«همه مرگها» شعری از هرمان هسه
همه مرگها را مردهام،
همه مرگها را، ميخواهم كه باز بميرم؛
مرگِ چوبينِ درخت را
مرگِ سنگي كوه را
مرگِ خاكي خاك را
مرگِ برگي خشاخشي علفهاي تابستاني را
و بينوا مرگِ خونينِ آدمي را
ميخواهم كه باز بميرم.
گُل را ميخواهم كه بار ديگر زاده شوم،
درخت و علف را ميخواهم كه بار ديگر زاده شوم،
و ماهي و آهو، پرنده و پروانه را.
و در هر شكل و پيكرهاي
حسرتي پله پله مرا
تا واپسين رنجها
واپسين رنجهاي بشري،
فرو ميكشاند.
آه، اي زه لرزان و برآشفته، دريغا
از آنگاه كه مشت شوريده حسرت
هر دو قطبِ زندگاني را
بخواهد كه به سوي يكديگر خم كند.
[آه تو اي حسرت]، باري ديگر و بسي بارهايي ديگر
مرا از مرگ به سوي زادن باز خواهي راند،
به اين راهِ دردآكنده شكلها و پيكرهها
به اين راه پرشكوهِ شكلها و پيكرهها.