• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6363 -
  • 1405 چهارشنبه 17 تير

نگاهي به شعرهاي مهدي مرادي در مجموعه «به باران‌هاي پاييز مشكوكم»

همچون يأس موقر پل فولادي

عبدالحسين حاج سردار

در نمايشگاه مجازي كتاب امسال، كتابي با عنوان «به باران‌هاي پاييز مشكوكم» عرضه شد. اين كتاب، مجموعه‌اي است از اشعار شاعراني كه براي نوجوانان شعر سروده‌اند. فصلي از اين كتاب، با عنوان «قطار تيرماه» در بردارنده 10 شعر از مهدي مرادي است. به اين مناسبت، مطلب حاضر نگاهي كرده است به جهان شعري اين شاعر از دريچه كتاب مستقلي از آثار شعري او كه پيش‌تر به نام «كلاغ سه‌شنبه» منتشر شده بود. آثار شعري بنا به تقسيم بندي‌اي كه قائل شده‌اند، دو گروه مخاطب دارد: نوجوان و بزرگسال. نگارنده هرچند از لحاظ سني در دسته دوم قراردارد، اما با آثار ايشان درگروه نخست ارتباط و دلبستگي بيشتري داشته است. البته اين ارتباط يا عدم ارتباط نگارنده در دنياي شعر- به ‌طور كلي - شايد از لحاظي خوب و از لحاظي نشانه عقب بودن از روز و روزگار باشد كه توضيحش در اينجا چيزي را عوض نمي‌كند و ضرورتي نيز ندارد. مهدي مرادي را سال‌هاست كه مي‌شناسم. قطعا ديده‌ايد آدم‌هايي را كه در شغل، حرفه و هنري كه دارند، چنان جا افتاده‌اند كه محال است زندگي واقعي و هنري آنها را از هم جدا كرد. همان‌گونه كه يك استادكار معمار يا يك صنعتگر ماهر، كشاورز، نقاش و... آنچنان درباره پيشه خود سخن مي‌گويند كه محال است در توانايي‌ آنها در رشته‌‌شان ترديد كنيد. البته اگر واقعي، راستين و صادقانه باشد!   به نظر من، مهدي مرادي چنين خصوصيتي دارد. درحرف زدن عادي‌اش هم ردپايي از شعر وجود دارد و همچنين نشاني از «نگاه» شاعرانه به هر چيز، هر كس و هرچه در اطراف هست!در مجموعه «كلاغ سه‌شنبه» شعرهايي هست كه بر عمق جان اثر مي‌گذارد. البته مرادي مجموعه شعرهاي ديگري هم دارد كه قضاوت درباره آنها مجال ديگري مي‌طلبد. او همچنين شعرهاي بسياري هم كه به دلايلي كه خود مي‌داند آنها را منتشر نكرده... اما برويم سراغ «كلاغ سه‌شنبه»: از بهار و چشم انتظاري آن با خاطره‌هاي سبز شكفتن (شعر با يك بغل بنفشه و سوسن) تا آفتاب مهربان و باريدن بي‌خبر اولين‌ باران سال (شعر اولين ‌باران سال) و نور مهربان ماه آبان و تك درخت خشكيده‌اي كه انتظاري باورمند و ايماني قطعي به باريدن بي‌دريغ باران، در آبان‌ماه دارد (شعر آبان) مي‌رسيم به دلتنگي و دلواپسي‌هاي تك‌درختي تنها در حوالي ميدان. با همان نگاه خيره و خيس و منتظر باران! و اميدي كه درخت، به احترام آن ايستاده است! (شعر پنجشنبه باران) 
يا در شعر «پل» مي‌خوانيم:  «از شيرواني‌ها/ سرريزباران است/ ابري‌تر از امروز/ پل درخيابان است
 ابري‌تر از هر روز/ پل ساكت و تنها/ خيره به ماشين‌ها/ در فكرآدم‌ها
 پل گرچه فولادي است/ از جنس آدم نيست/ حس مي‌كنم/ اندوه او كم نيست
 رد مي‌شوم از او/ هر روز چندين بار/ من شاد و بازيگوش/ او خسته از تكرار
من مي‌رسم خانه/ پل در خيابان است/ چتري ندارد او/ در زير باران است!»
هر بار اين شعر را مي‌خوانم براي تنهايي و «يأس موقر» آن پل فولادي در زير باران، بغض مي‌كنم.
شاعر در همصحبتي و دوستي با يك «پنجره»، با «آسمان» نيز پيوندي دوستانه مي‌يابد (شعر پنجره، آسمان) به‌ طوري كه او را به عصري پاييزي در آبان مي‌برد تا اناري‌ترين لحظه‌ها را در نوعي گمگشتگي خودخواسته، زندگي كند. (شعر در آن عصر آبان)  پس بيهوده نيست كه نگاه عاشقانه شاعر به زندگي، آنچنان سرشار از اميد و جوشش است كه ايمانش به آغاز فصل سرد را هم از نوع و لوني ديگر مي‌بينيم و متفاوت از آنچه شاعر نامدار و مايئس دهه‌هاي پيشين مي‌ديد.قارقار كلاغ (و «شوم» بودن آن در زبان نمادين ادبي پيشين) در اينجا با لفظ «قشنگ» پيام‌آور حادثه زيباي تغيير فصل است در سه‌شنبه آغاز زمستان. از بوسه‌هاي قدرشناسانه كودك بر دست‌هاي پدر و بازيگوشي‌هاي او در آميزه‌اي از غم و شادي و «ارج» ديرپاي «دوستي» بر روح و جان نوجوانانه‌مان مي‌رسيم به آن قطار و «دور شدن آن...» كه آخرين شعر كتاب است. همان حس عميق همنوايي و عطوفت عميق به دور از تظاهر! باز همان «نگاه» سرشار از شعر و شعوري كه در هر بند اين شعر نيز موج مي‌زند. نمي‌توانم حس انساني جاري در سطرهاي اين كتاب را توصف كنم. تنها مي‌توانم آن را با «هايكو»هايي قياس كنم كه در توضيح آن گفته‌اند: «شعري» از اين دست «جاني» ازآن دست مي‌طلبد؛ آنچنانكه عمق آن را دريابد.
«سوت زد، دور شد/ توي آن صبح سرد/ تا توانست او/ بيشتر او دود كرد/ دودهايش چه بود؟/ حلقه‌هاي سياه/ كاشكي مانده بود/ توي آن ايستگاه
واقعا آن قطار/ شاد و سرزنده بود/ كوپه‌هايش پر از/ شادي و خنده بود
دور شد، من ولي/ باز چشم‌انتظار/ توي آن ايستگاه/ تا بيايد قطار
كاش پرسيده بود/ روز و حال مرا/ لااقل مي‌خريد/ پرتقال مرا»
و چنين است كه شاعر، نگاه ما را بهت زده، به نگاه خيره كودكي تنها در ايستگاهي متروك و دورافتاده پيوند مي‌زند و به سياهي شب مي‌دوزد. 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون