مساله اين است كه بازار معمولا نيازي را زودتر مي‌بيند كه قدرت خريد دارد. مساله‌اي را جدي‌تر مي‌گيرد كه بتواند به تقاضاي سودآور تبديل شود. درنتيجه ممكن است از ديدن حاشيه‌ها، بدن‌هاي خسته، كم‌توانان، انسان‌هاي دور از مركز، آسيب‌ديده يا بي‌صدا غافل شود. اينجاست كه بايد از خودمان بپرسيم، آيا هر محصولي كه فروش دارد، واقعا زندگي را بهتر مي‌كند؟ آيا هر فناوري‌اي كه به بازار رسيده، لزوما به معناي عميق كلمه فراگير است؟ اين پرسش‌ها نه بر نفي نهاد بازار كه بيشتر بر مخالفت با ساده‌سازي مقوله تجاري‌سازي استوار است. دغدغه‌هاي سياستگذار علم و فناوري معمولا اين است كه چند شركت دانش‌بنيان ايجاد شده؟ يا كدام برنامه و سياست چند محصول را بيشتر تجاري‌سازي كرده و به بازار رسانده؟ ميزان سرمايه جذب شده و بازگشت آن چقدر بوده؟ چند اختراع ثبت شده؟ يا فلان مشوق چه حجمي از صادرات را ارتقا داده است؟ اين البته كه پرسش‌هايي مهم و لازم‌اند، اما كنار آنها بايد پرسش‌هاي ديگري هم بنشيند. اينكه اين نوآوري با تجربه زيسته مردم چه مي‌كند؟ با بدن بيمار، كودك، سالمند، كارگر، خانواده كم‌برخوردار، شهروند بي‌خواب و جامعه فرسوده چه نسبتي برقرار مي‌كند؟ براي طرح چنين پرسش‌هايي، شايد انديشه دانا هاراوي بتواند تاحدودي راهگشا باشد. اهميت هاراوي براي اين بحث در افزودن اصطلاحات دشوار نيست. نكته اصلي او اين است كه هيچ دانشي، هيچ فناوري‌اي و هيچ تصميمي از جايي كاملا خنثي و بي‌طرف صادر نمي‌شود. هر فناوري، از دل يك نوع نگاه، يك موقعيت منحصر به‌فرد، يك نهاد ويژه و يك زبان و پيش‌فرض خاص از آفرينندگان آن بيرون مي‌آيد. هاراوي در بحث دانش موقعيت‌مند (situated knowledge) از دانشي سخن مي‌گويد كه جاي‌مند و محدود است، نه دانشي كه وانمود مي‌كند از هيچ‌جا به همه‌چيز نگاه مي‌كند و رويكرد و نگاهي خالي از ايدئولوژي يا خنثي دارد. حالا اگر اين نگاه را وارد سياست نوآوري كنيم، پرسش‌ها دقيق‌تر هم مي‌شوند. مثلا وقتي مي‌گوييم يك فناوري «نياز جامعه» را پاسخ مي‌دهد، بايد بپرسيم كدام جامعه؟ وقتي مي‌گوييم بازار به محصولي پاسخ مثبت داده، بايد بپرسيم كدام بازار؟ وقتي مي‌گوييم مردم از يك خدمت نوآورانه استقبال كرده‌اند، بايد بپرسيم كدام مردم ديده شده‌اند و كدام مردم بيرون مانده‌اند؟ بگذاريد برايتان مثالي بزنم، بياييد يك دستگاه جديد در حوزه تجهيزات پزشكي را درنظر بگيريم. مثلا دستگاه ليزر موهاي زائد بدن، ممكن است آن دستگاه از نظر دقت طول موج‌هاي ارسالي، خنك‌كنند‌گي و... از نمونه‌هاي قبلي پيشرفته‌تر، كاراتر و كم‌مصرف‌تر باشد و فروش خوبي هم داشته باشد و در كل نمونه‌ موفقي از يك توليد دانش‌بنيان هم به حساب بيايد، اما هنوز چند پرسش باقي است، اينكه اين دستگاه براي چه بدني طراحي شده است؟ آيا فقط بيمارِ شهري برخوردار را پيش‌فرض گرفته يا بيمار مناطق محروم را هم مي‌بيند؟ آيا هزينه استفاده از آن خانواده‌ها را زير فشار مي‌برد؟ آيا رابطه كاربر و پزشك و بيمار را انساني‌تر مي‌كند يا بدن بيمار و متقاضي دريافت خدمت را صرفا به عنوان عدد، تصوير و داده مي‌بيند و ارزيابي مي‌كند؟  