مفهوم فقر و كودكي
غزل حضرتي
تا وقتي بچهها كوچكتر بودند، خيلي درباره مسائل مالي با آنها صحبت نميكردم. يعني آنها نميدانستند فلان هديهاي كه برايشان گرفتهام يا فلان اسباببازي چقدر گران است يا ارزان. سعي ميكردم ارزش وسايل و آنچه برايشان مهيا ميشود را با عدد نسنجم و به آنها بفهمانم مهم عددي نيست كه براي خريدن يك چيز ميپردازيم، مهم كارآيي آن است. بعضي چيزها در عين ارزان بودن، بسيار ارزشمندند و برخي چيزها با وجود گران بودن، اصلا گرانبها نيستند. اما فكر كردم از سني بهبعد بايد مديريت مالي ياد بگيرند و بيفكر هرچيزي را نخواهند. آنها بايد بدانند براي خريدن هر كالايي برايشان، چقدر زحمت كشيده ميشود و اين وسايل و خدمات رايگان فراهم نميشود. لذا بعضي مواقع به آنها يادآوري ميكنم كه مثلا براي كارتهاي فوتبالي كه تعدادشان از دستم در رفته است، پول داده شده و سزاوار اين نيستند كه همينطور رها شوند يا فلان وسيلهاي كه تقاضايش را دارند، خيلي گران است و ما چنين پولي براي خريدن آن پرداخت نميكنيم. اوايل كه به بچهها اينها را ميگفتم، سريع با اين جمله روبهرو ميشدم كه «كاش ما فقير نبوديم، كاش يه عالمه پول داشتي و اين دوربين رو برام ميخريدي.» من بايد اينجا ميگفتم بحث فقير بودن يا نبودن ما نيست يا بايد به او ميفهماندم خريدن اين وسيله غيرضروري كه داشتنش برايت زود است، منطقي نيست. يكي، دوبار تلاش بيهوده كردم براي اينكه اضطراب اينكه ما فقير هستيم را از او بگيرم، ناگهان متوجه شدم دارم دست و پاي بيخود ميزنم و راه را اشتباه ميروم. پسر من فكر ميكرد اگر هر چيزي را به خاطر گراني برايش نخرم، در فقر دست و پا ميزنيم، در حالي كه من هدفم اين بود مديريت خرج كردن ياد بگيرد. برايش توضيح دادم كه ما كار ميكنيم، پول درميآوريم تا بتوانيم زندگيمان را درست جلو ببريم. حالا بايد بلد باشيم پولمان را چطور خرج كنيم كه هم همه مايحتاج زندگي را داشته باشيم، هم پولي را ذخيره كنيم. بچهها اما سخت زير بار اين قضيه ميروند و فكر ميكنند هر چيزي كه نميخواهم برايشان بخرم را گران اعلام ميكنم.
چند روز پيش كه داشتم اسباببازيهاي سالمي كه از سنشان گذشته بود را جدا ميكردم تا بفرستم براي يكي از دوستانم كه معمولا براي كودكان كمبضاعت لباس و اسباببازي ميفرستد، پسرها رسيدند و گفتند: «چرا داري اينارو جدا ميكني؟» گفتم: «اينها براي سن شما ديگه كوچيكه، ميخوام اهدا كنم به بچههاي ديگه.» هردو سريع آمدند به كمك كه ما هم ميخواهيم كمكت كنيم. پسر كوچك رفت و با يكسري از كاردستيهايش برگشت. «مامان، من ميخوام اينارو هم هديه بدم، خوشحالشون كنم.» كلهاش را ماچ كردم و گفتم: «اينا خيلي قشنگن، نميخواي يادگاري نگه داري؟» گفت: «نه، دارم چند تا. ميخوام بچههاي فقير رو خوشحال كنم.» گفتم: «ايده خيلي خوبيه، ولي بهنظرم كنار اين كاردستيها، براشون دفتر نقاشي و مدادرنگي يا مدادشمعي هم بذاريم تا خودشون هم بتونن كاردستي درست كنند.» سريع رفت سراغ وسايل نقاشياش و همه را آورد كه يكجا اهدا كند. گفتم: «اونهايي كه داري استفاده ميكني رو نگهدار، بقيهاش رو بذار اينجا. همهاش رو نميخواد بدي، براي خودت هيچي نميمونه.» او كه كمي در فضا غرق شده بود ،گفت: «باشه، يه آبرنگ برميدارم، بقيهاش رو بده.»
پسر بزرگم چند نقاشي آماده كرده بود تا طبق روال قبل، نمايشگاهي برگزار كند و به خانواده و دوستان بفروشد. داشت ذهنش را آماده ميكرد كه بخشي از درآمد حاصل از فروش نقاشيهايش را به بچههاي كمبضاعت اهدا كند. او از من خواست «هروقت خواستي اين وسايل رو ببري براي بچهها، من هم باهات ميام. دلم ميخواد خودم اينارو بدم بهشون.» گرچه نميدانم اين كار درستي است يا نه، سري به حالت نصفه نيمه تكان دادم كه «باشه، اگه خودم رفتم ميبرمت.»
ذهن پسرها درگير موضوع فقر شده. داشتيم بازي مكزيك و آفريقاي جنوبي را ميديديم، پسرم گفت: «دلم براي آفريقاي جنوبي ميسوزه. خيلي فقيرند. نه؟» گفتم: «خب، كشورشون فقير نيست، يه تعدادي از مردمشون فقيرند.» گفت: «كاش بياريمشون تو كشور خودمون، اينجا زندگي كنند، گناه دارند.» ديگر نميتوانستم جلوي خندهام را بگيرم. گفتم: «عزيزم ما خودمون خيلي اوضاع بهتري نسبت به اونها نداريم، كجا بيان؟» من به خنده برگزار كردم، اما ذهن پسرها مشغول بود. تا جايي كه پسر كوچكم با لبهايي آويزان گفت: «بغلم كن، غصه دارم خيلي.» گفتم: «براي كي؟» گفت: «براي آفريقاييها.» بغلش كردم و آرام پشتش را نوازش كردم. آنها هنوز چيز زيادي از فقر نميدانند و دارند براي فهميدنش تلاش ميكنند.