جنوب مگر چه دارد جز اندوه و رقص؟
حميدرضا محمدي
پرواي خون كيست
كه اينچنين خليجِ عزادارِ فارس را
غيرتنما نموده است؟
-منوچهر آتشي -
تهران؟ خبري نيست. همهچيز امن و امان و آرام است. كافهها پر است از بوي اسپرسو. خيابانهاي شهر مملو است از بدوبدو و آيندوروند معمول مردم براي يك لقمه نان. كودكان در پاركها تاببازي ميكنند و قهقهه ميزنند. حواس عدهاي هم پي قهرمان جام جهاني و بازي فينال است. صداي توپ و تير و ترقه هم نميآيد و مردم سرگرم زندگيشانند.
جنوب اما خيلي خبرهاست. اصل خبر اتفاقا آنجاست؛ از اهواز و آبادان و ماهشهر و بهبهان و دزفول و انديمشك و شادگان و هويزه و اميديه و ايذه و دشت آزادگان تا بوشهر و دير و چغادك و تنگستان و گناوه، نيز از سيريك و بندرعباس و ميناب و رامهرمز و كيش و جم و خمير و جاسك و بستك و لنگه و هرمز و هنگام و خارك و ابوموسي و قشم تا چابهار و ايرانشهر و كنارك و زابل و سراوان و خاش و سرباز. آنجاست كه زير آتش است و اهاليشان يك روز خوش نداشتهاند و يك شب راحت نخوابيدهاند. اصلا راحتي به كنار؛ صيادان و ماهيگيران و لنجدارانشان خاكسترنشين شدهاند. هرروز از سويي از آن پهنه خبري ميآيد كه جايياش را زدهاند و تنيچند بيگناه به شهادت رسيدهاند. اگر هم كسي آسيب نبيند، خانهاي و كارخانهاي و كسبوكاري و ماشيني منهدم ميشود و اگر آن هم نشود، زيرساختي، پالايشگاهي، نيروگاهي، سيلويي، اسكلهاي منفجر ميشود. و ما پايتختنشينان عين خيالمان نيست. اگر هم باشد، دستمان به جايي نميرسد. دهه شصت نيست كه پوتين بپوشيم و فانوسقه ببنديم و رزمجامه بر تن كنيم و سلاح به دست بگيريم. كارمان شده است پست و استوري و توييتهاي احساسي و شاعرانه تا لايكي بگيرد و وجدانمان آسوده شود كه كارمان را كردهايم. قدرتي خدا در اين جنگ مدرن آن حرامزاده متخاصمِ متجاوزِ مدعي تمدن هرچه ميخواهد ميريزد و ميبارد و ميرود. وگرنه كه اگر نبرد تنبهتن و چشمدرچشم بود خيليهامان صف اول جبهه بوديم. به آن وحوش بيگانه كه حرجي نيست. از آن جماعتِ بيوطن هم كه خيلي وقت است دست شستهايم. اما متحير و متعجبم از آناني كه در اين مدت تا توانستند عليه تفاهم و توافق گفتند و نوشتند و تقبيحش كردند و مذمومش خواندند. آنان مطمئن باشند و يقين بدانند اهالي اين كهنبوم موجي از دريا و وجبي از خاك آن را نميدهند حتي اگر خون بدهند و صلحي نميكنند مگر آنكه شرافتمندانه باشد.
باري جنوب جانِ ايران است. گهواره خليج فارس و موطن و مولد تمدن ايران و مبدأ و مأخذ آن با جذبه جذابش و مردم گرم و گيرايش كه در مجموعه سفري به همراه دوستم، عزيزم، مسعود مير، از ماهشهر تا خمير، بندر به بندر، نوار ساحلي را رفتيم و ميهمان سفره غذايشان شديم. دياري كه در همه اين دههزار سال، هرگاه دشمني خيال خام خاك ميهنمان را كرد، سينه سپر كرد و ايستاد و نگذاشت تا كسي سويش دستي دراز كند و براي همين هم هست كه نماد و نمودِ رشيد و دلير تا دلتان بخواهد دارد و شمارشان شمار ندارد. حال نيز ساكنان اين خطه مدافع آن مهاجمان شدهاند. دست و سرشان را ميبوسيم و قد و قدر پاسداري و پاسبانيشان را ميدانيم و ارج و اجر مينهيم. دلمان خونِ خونِ خون است. مرثيهاي حماسهگونه ميخوانيم. اما ميدانم دوباره شهرهاي جنوب را خواهيم ساخت و آن بزرگي و والايي و آرامي و زيبايي را خواهيم ديد. حتي اگر ديگر مثل قبل نشود چنانكه خرمشهر ديگر خرم نشد، اما ماند در آغوش اين خانمان. زور قلم منيكي همين بود. اينكه بسته به توان و تعهد و تخصصم، كاري براي جنوبِ خونينِ زيرِ آتش بكنم. اما اگر زبانم لال و چشمم كور، كارها به جاهاي باريك برسد حتما كاري ديگر ميكنم.