بر‌ اين باورم كه طرح اين نوع پرسش‌ها مانع توسعه و نوآوري نيستند. برعكس، نوآوري را جدي‌تر مي‌گيرند، چراكه نوآوري فقط در لحظه توليد يا فروش رخ نمي‌دهد بلكه نوآوري زماني كامل مي‌شود كه وارد زندگي مردم شود. در آن لحظه است كه فناوري با تن و جان آدم‌ها، با عواطف و جهان پيراموني بشر چون ترس، اميد، هزينه، اعتماد، خانواده، محيط‌زيست و آينده پيوند مي‌خورد. اين مساله در زمانه بحران حساس‌تر هم مي‌شود. بايد فراموش نكنيم كه فناوري هميشه در هيئت درمان، آموزش، رفاه يا پيشرفت ظاهر نمي‌شود. بخشي از توان فناورانه جهان همواره در خدمت جنگ، تخريب زيرساخت‌ها، عمليات رواني، جاسوسي، هدايت افكار عمومي، اختلال در زندگي روزمره و فرسودن جامعه مخاطب به كار گرفته ‌شده و مي‌شود. بنابراين همان توان نوآورانه‌اي كه مي‌تواند پزشكي را دقيق‌تر، آموزش را گسترده‌تر و ارتباط را آسان‌تر كند، مي‌تواند اضطراب را پخش كند، ترس را سازمان دهد، بدن‌ها را در وضعيت انتظار نگه دارد و جامعه را پيش از ويراني فيزيكي، از درون خسته كند. پس پرسش از نوآوري، فقط پرسش از محصول و بازار نيست. پرسش از اين هم هست كه فناوري در كدام سمت زندگي ايستاده است؟ در سمت ترميم بدن‌ يا در سمت تخريب و زوال آن‌؟ هاراوي در آثار متأخر خود، به‌ويژه در «ماندن با دردسر» (Staying with the Trouble: Making Kin in the Chthulucene) ما را از خيال راه‌حل‌هاي ساده بيرون مي‌كشد. او به جهاني توجه دارد كه در آن انسان، فناوري، حيوان، طبيعت، زمين و آينده از هم جدا نيستند. معرفي ناشر كتاب (انتشارات دانشگاه دوك) نيز بر همين نكته تاكيد دارد كه هاراوي در ميانه ويراني‌هاي زيست‌محيطي، راه‌هايي تازه براي بازآرايي رابطه انسان با زمين و ساكنان آن پيشنهاد مي‌كند و دوران ما را وضعيتي مي‌فهمد كه در آن انسان و غير انسان به‌گونه‌اي جدايي‌ناپذير درهم‌تنيده‌اند. بنابراين براي جامعه‌اي مثل ايران كه سال‌ها با بحران‌هاي پي‌درپي زندگي كرده، فقط دستيابي به فناوري‌هاي سريع‌تر و بازار بزرگ‌تر نياز نيست بلكه به نوآوري‌اي نياز دارد كه تجربه زيسته مردم را هم بفهمد، بدن‌هاي خسته را هم ببيند، اعتماد، دسترسي، كرامت و ترميم اجتماعي را هم بخشي از مساله تعريف كند. به نظرم اگر فناوري فقط به بازار برسد اما به بدن‌هاي آسيب‌ديده نرسد، اگر محصول بسازد اما توان ترميم زندگي را نداشته باشد، اگر داده توليد كند اما رنج را نفهمد، نامش هرچه باشد، نوآوري فراگير نيست. در ذهن من، صحنه چاپلين در عصر جديد هنوز تمام نشده است. فقط ماشين‌ها عوض شده‌اند. با اين تفاوت كه  گاهي ماشين، خط توليد است، گاهي الگوريتم، گاهي مكانيزم بازار، گاهي جنگي كه از فناوري براي فرسودن جامعه استفاده مي‌كند. پرسش اين نيست كه آيا بايد نوآور بود يا نه؟ چراكه پاسخ روشن است، بله، بايد نوآور بود. اما پرسش دشوارتر اين است كه نوآوري در كدام سوي بدن مي‌ايستد؟ در سمت تخريب، بي‌حسي و زوال، يا در سمت مراقبت، ترميم و امكانِ دوباره ساختنِ زندگي؟
كارشناس ارشد سياستگذاري علم و فناوري

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون