يادداشتي بر نمايش «ايكس» به كارگرداني امير باباشهابي
بدنهاي خودآيين سركش
محمدحسن خدايي
اگر اين نكته را پذيرا باشيم كه «بازنمايي» امكاني براي نمايش واقعيت اجتماعي و روايت كردن آن است، ميتوانيم بر سر اين مساله توافق كنيم كه به ميانجي «زبان» است كه اين بازنمايي واقعيت ممكن شده و جهان ما معنادار ميشود. جالب آنكه منطق بازنمايي تكبعدي نبوده و تنها به قصد نمايندگيكردن يك پديده منحصر به فرد صورت نميگيرد، بلكه فرآيندي است كه ساختارهاي مختلف اجتماعي را در بر گرفته و نسبتشان را با يكديگر معلوم ميدارد. بنابراين بازنمايي تقلايي است دشوار براي توضيحپذير كردن هستي اجتماعي انسانها و ارتباطي كه با همديگر برقرار ميكنند. در دل روابط انساني ذيل ساختارها، مناسبات قدرت برقرار شده و فرودستي و فرادستي انسانها نمود مييابد. نبايد از ياد برد كه تئاتر به مثابه يكي از عرصههاي مهم بازنمايي سوژه انساني و همچنين امكاني براي نقد ساختارهاي معطوف به قدرت، روايتگر دائمي تضاد مابين عامليت و انفعال انسانها در وضعيتهاي متعين تاريخي است. بنابراين فهم فرمهاي مختلف اجرايي در بازنمايي هستيشناسي اجتماعي انسان مدرن، علاوه بر رويكردهاي زيباييشناختي باید بر افشاي نظم نماديني باشد كه از طريق زبان و قانون، فرادستان را برميكشد و فرودستان را به موجوداتي منقاد بدل ميكند. نهاد اجتماعي تئاتر ميتواند انتقادي باشد و جهانهاي ممكن را اجراپذير كند. خصلتي مهم كه اين روزها كمياب است و بسياري از اجراهاي روي صحنه را به آثار سترون و ملالانگيز فرو ميكاهد. امير باباشهابي در اجراي تجربي و كمابيش غيرمتعارف «ايكس» تلاش دارد عليه عرصه نمادين موضعي انتقادي بگيرد و در حد توان خويش، جهاني مطلوب را تمنا كند كه به راحتي تن به تفسيرهاي ادبي نداده و توضيحناپذير به نظر ميآيد. رويكرد اجرايي به واقعيت ملالتبار موجود، امير باباشهابي در مقام نويسنده و كارگردان را به اين صرافت انداخته كه از منطق معمول بازنمايي واقعيت موجود زندگي روزمره فاصله گرفته و بيش از آنكه از طريق مناسبات زباني، يك موقعيت نمايشي را خلق كند به ميانجي بدنهايي كه نه نام مشخصي دارند و نه جايگاه اجتماعي خاص امر تماشايي را رويتپذير كند. اجرا بنا بر ديدگاه فلسفياي كه در خطابههاي اجراگرانش قرائت ميشود، بدنهايي را ترسيم ميكند كه حضوري نابهنگام در نسبت با بدن «ديگري» دارند و ادراكي متفاوت از بدنمندي را در ذهن مخاطبان حك ميكنند. بدنهايي خودآيين كه مفهوم «كليت» را نفي كرده و بيش از آنكه منطق دال و مدلولي زبان را پي بگيرد، به ميانجي رقصيدن است كه ميل دارد حواس و عواطف ناب بشري را در فرم خاصي از حضور صحنهاي به نمايش بگذارد. بدنهايي كه با «رقص معاصر» عضلات را به عوض كلمات استفاده ميكند و ساحتي تازه از حضور در صحنه و ارتباط با تماشاگران را برميسازد. بدنهايي كه به هنگام رقص همچون سوژهاي كه با «قصديتهاي بدون قصد» اراده كرده تا منطق سود را كنار گذاشته و بيآنكه مجبور باشند براي ديگران مفهومي را توضيح بدهند، چنان به پيچ و تاب درميآيند تا نيروهاي حياتيشان آزاد شده و از نفس بيفتند. از اين منظر ميتوان اجرايي چون «ايكس» را آن زمان موفق دانست كه در حد توان از «گفتار» حذر كرده و اجازه ميدهد «تنانگي» از طريق رقص و ژست به سخن درآيد. اجراگراني چون امير باباشهابي، دنيز دانش صمدي، نيما شكيبايي، ساحل عمادي و رامتين مختاري در اين پروژه مشاركت داشته و بنابر ضرورت صحنهاي در تلاش هستند حضوري مبتني بر منطق لحظه را به نمايش گذارند. اجرا در اغلب دقايق، به خشونت فردي و جمعي ميپردازد و فرادستي و فرودستي آدمها را در مناسبات قدرت و سلطه بازتاب ميدهد. صدالبته اشكال خشونت وقتي رنگ و بوي ميلورزانه به خود ميگيرد تجربهاي مشابه ژوئيسانس را براي اجراگران ممكن ميكند. بدنهايي كه به ميانجي اين امكان معاصر، كيفور ميشوند و احساس سرخوشي و شعف را از سر ميگذرانند. همان بدنهاي بحراني كه گاهي نسبت به ديگري بيتفاوتي پيشه كرده و ابايي از سرپيچي از عقل سليم ندارند. بنابراين با اجرايي روبهرو هستيم كه به مخاطب طبقه متوسطي اين روزها باج نميدهد و جهان سوبژكتيو مورد نظرش را زندگي ميكند؛ اما نكته اينجاست كه اين مرزبندي سفت و سخت با جهان اجتماعي بيرون، ميتواند به درخودماندگي منتهي شده و اتصال امر انضمامي با امر كلي را محال كند. البته اجرا با ارجاع به سرزميني چون ايسلند در تلاش است موقعيت تاريخي و جغرافيايياش را معين كند، اما به نظر ميآيد همچنان براي فراروي از اين جهان محافظتشده به چيزي بيشتر احتياج باشد. از نكات قابل اعتناي اجرا، نابهنگامي بعضي اجزا است. فيالمثل مشاهده ميشود كه چگونه رامتين مختاري در مقام آهنگساز و نوازنده گروه، همانطور كه قطعهاي موسيقي مينوازد مشغول قرائت اشعاري به زبان آلماني شده و فضاي اجرايي را واجد مازادي توضيحناپذير اما بهتآور ميكند. اين شكل از التقاطگرايي راديكال كه عناصر نامتجانس را بهم سنجاق كرده و محصولي تازه ميسازد كه به درستي نميتوان صورتبندياش كرد به تناوب در اين اجرا قابل مشاهده است. رويكرد پساساختارگرايانه اجرا به استفاده از اشيا، نافي كليتي است كه يك اجراي بسنده در پي آن است. وقتي به چنگ آوردن كليت و نمايش آن به نوعي كنار گذاشته ميشود با قطعاتي مواجه خواهيم بود كه دليل چنداني براي تقدم و تأخرشان نميتوان جستوجو كرد. بلكه رفتن به سوي امور اتفاقي است كه از قضا ميتواند جهان سرگشته اجراگران ايكس را توجيه كند.