آن كه «اسلحه دست ميگيرد و براي ايران ميجنگد»
علياصغر شعردوست
«با توام ايرانه خانم زيبا // دق كه نداني كه چيست گرفتم دق كه نداني تو خانم زيبا». اين مصراعها را كسي سروده كه ايران را چون معشوقي در آغوش كشيده، بيآنكه هرگز از ياد ببرد كه اين معشوق، گاه چون مادري مهربان، گاه چون سرزميني زخمخورده و گاه چون زني كه شانه به گيسو ميزند، در شعرش قد علم ميكند. رضا براهني، شاعر، رماننويس، منتقد و نظريهپرداز ادبي، در سال ۱۳۱۴ در تبريز زاده شد و ۵ فروردين ۱۴۰۱ چشم از جهان فروبست. آنچه از او برجاي مانده، نه فقط داستانها و نقدها و ترجمهها كه روايتي است از عشق به ايران؛ عشقي ريشهدار در آگاهي و انتخاب، نه در خوگيري روزمره.
براهني در خانوادهاي زاده شد كه پدر و مادر هر دو بيسواد بودند، اما وجدان اجتماعي را چون وديعهاي به او سپردند. فقر، كارِ كودكي و دوزبانه بودن در محيطي كه زبان فارسي را نه در خانه ميشنيد و نه در كوچه، نخستين جرقههاي ذهن مترجم را در او روشن كرد؛ ذهني كه ميان تركي مادري و فارسي رسمي پلي ميزد. اين پل، بعدها به ترجمههاي شاهكارهاي ادبي جهان انجاميد. از اين گذر، درهمآميختگي زباني به او آموخت كه زبان تنها وسيله نيست؛ خودْ غايتِ سخن است. فارسي، آن زبانِ فوقالعاده شاهكار، در كنار تركي مادري، هويت دوگانهاش را ساخت و او را به مدافعي سرسخت براي تمام زبانهاي ايران بدل كرد، بيآنكه هرگز به تجزيهطلبي و تجزيهطلبان روي آورد. خود در گفتوگويي صريح گفت: «هرگز تماميت ايران را از نظر دور نداشتهام و گفتهام كه اسلحه دست ميگيرم و براي آن ميجنگم.»
اين جنگيدن، اما نه با تفنگ كه با تيغ قلم بود؛ قلمي كه در دهههاي پرآشوب معاصر، از كانون نويسندگان ايران تا زندانهاي ستمشاهي و از نقدهاي تندش در «طلا و مس» تا رمان خميرشدهاش «روزگار دوزخي آقاي اياز» را درنورديد. براهني در كنار جلال آلاحمد، صادق چوبك و سيمين دانشور از بنيانگذاران كانون نويسندگان بود؛ نهادي كه در بحبوحه خفقان سياسي، سقفي شد براي نويسندگان منتقد. او در جلسهاي با هويدا، مشتش را بر ميز كوبيد و از سانسور گفت؛ همان شجاعتي كه بعدها در شعرش نيز تجلي يافت.
اما گوياترين جلوه عشق به ايران، در شعر بلند «با توام ايرانه خانم زيبا» خود را نشان ميدهد. در اين سروده كه گاه به مثنويهاي عرفاني ميماند و گاه به ترانهاي آواره در كوير، براهني ايران را زني ميبيند با «كاكل از آن سوي قارهها» و «چهره اگر صد هزار سال بماند»؛ زني كه «شانه كني يا نكني آن همه مو را، فرق سرت باز منم» و در ميانه اين دلدادگي، ناگهان به زخمهاي تاريخي اشاره ميكند؛ به «غم كه قلندر نشد هميشه زخمي» و «صبح كه خونين نشد»؛ به «خنجر تبعيد» و «داغگاه گلو».
«غم كه قلندر نشد هميشه زخمي
رو كه به دريا نشد
صبح كه خونين نشد آن همه سر آن همه سينه خود نه چنانم طشت بياريد
...
كشته كه بودم تو را چرا دوباره كشتيام آخر»
و در فراز پاياني، آنچنان آواز را بلند ميكند كه از «خنجري از عشق» سخن ميگويد و فرياد ميزند:
«خفتن و مردن درون چشمهايي كه در بُراده خونين مژگان ميگريند اي وطن!
خنجري از عشق روي نيني تنها نگاه كه با من ماند زن!هاي وطن!»
اين شعر به رسم معمول نوشتههاي براهني، شعري فرماليستي و هنجارشكن در فرمهاي زباني است. براهني در اين شعر ايران را «خانم زيبا» ميگيرد و زن و وطن را درهم ميآميزد كه نشان از همان درهم تنيدگي وجودي براهني است: عشق به ايران كه در عين حال عشق به زن، به مادر، به زبان مادري و به آزادي است. او در اين عشق، هرگز شعار نميدهد؛ از زخم ميگويد، از «جيغهاي تيزِ به پايان نيامده»، از «مرگهاي جوان» و از «خون ريخته». اما اين سخن، نه براي مرثيهخواني كه براي ايستادگي است.
براهني در طول زندگي، دهها كتاب از خود به يادگار گذاشت: رمانهايي چون «رازهاي سرزمين من»، «آزاده خانم و نويسندهاش»، «آواز كشتگان» و «آدمخواران تاجدار»؛ مجموعهشعرهاي «آهوان باغ»، «جنگل و شهر»، «مصيبتي زير آفتاب»، «ظلالله» و «اسماعيل» و آثار نظري چون «طلا و مس» كه او را بنيانگذار نقد ادبي مدرن در ايران خواندهاند. اما شايد تمام اينها، حاشيهاي بود بر متنِ اصلي: «با توام ايرانه خانم زيبا». شعري كه در آن، شاعر از پرده را كنار زدن از پنجره ميگويد؛ از ديدن آنها آنها آنها كه خنجرشان گورزاد خدايي است و در پايان ادامه ميدهد:
«با توام ايرانه خانم زيبا!
جا نگدازي مرا كه ميدوم از خود زيرزمين! اي وطن! زن!»
رضا براهني سرانجام در هشتاد سالگي درگذشت؛ دور از آن خاكي كه تمام عمر در وصفش نوشت. اما آنچه از او برجاي ماند، نه فقط كتابهايي بر قفسهها كه پلي است ميان زبان مادري و زبان فارسي، ميان نقد و آفرينش و ميان عشق به ايران و فهم عميق رنجهايش. يادش گرامي باد.