نگاهي به نمايشگاه نقاشيهاي كامبيز درمبخش در گالري ثالث
دريچههاي نور به جهانِ هنرمند غايب
مريم اميري
گالري ثالث از آن دست فضاهايي نيست كه هنر را در قرنطينه نگه دارد. بازديدكننده از كتابفروشي ثالث و كافهاي شلوغ ميگذرد تا به گالري برسد، فضايي كه نه با سكوت، بلكه با صداي زندگي جاري در طبقه پايين همراه است و اين معماري روايي، ناخواسته با مضمون نمايشگاه پيوند ميخورد.
كامبيز درمبخش، كاريكاتوريست و تصويرگر برجسته ايراني، در سال ۱۴۰۰ بر اثر بيماري كوويد درگذشت. نمايشگاه «پيشيهاي عمو كامبيز قوقولي قوقو ميكنند» كه از ۲۲ خرداد تا ۹ تير ۱۴۰۵ در گالري ثالث برپاست، مجموعهاي از نقاشيهاي او را در غياب خودش به نمايش ميگذارد. همين يك جمله كافي است تا ماهيت اين رويداد را از يك نمايشگاه معمول جدا كند.
سادگي آثار، خطوط لرزان، رنگهاي محدود، اما گرم و فرمهايي كه گاه يادآور نقاشي كودكانهاند. در تاريخ هنر، بازگشت به زبان كودكانه اغلب تلاشي بوده براي عبور از عقلانيت سخت و رسيدن به نوعي صداقت پيشامفهومي؛ جايي كه تصوير پيش از آنكه معنا را توضيح بدهد، احساس را احضار ميكند. درمبخش در اين آثار جهان را تحليل نميكند؛ جهان را با نگاهي كه هنوز شگفتي را از دست نداده دوباره ميبيند. رنگ از لبه بيرون ميزند، گربهها در كادر دستوپا ميزنند و اين بيخيالي حاصل آزادياي است كه از تسلط ميآيد.
نمايشگاهي كه پس از مرگ هنرمند برگزار ميشود ماهيتي آرشيوي پيدا ميكند؛ اثر ديگر «در حال شدن» نيست و وارد قلمروی ميراث شده است. والتر بنيامين از «هاله تقدس» اثر هنري نوشته است، حضوري كه از اصالتِ مكان و زمانش جداييناپذير است. هاله تقدس ميتواند از خودِ هنرمند جدا شده؛ بعد از او بماند و بياجازه او در اتاقي، منتظر تماشاگر بنشيند. در غياب درمبخش، نمايشگاه به ديالوگي بدل شده است كه يك سويش براي هميشه نوشته شده و سوي ديگرش هر بار با هر تماشاگري از نو آغاز ميشود. تراكمِ قابها روي ديوار كه براي هر هنرمند ديگري شايد چالشي فرمي ميبود، اينجا به بستري براي تجلي بدل شده؛ هر اثر دريچهاي است كه نور را از جهانِ خيالي درمبخش به واقعيتِ سرد ما ميآورد. غيبتِ فيزيكي او در ميانِ اين همه حضورِ تصويري، دلتنگياي شيرين به همراه دارد؛ انگار از پشتِ اين خطها ميگويد كه مرگ، وقتي پاي يك قصه خوب در ميان باشد، چقدر كوچك و حقير است.
دريدا جايي مينويسد كه هر متن از آغاز براي غياب نويسنده نوشته ميشود. اثر خوب از لحظه خلق، خود را براي روزي آماده ميكند كه خالقش ديگر حضور ندارد. گربههاي عمو كامبيز نميدانند صاحبشان رفته يا شايد ميدانند! «پيشيهاي عمو كامبيز قوقولي قوقو ميكنند!!!» آن سه علامت تعجب مانيفستي است خوانده نشده: ما اينجا دلتنگي نداريم، ما اينجا گربه داريم. شايد مهمترين چيزي كه اين نمايشگاه نشان ميدهد همين باشد: مرگ الزاما پايان گفتوگو نيست. درمبخش با يك قلم و چند لكه رنگ به جنگِ فراموشي رفته است و اين پيشيهاي بازيگوش كه قوقولي قوقو ميكنند تا وقتي كسي هست كه سراغشان برود و به آنها نگاه كند، زندهاند.*پژوهشگر هنر