هقهق شريف
محمد خيرآبادي
شاگردِ «شريف»، دكمه هواكشهاي بزرگ مرغداري را ميزند تا صدا فروكش كند. شريف با بيل دستهبلند و فرغون، وارد سالن شماره سه ميشود. بسترهاي پوشال را كه با فضله و گلولاي سفت شده، با ضرب تيغه بيل ميكند و داخل فرغون مياندازد. شاگردش پشت سر او، ظرفهاي دانخوري پلاستيكي را جمع ميكند و براي شستوشو به انتهاي سالن ميبرد. كفِ بتني سالن پُر است از پرهاي خيس، دانههاي كپكزده و بوي تند آمونياك كه گلو را ميسوزاند. اول بايد سالن را خالي كنند، بعد ضدعفوني. در حالي كه دارند با فشار آب شيلنگ، جرمهاي چسبيده به ديوارها را ميشورند، شريف جايي وسط سالن ميايستد. به ردِ آب كه به سمت فاضلاب ميرود، خيره ميشود. تمام وزنش را انداخته روي شانه بيل و تكان نميخورد. شاگردش دست از كار ميكشد، نگاهي به قامت خميده او مياندازد و دوباره سرش را پايين مياندازد. شريف هنوز مثل مجسمه ايستاده است. وقتي شاگرد از كنارش رد ميشود، ميبيند دستهاي پينهبسته شريف آنقدر دور دسته چوبي بيل سفت شده كه بند انگشتهايش سفيد شده است. شاگرد ميايستد، دستي به بازوي خيس او ميزند و ميگويد: «عمو، ميخواي بقيهشو من انجام بدم؟ برو يه چايي بخور و كمكم جمع و جور كن.» شريف از لاي دندانهاي به هم چسبيدهاش زير لب ميگويد: «بايد با همين بيل ميزدم تو فرق سرش...» «مهندس كلا زبونش تلخه عمو. همه ميدونن. به فكر جهيزيه دخترت باش، نشنيده بگير.» دوتايي شروع ميكنند به شستن كف بتني. وقتي سالن تميز ميشود، شاگرد ميرود سراغ انبارِ دان. شريف آهسته درِ اتاق نگهباني و مديريت را كه انتهاي باغ است، باز ميكند. بدنش از خستگي ميلرزد. جاروي دستي را برميدارد و شروع ميكند به جمع كردن خاكهاي اتاق. ميرود سمت صندلي چرمي بزرگ مدير تا مثل هر غروب، خاك روي ميز آبنوس را بگيرد. اما به جاي دستمال كشيدن، همانجا خشكش ميزند. لبه ميز را با هر دو دست ميگيرد. ميگويد: «خيال كردي چون دستمون خاليه، آدم نيستيم؟ چون چهارتا مرغ واكسني تو تلف شدن، بايد جلوي كارگراي غريبه بهم بگي بيعرضه؟ مگه من ميخواستم برق قطع بشه؟ تقصير منه كه ژنراتور قراضهت استارت نخورد؟ حالا خسارتش رو از كاركرد ماهم كم كردي، ديگه چرا اون حرف زشت رو...» مشتهاي گرهكردهاش را با تمام كينهاي كه در سينه دارد، محكم روي ميز ميكوبد. به چشمهاي مهندس روي ديوار زل ميزند. چانهاش از بغض ميلرزد. سينهاش را پر از هوا ميكند، چند ثانيه در همان حالت ميماند و بعد، تُفِ غليظي درست وسط صندلي چرمي خالي مياندازد. نفسش را با لرزش بيرون ميدهد. دستمال را برميدارد و شروع ميكند به برق انداختن ميز. قطرات اشك روي ميز براق ميچكند و او با وسواس آنها را پاك ميكند. قاب عكس «مهندس» را كه با لبخند كنار يك اسب ايستاده، با دقت تميز ميكند. شاگرد كه از دور او را ميپايد، وقتي صداي هقهق خفه شريف را ميشنود، سرش را برميگرداند و امروز، فقط همين امروز بيخداحافظي، راهش را كج ميكند سمت جاده خاكي روستا.