• 1405 شنبه 18 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6349 -
  • 1405 پنج‌شنبه 28 خرداد

نگاهي به فيلم مچ‌گيري

وقتي دارن آرونوفسكي در زمين ديگران بازي مي‌كند

آريو راقب كياني

ژانر Black Comedy Crime Thriller يا «تريلر جنايي كمدي سياه» از آن دست گونه‌هاي سينمايي است كه روي مرز باريك ميان خشونت و طنز در حركت و تعامل است. در اين ژانر، قتل، جنايت، سوءتفاهم، خيانت و مرگ نه صرفا براي ايجاد تعليق، بلكه گاه براي خلق موقعيت‌هاي كميك به كار گرفته مي‌شوند. آثاري چون فيلم‌هاي برادران كوئن، برخي آثار گاي ريچي و حتي نمونه‌هايي از سينماي تارانتينو نشان داده‌اند كه چگونه مي‌توان از دل جنايت، كمدي استخراج كرد؛ بدون آنكه اثر‌گذاري تنش و خطر از ميان برود يا كاسته شود. اما موفقيت در اين ژانر وابسته به تعادل ظريفي است كه ميان طنز، تعليق و شخصيت‌پردازي برقرار مي‌شود؛ تعادلي كه در فيلم مچ‌گيري 
(Caught Stealing)، آخرين ساخته دارن آرونوفسكي، هرگز موفق به دستيابي كامل به آن نمي‌شود. دارن آرونوفسكي طي بيش از دو دهه فعاليت حرفه‌اي، خود را به عنوان فيلمسازي معرفي كرده كه بيش از هر چيز به جهان دروني شخصيت‌هايش علاقه‌مند و بر آن ذره‌بين مكاشفه‌گر خود را انداخته است. از «مرثيه‌اي براي يك رويا» تا «قوي سياه»، از «پي» تا «نهنگ»، همواره با انسان‌هايي مواجه بوده‌ايم كه زير فشار وسواس، گناه، اعتياد، ايمان، جنون يا آرزوهاي دست‌نيافتني در حال فروپاشي‌اند. اما «مچ‌گيري» بيش از آنكه فيلمي از آرونوفسكي باشد، شبيه اداي ديني به سينماي جنايي دهه نود است؛ فيلمي كه بارها يادآور آثار گاي ريچي، اسكورسيزي، برادران كوئن و حتي تريلرهاي كلاسيك هيچكاك مي‌شود، اما در اين زمينه كمتر پتانسيل آن را دارد تا هويت مستقل خود را پيدا كند.
قصه فيلم درباره هنري «هنك» تامپسون (با بازي آستين باتلر) است؛ بازيكن سابق بيسبالي كه پس از يك تصادف مرگبار، آينده ورزشي خود را از دست داده و اكنون در نيويورك سال ۱۹۹۸ به عنوان متصدي بار امرار معاش و زندگي مي‌كند. زندگي‌اي كه دچار روزمرّگي و بي‌حادثه‌گي شده است، زماني به‌هم مي‌ريزد كه اين كاراكتر قبول مي‌كند از گربه همسايه‌اش يعني كاراكتر راس ماينر (با بازي مت اسميت) مراقبت كند. تصميمي ساده كه به شكلي مضحك، او را وارد زنجيره‌اي از تعقيب ‌و گريزها، قتل‌ها، باندهاي تبهكار روسي، گانگسترهاي يهودي، پليس‌هاي فاسد و ميليون‌ها دلار پول كثيف مي‌كشاند. مشكل اصلي فيلم دقيقا از همين نقطه، يعني گره‌افكني مولف آغاز مي‌شود. فيلمساز مي‌خواهد روند پيرنگ فيلم را برمبناي سوءتفاهم و بدشانسي كاراكتر اصلي‌اش به پيش راند، اما حجم اتفاقات آن‌قدر اغراق‌آميز و تصادفي است كه به مرور حس خطر جاي خود را به بي‌تفاوتي و درنهايت خنثي‌گونه‌اي‌ مي‌دهد. مخاطب نه به دليل پيچيدگي روايت، بلكه به دليل بي‌منطقي انبوهي از رويدادها از فيلم فاصله مي‌گيرد و ارتباط خود را با آن قطع مي‌كند. از آنجا كه، تقريبا هر اتفاق كنش‌زاي مهمي در فيلم حاصل يك تصادف، بدشانسي يا حماقت ناگهاني است، رفته‌رفته و به همين دليل روايت هرگز به يك ضرورت دراماتيك نمي‌رسد و بيشتر شبيه زنجيره‌اي از موقعيت‌هاي ساختگي، جعلي و مصنوعي به نظر مي‌آيد.
