دارو مجوز اقامت در قلمرو بیماری است
فاروق مظلومی
خوردن دارو به مثابه پذیرش اقامت در قلمرو بیماری است. قلمرو بیماری تابعیتهای مختلف دارد همه ما در زندگیمان تجربه مصرف دارو را داریم و مدتهای کوتاه و غیرمتوالی در این قلمرو اقامت کردهایم. اما تجربه مصرف مادامالعمر دارو، یعنی تابعیت دايم قلمرو بیماری. بیماری مزمن نوعی دوتابعیتی شدن است و بودن انسان را در جهان تغییر میدهد.
داروهایی که باید در ساعات مشخص مصرف شوند تمام برنامههای ما را تحتالشعاع قرار میدهند.
این دگردیسی، تنظیمات و روابط جدید را وارد زندگی بیمار کرده و بیمار را تا ابد تابع خودش میکند. اطاعت بیمار از این نظام جدید، اطاعت از نظام پیچیده و مبهم طراحی، تولید و پخش دارو است که در سراسر جهان گسترش یافته است. بیمار علاوه بر مصرف کننده، حامی این نظام هم میشود. یک قرص برای خودش شبکه بزرگ مویرگی از مصرف کنندگان در جهان را دارد که قرار است همه آنها در استانداردی از کنترل، یکسان سازی شوند. چرخه تولید و فروش انبوه دارو از عوامل یکسانسازی است. توجه کنیم که دارویی مثل آسنترا چگونه با عوارض مشخص برای میلیونها انسان، رفتارهای یکسان را تولید میکند.
دارو که دربستهبندی تمیز از جعبه یا بطری و... ارائه میشود در کلافی پیچیده از نیاز، اطاعت، حمایت، کنترل و... پیچیده شده است .
جهان در ابتدا نیاز به دارو را ایجاد میکند که این نیاز اطاعت مصرف کننده را به همراه دارد و شبکههای تولید و توزیع دارو در نقش حامی، مصرفکنندگان را کنترل میکنند.
به شکل خلاصه ما سه مواجهه با دارو داریم :
اول :داروها بدن زیسته ما را تحت تاثیر قرار میدهند.
دوم : مصرف دارو با ذهنیت عمومی ضعف و ناتوانی قضاوت میشود.
سوم : کدام نهادها و به چه منظور مصرف دارو را تجویز و تشویق میکنند؟
از طرفی مصرف دارو در شرایط فعلی باید در بستر اقتصادی و تبعات روانی آن هم بررسی شود.
نایاب و گران بودن داروها تاثیرات مخربی روی بیمار دارند، چرا که نایابی و گرانی استعارهای از اهمیت است و بدین ترتیب بیماری جدیتر و مهمتري رخ نماید که قطعا در کاهش سرعت بهبودی بیماری موثر است.
کافکا در نامهای به یکی از دوستانش که در آوریل 1924 از آسایشگاهی نوشته که دو ماه بعد در آن درگذشت، میگوید : «من اینجا از کلمه ها هیچ چیز مشخصی دستگیرم نمیشود، چون هر وقت حرف سل پیش میآید...لحن صحبت همه شرمسار میشود و طفرهآمیز و عاری از احساس.»
یکی از تومورشناسان مطرح فرانسه به سانتاگ گفته است که کمتر از یک دهم بیمارانش نسبت به بیماری سرطانِ خود مطلع هستند.بزرگترین بیمارستان سرطان در امریکا مکاتبات و صورت حسابهای معمولش را روی پاکتهای بدون نام و بدون هویت برای بیمارانش ارسال میکند، چون فرض را بر این گذاشتهاند که بیمار خانوادهاش را در جریان بیماریش نگذاشته است.
بیماری به مثابه استعاره - سوزان سانتاگ - ترجمه احسان کیانی خواه - نشر حرفه نویسنده
این مقدمه از آن جهت نوشته شد که بگویم عکاسی از جعبههای دارو در خانهها و لحظات مصرف دارو چقدر خطیر است. تا جاییکه میتواند عکاسی فاین آرت را به عکاسی مستند تبدیل کند. من همواره مخالف توقف در موضوع در آثار هنری هستم، اما در این عکسها خوشحالم که سارا کریمان از موضوع به نفع هنر عقبنشینی نکرده است . شاید دلیلش این است که هنرمند مدتی مبتلا به این موضوع بوده است و خطری به موازات آنچه گفتم، این است که آیا عکاسی از داروها و تزریق سرم و ... و نمایش این عکسها در یک گالری لوکس ،درد و بیماری را به یک رخداد هنری سانتیمانتال تقلیل نمیدهد ؟
از طرفی میشود در کلامی متضاد با سطرهای بالا گفت آیا این عکسها که گاهی متمایل به فاین آرت هستند از بیماری تابوشکنی و استعارهزدایی نمیکنند؟
یادمان باشد که حقیقت و دیالوگ در تضاد است.
در اینجا نقش کیوریتور [ مراقب هنری ] و نحوه ارائه مهم میشود . خصوصا در ایران که به خاطر علاقه همگانی به انبار کردن دارو موضوع دارو برای عکاسی برای ما مهمتر میشود.همه ما با این عکسها تجربه حسی ویژهای داریم.
عکسهای سیاه و سفید سارا کریمان از قرصهای رنگارنگ، قدمی به سوی مقابله با فانتزیسازی از درد و بیماری است،چرا که عکس سیاه و سفید سهمگینتر از عکس رنگی است. نکته دیگر این است که همواره ذهن را با مغز اشتباه میکنیم و جایگاه ذهن را هم در سر در نظر میگیریم. مصرف دارو و درمانِ صِرف از طریق دارو هم به یک ایده درخشان در ذهن عموم تبدیل شده و نکته مهمتر این است که این ذهنیت مطلقنگر و مخرب اولین محل حملهاش بدن است، بدنی که قرار است درمانش کند.این ذهنیت [نرم افزار] حتی بخش سختافزار خودش یعنی مغز را هم مورد حمله قرار میدهد.
و در این عکسها هیچ فردی را با اندام کامل که سر و گردن داشته باشد، نمیبینیم. ازاین رو بزرگنمایی اندامهای بدن مثل دست و پا و حذف مقر فرضی ذهن یعنی سر در عکسهای سارا کریمان ،توجه درستی به آسیبپذیری بدن توسط داروهایی است که در ذهنیت عمومی قرار است درمان باشند.قطعا این نگاه در عکسها از طرف سارا کریمان یک نگاه عامدانه ذهنی نبوده، بلکه و شاید چشم مستقل از ذهن،مقر ذهن را از عکسها و کادرها حذف کرده است. در ابتدای جستار خاطر نشان کردم استفاده از دارو به استعارهای از ضعف و ناتوانی تبدیل شده است و قطعا نمایشهایی اینچنین در استعارهزدایی از دارو موثرند و این نگاه بیطرف عکاس موجب شده است که درد به فانتزی تبدیل نشود.