وقتي جهان در آتش ميسوزد هنر ميماند
پرويز براتي
سالهاست بر اين باورم كه حراجها صرفا محل دادوستد آثار نيستند. در روزگاري كه بسياري از نهادهاي مرجع هنر تضعيف شدهاند، حراجها همزمان نقش موزه، آرشيو، مرجع ارزشگذاري و شاخص اقتصاد هنر را برعهده گرفتهاند. هر كاتالوگ، روايت تاريخ هنر يك سرزمين است؛ روايتي كه با انتخاب آثار، هنرمندان و برآورد قيمتها نوشته ميشود، نه فقط با چكش پاياني.
همين روزها، در آن سوي جهان، ساتبيز نيويورك يكي از حراجهاي معمول خود را برگزار ميكند؛ رخدادي كه براي بازار هنر جهاني، امري روزمره است. اما اهميت حراج تهران دقيقا در اينجاست كه در شرايطي كاملا متفاوت برگزار ميشود؛ در فضايي كه اقتصاد، سياست و جامعه زير فشار قرار دارند. ارزش واقعي اين رويداد، پيش از آنكه به رقم فروش آثار وابسته باشد، در استمرار آن نهفته است. ادامه يافتن چرخه بازار هنر، خود نشانهاي از زنده بودن سرمايه فرهنگي است.
در اقتصاد هنر، موفقيت يك حراج را تنها با قيمت آثار نميسنجند. شاخصهايي مانند
Sell-through Rate يا نرخ جذب آثار، كيفيت كيوريتوري كاتالوگ، اعتماد مجموعهداران و توانايي بازار در جذب آثار، معيارهاي دقيقتري هستند. گاه يك حراج بدون ثبت ركوردهاي نجومي، از منظر حرفهاي موفقتر از مزايدهاي است كه تنها بر چند رقم چشمگير تكيه دارد. از همين منظر، كاتالوگ بيستوپنجمين حراج تهران يكي از منسجمترين كاتالوگهاي سالهاي اخير است؛ مجموعهاي كه از خوشنويسي كلاسيك تا نقاشيخط، از سقاخانه تا انتزاع معاصر، روايتي نسبتا كامل از هنر مدرن ايران ارائه ميدهد.
حراج تهران، مانند ساتبيز، در بازار ثانويه (Secondary Market) فعاليت ميكند؛ بازاري كه در آن، آثار پس از نخستين فروش دوباره ميان مجموعهداران
معامله ميشوند. اين بازار با بازار اوليه
(Primary Market) تفاوتي بنيادين دارد؛ در بازار اوليه، قيمتگذاري عمدتا دراختيار هنرمند و گالري است، اما در بازار ثانويه، كيفيت اثر، كميابي، پيشينه نمايش، سابقه فروش و اعتماد بازار، ارزش واقعي را تعيين ميكنند. به همين دليل است كه سابقه مالكيت يا Provenance، همانند آنچه اخيرا درباره اثر صادق تبريزي در حراج بوكوفسكي استكهلم ثبت شد و مالكيت آن از دهه ۱۹۶۰ ميلادي مستند بود، تنها يك توضيح تاريخي نيست، بلكه بخشي از سرمايه اقتصادي اثر محسوب ميشود و امنيت سرمايهگذاري و اصالت آن را براي مجموعهداران تضمين ميكند.
در بازارهاي بينالمللي، كاتالوگ صرفا فهرست آثار نيست، بلكه بيانيهاي درباره چشمانداز يك حراج است. ساتبيز در يك مزايده واحد، نقاشي، مجسمه، چاپ، طراحي، آثار روي كاغذ، عكاسي، هنر مفهومي و ديگر رسانههاي معاصر را كنار هم مينشاند تا تصويري جامع از تحولات هنر امروز ارايه دهد. در مقابل، بيستوپنجمين حراج تهران همچنان بر نقاشي، نقاشيخط، خوشنويسي تاريخي و شماري از هنرهاي سنتي متمركز است.
اين تمركز را نبايد صرفا محدوديت تلقي كرد، بلكه بيش از هر چيز بازتاب ساختار تقاضاي بازار داخلي است؛ بازاري كه همچنان بيشترين اعتماد و نقدشوندگي خود را در اين رسانهها جستوجو ميكند. با اين همه، كاتالوگ امسال نشان ميدهد حراج تهران نسبت به سالهاي نخست، در انتخاب آثار و روايت تاريخ هنر مدرن ايران به انسجام و بلوغ بيشتري رسيده و توانسته طيفي از مهمترين جريانهاي هنري معاصر ايران را در كنار يكديگر گرد آورد.
از منظر انتخاب آثار نيز اين دوره قابل تأمل است. اثر علي شيرازي از منظر نقاشيخط معاصر، يكي از نمونههاي پخته اين جريان به شمار ميآيد.
شيرازي خوشنويسي را به عنصر تصويري صرف تقليل نميدهد، بلكه با استفاده از ريتم حروف، تعادل ميان فضاي مثبت و منفي، كنترل دقيق بافت رنگ و هندسه سطح، خط را به مادهاي كاملا نقاشانه تبديل ميكند.
در آثار او، نوشتار ديگر صرفا حامل معنا نيست، بلكه خود به كيفيتي بصري و موسيقايي بدل ميشود؛ ويژگياي كه آثارش را هم براي مخاطبان سنتي خوشنويسي و هم براي مجموعهداران هنر معاصر جذاب ساخته است.
اثر كوروش شيشهگران از مجموعه «گرهها» نيز حاصل چند دهه وفاداري به يك زبان شخصي است. او با كمترين عناصر بصري، بيشترين انسجام فرمال را ايجاد ميكند و از طريق تكرار، ريتم و حركت خطوط، به ساختاري ميرسد كه همزمان واجد انرژي، تعادل و ايجاز است. آثار شيشهگران نمونهاي موفق از انتزاع ايرانياند؛ آثاري كه بدون اتكا به روايت، تنها از طريق سازماندهي فرم، مخاطب را درگير تجربهاي بصري ميكنند.
دو اثر صادق تبريزي نيز همچنان از شاخصترين نمونههاي نوسنتگرايي ايران به شمار ميروند. تبريزي از نخستين هنرمنداني بود كه خوشنويسي، نشانههاي آييني، نقوش عاميانه و ساختار مدرن نقاشي را در زباني شخصي به هم پيوند زد. آثار او هنوز همان تازگي و هويت بصري دهههاي نخست را حفظ كردهاند و همزمان در بازار داخلي و حراجهاي معتبر اروپا مورد توجه مجموعهداران قرار ميگيرند؛ نشانهاي روشن از اينكه كيفيت تاريخي، از گذر زمان عبور ميكند.
در ادبيات اقتصاد هنر، هنرمنداني چون سهراب سپهري، پرويز تناولي، محمد احصايي و صادق تبريزي در زمره Blue Chip Artistها قرار ميگيرند؛ هنرمنداني كه به دليل اعتبار تاريخي، حضور در مجموعههاي موزهاي، پژوهشهاي دانشگاهي، نمايشگاههاي معتبر و سابقه موفق در بازار، در دوران بحران نيز كمتر با افت اعتماد مواجه ميشوند. مجموعهداران حرفهاي معمولا اين آثار
را به بازار عرضه نميكنند، بلكه با اتكا به
Price Confidence، آنها را امنترين بخش سبد سرمايهگذاري هنري خود ميدانند. به همين دليل، در بسياري از بحرانهاي اقتصادي، آثار اين گروه نه تنها از بازار خارج نميشوند، بلكه گاه نخستين انتخاب خريداران حرفهاي هستند.
مفهوم Liquidity يا «نقدشوندگي» نيز اهميت ويژهاي دارد. همه آثار هنري قابليت معامله يكسان ندارند. آثار هنرمندان تثبيت شده، به دليل اعتماد تاريخي بازار، شفافيت قيمتها و حضور مستمر در حراجهاي معتبر، بسيار سريعتر وارد چرخه خريد و فروش ميشوند و ريسك سرمايهگذاري پايينتري دارند.
شايد جمعه آينده، مهمترين اتفاق حراج تهران فقط ثبت چند ركورد ميلياردي نباشد. اهميت اصلي آن در اين است كه ثابت كند حتي در روزگار اضطراب، فرهنگ هنوز قدرت سازماندهي اقتصاد خود را دارد. هنر، برخلاف بسياري از بازارها، حافظهاي بلندمدت دارد كه زير صداي موشك و آژير نيز فراموش نميشود. آنچه زير چكش حراج ميرود، تنها يك تابلو يا يك مجسمه نيست؛ اعتماد به تاريخ، هويت و آينده يك فرهنگ است. بازار هنر، پيش از آنكه قيمت آثار را ثبت كند، اعتبار تاريخ را معامله ميكند. روزنامهنگار