از طرفي كاراكتر هنك نيز به دليل فقدان بازي كاريزماتيك، كمكي به بهبود وضعيت آشفته فيلم نمي‌كند. آستين باتلر هر چند تلاش دارد تصويري از مردي آسيب‌ديده و سرگردان ارايه دهد، اما شخصيت او فاقد جذابيتي است كه بتواند بار روايت را به دوش بكشد. عجيب آنكه تقريبا تمام شخصيت‌هاي فرعي فيلم از او جذاب‌تر و كشمكش‌برانگيزتر هستند. بي‌ترديد نقش‌هاي كارآگاه اليز رومن (با بازي رجينا كينگ)، كلرادو (با بازي بد باني)، ليپا دراكر (با بازي ليو شرايبر) و شمولي دراكر (با بازي وينسنت دن‌آفريو) حضوري پررنگ‌تر و به‌يادماندني‌تر از شخصيت اصلي دارند. دو كاراكتر آخر در نقش دو برادر يهودي، ليپا و شمولي، از معدود عناصر سرگرم‌كننده فيلم‌اند. آنها تيپ‌هايي اغراق‌آميز و كاريكاتوري هستند، اما دست‌كم انرژي لازم براي پيش بردن صحنه‌ها را دارند. در مقابل، هنك تقريبا در تمام طول فيلم منفعل و بي‌كاركرد است؛ شخصيتي كه مدام از اين سو به آن سو پرتاب مي‌شود و كمتر تصميمي مي‌گيرد كه واقعا سرنوشت داستان را تغيير دهد. ازسوي ديگر، فيلم تلاش مي‌كند براي هنك يك قوس شخصيتي طراحي كند. تصادف گذشته، مرگ دوستش، اعتياد به الكل و ترس از رانندگي قرار است ستون‌هاي تحول شخصيتي او باشند. اما اين مولفه‌ها هرگز به شكل ارگانيك به روايت متصل نمي‌شوند. احساس گناه هنك سطحي مي‌ماند، اعتيادش عملا بي‌اثر است و تروماي رانندگي نيز در پايان فيلم به شكلي تصنعي دوباره ظاهر مي‌شود. نتيجه آن است كه لايه‌هاي مختلف فيلمنامه هرگز به يك نظام معنايي واحد نمي‌رسند. يكي از مهم‌ترين ضعف‌هاي «مچ‌گيري» همين گسست ميان پلات و شخصيت است. در آثار موفق آرونوفسكي، داستان امتداد مستقيم روان شخصيت‌هاست. در «قوي سياه» جنون نينا روايت را شكل مي‌دهد. در «مرثيه‌اي براي يك رويا» اعتياد ساختار فيلم را تعيين مي‌كند. در «نهنگ» وضعيت جسماني چارلي به هسته اصلي درام تبديل مي‌شود. اما در «مچ‌گيري» ماجراي پول‌هاي گمشده، كليد مخفي، باندهاي مافيايي و درگيري‌هاي خونين تقريبا هيچ ارتباطي با بحران دروني هنك ندارند و گويي در دو زمين متفاوت مشغول بازي بيسبال  هستند ! 
فيلم البته در بازسازي فضاي دهه نود موفق‌تر عمل مي‌كند و مي‌توان اين موضوع را نقطه قوت فيلم قلمداد كرد. طراحي صحنه، لباس‌ها، بارهاي تاريك، خيابان‌هاي نيويورك، موسيقي و حتي نوع فيلمبرداري تلاش مي‌كنند حال و هواي سينماي جنايي آن دوران را بازآفريني كنند. اما اين بازآفريني بيشتر به يك بازسازي نوستالژيك شباهت دارد تا خلق جهاني تازه. فيلم مدام تماشاگر را به ياد آثار ديگر مي‌اندازد بي‌آنكه چيزي به آن ميراث اضافه كند. بزرگ‌ترين مساله اما اين است كه «مچ‌گيري» نه به اندازه كافي خنده‌دار است و نه به اندازه كافي هيجان‌انگيز. كمدي فيلم اغلب به شوخي‌هاي تكراري و موقعيت‌هاي كم‌رمق محدود مي‌شود. از سوي ديگر، تعليق جنايي نيز قرباني پيش‌بيني‌پذيري روايت مي‌شود. مخاطب خيلي زود متوجه مي‌شود كه فيلم قرار نيست غافلگيري مهمي برايش داشته باشد و در نتيجه بخش زيادي از كشش خود را حتي در زمان گره‌گشايي از دست مي‌دهد.
آرونوفسكي در آثار پيشينش حتي زماني كه شكست مي‌خورد، دست‌كم جاه‌طلبي خود را حفظ مي‌كرد. «نوح» فيلم موفقي نبود، اما جاه‌طلب بود. «مادر!» بسياري را عصباني كرد، اما تجربه‌اي شخصي و جسورانه بود. حتي «نهنگ» با وجود تمام ايرادهايش، جهان‌بيني مشخصي داشت. اما «مچ‌گيري» بيش از هر چيز شبيه پروژه‌اي است كه كارگردان براي سرگرمي ساخته باشد؛ فيلمي كه نه مي‌خواهد جهان را تفسير كند، نه انسان را واكاوي كند و نه حتي چيزي به ژانر جنايي اضافه كند و نه چيزي را به سينما اضافه مي‌كند. شايد بزرگ‌ترين ايراد فيلم اين باشد كه در پايان و پايان‌بندي و مستقر شدن كاراكتر هنك در جزيره‌اي دور افتاده و بدون هياهو، چيز چنداني براي به خاطر سپردن باقي نمي‌گذارد. نه شخصيتي ماندگاري از طرف اين فيلمساز مولف خلق مي‌شود، نه موقعيتي تكان‌دهنده شكل مي‌گيرد و نه ايده‌اي بديع ذهن مخاطب را درگير مي‌كند. درحالي كه حتي ضعيف‌ترين آثار آرونوفسكي معمولا دست‌كم يك تصوير، يك استعاره يا يك دغدغه فكري را در ذهن تماشاگر باقي مي‌گذارند.
«مچ‌گيري» فيلم بدي به معناي فاجعه‌بار كلمه محسوب نمي‌شود؛ اما فيلمي است كه به‌ طرز عجيبي بي‌اهميت و فاقد تاثير‌گذاري است. اثري كه مي‌توان آن را تماشا كرد، چند صحنه‌اش را دوست داشت و سپس تقريبا همه ‌چيزش را فراموش كرد. براي بسياري از فيلمسازان اين شايد ايراد بزرگي نباشد، اما براي كارگرداني كه روزگاري «مرثيه‌اي براي يك رويا»، «قوي سياه» و «كشتي‌گير» را ساخته، چنين نتيجه‌اي چيزي جز يك عقب‌گرد و درجا زدن محسوب نمي‌شود. «مچ‌گيري» نه در ميان بهترين آثار دارن آرونوفسكي جايي دارد و نه حتي مي‌تواند در ميان تريلرهاي جنايي شاخص دهه‌هاي اخير قرار بگيرد. فيلمي است كه بيش از آنكه صاحب صدا باشد، پژواك صداي ديگران است؛ اداي ديني به سينماي جنايي دهه نود كه درنهايت ثابت مي‌كند آرونوفسكي هر زمان از روان انسان فاصله مي‌گيرد، بخش مهمي از هويت سينمايي خود را نيز پشت سر مي‌گذارد و در مچ‌گيري مخاطب خود دست و پا بسته است! 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون