ادامه از صفحه اول
كالبدشكافي يك مغالطه
٭ ماده ۱۱ اساسنامه فيفا (FIFA Statutes): بر اساس قواعد حاكم بر فوتبال بينالمللي، هر فدراسيون ملي تنها به عنوان نماينده فوتبال يك «كشور» به رسميت شناخته ميشود. اين سند حقوقي بر استقلال فدراسيونها از مداخلات موازي اشخاص ثالث، به ويژه بازيگران غيردولتي (Non-State Actors) تاكيد دارد. در حقوق بينالملل، هيچ مكانيزمي وجود ندارد كه به مراجع يا جريانهاي اپوزيسيون خارج از مرزها اجازه دهد حق نمايندگي نمادهاي رسمي يك ملت را مصادره يا نفي كنند. چنين تلاشي مصداق بارز آنارشيسم حقوقي است.
۳- رويه قضايي ديوان داوري ورزش (CAS) و چارچوب صيانت از حقوق مكتسبه- تحليل حقوقي آراي مراجع ترافعي بينالمللي نشان ميدهد كه تلاش براي بايكوت يا مشروعيتزدايي از ورزشكاران ملي با مباني دادرسي بينالمللي ورزشي تعارض دارد:
٭ تفكيك ميان مسووليت نهادها و حقوق بنيادين ورزشكاران: در آراي متعدد ديوان داوري ورزش (Court of Arbitration for Sport-CAS)، از جمله پروندههاي مرتبط با تعليق فدراسيون جودوي ايران يا پروندههاي مشابه در قبال ساير كشورها، ديوان همواره مرز حقوقي مشخصي ميان «اقدامات حاكميتي/فرابومي فدراسيونها» و «حق مكتسبه و بنيادين ورزشكاران براي رقابت» (Athletes’ Right to Compete) قائل شده است. روح حاكم بر آراي CAS بر اين اصل استوار است كه تصميمات يا منازعات سياسي نبايد به ابزاري براي محروميت اتباع و نفي حقوق مكتسبه آنان در پهنه جهاني تبديل شود.
٭ اثر حقوقي تحريمهاي ثانويه و يكجانبه بر حق بر توسعه: از منظر حقوق بينالملل اقتصادي و حقوق بشر، تحريمهاي يكجانبه بهطور سيستماتيك با مسدود كردن كانالهاي بانكي، عدم انتقال درآمدهاي قانوني فدراسيونها از نهادهاي بينالمللي و محروميت از دسترسي به تجهيزات استاندارد، «حق بر توسعه» (Right to Development) و استانداردهاي ورزشي جامعه ايران را نقض كردهاند. ورزشكار ايراني در واقع تحت اين تبعيض مضاعف بينالمللي به ميدان ميرود. هجمه رسانهاي به اين ورزشكاران و متهم كردن آنها به وابستگي حاكميتي، عملا همسويي با آثار مخرب تحريمهاي غيرقانوني و اعمال فشار مضاعف بر جامعه مدني است.
۴- دلالتهاي تاريخي و رويههاي تطبيقي در حقوق و روابط بينالملل- تاريخ روابط بينالملل مشحون از بحرانهاي حاكميتي عميق بوده است، اما رويههاي اصيل نشان ميدهند كه نخبگان و جامعه مدني هرگز هويت ورزشي خود را به مسلخ تعارضات سياسي نبردهاند:
۵- انحراف اخلاقي و مخدوشسازي مفهوم ميهندوستي- از منظر اخلاق سياسي و فلسفه حقوق، رويكرد جريانهاي مخالف در نفي صفت ملي تيمها، با اصول اوليه ميهندوستي (Patriotism) در تضاد عيان است:
٭ ايجاد دوقطبيهاي كاذب و ترور شخصيت: اين جريانها با بهرهگيري از ابزارهاي رسانهاي و ترويج دوقطبيهاي تصنعي نظير «خادم/خائن» يا «ملي/حكومتي»، فضايي از ترور شخصيت و فشارهاي رواني شديد را عليه ورزشكاران جوان كشور اعمال ميكنند كه مصداق بارز فريب تودههاست.
٭ توجيه وسيله براي هدف: فرسايش مفاهيم ملي به بهانه مبارزه سياسي، يك سقوط اخلاقي است. كسي كه مدعي نجات يك كشور است، نميتواند شادمان از شكست، انزوا يا سلب هويت فرزندان آن ملت در عرصههاي جهاني باشد. اين رفتار، تلاش براي به كارگيري تمايلات سياسي عليه خود مفهومِ مليت است.
نتيجهگيري: لزوم صيانت از مرزهاي حقوقي و نمادين مليت- در تحليل نهايي بر مبناي چارچوبهاي متقن جامعهشناسي حقوقي، قواعد منسجم حقوق بينالملل عمومي و رويه قضايي مراجع بينالمللي، تيمهاي ملي ورزشي ايران «ملك مشاع، زوالناپذير و دارايي معنوي غيرقابل مصادره» آحاد ملت ايران هستند. ساختارهاي سياسي كارگزار تغيير ميكنند، اما نام، پرچم و هويت ايران مستمر و پايدار است. تفكيك تصنعي ميان تيم ملي و ملت، نه تنها فاقد كمترين مبناي حقوقي و رويه تاريخي است، بلكه حركتي ضد اخلاقي و ضد ميهندوستي است كه هدفش فرسودن سازمان رواني و همبستگي اجتماعي جامعه ايران است. بر نخبگان فكري، حقوقدانان و جامعه دانشگاهي فرض است كه با تبيين علمي اين تمايزات، مانع از دستاندازي تمايلات كور سياسي به مرزهاي مقدس مليت شوند.
جنوب، فقط يك جهت جغرافيايي نيست
در بسياري از نقاط ديگر، بديهيترين حق مردم به شمار ميرود. با اين همه، جنوب هرگز دست از بخشيدن برنداشته است. نفت، گاز، بنادر، دريا، شيلات، خرما، تجارت و هزاران فرصت اقتصادي، سالهاست كه از همين خاك و همين آبها، به سراسر ايران جان بخشيدهاند. جنوب، تنها مصرفكننده بودجه كشور نيست؛ يكي از بزرگترين ستونهاي اقتصاد ايران است. اگر چرخ بسياري از صنايع ميچرخد، اگر كشتيها در بنادر پهلو ميگيرند و اگر انرژي در رگهاي اين سرزمين جاري است، سهم جنوب در آن انكارناپذير است.
امروز، هر زخمي كه بر تن جنوب بنشيند، فقط زخمي بر يك استان يا يك بندر نيست.
جنوب، خط مقدم زندگي ميليونها ايراني است؛ جايي كه امنيت، آرامش و اميد مردمش، با آينده همه ايران گره خورده است.
جنوب را نبايد فقط با گرمايش شناخت؛ جنوب را بايد با بزرگي دل مردمانش شناخت. با سفرههايي كه هميشه براي مهمان جا دارند، با صياداني كه پيش از طلوع آفتاب دل به دريا ميزنند، با كارگراني كه زير آفتاب سوزان، چرخ اقتصاد كشور را ميچرخانند، با مادراني كه در سختترين شرايط، فرزندانشان را به اميد فردايي بهتر بزرگ ميكنند. جنوب فقط يك جهت جغرافيايي نيست…
جنوب، روايتِ مقاومت است؛ روايتِ صبر است؛ روايتِ مردماني است كه كمتر ديده شدند، مرزبانان غيوري كه هميشه براي ايران سينه سپر كرده و ايستادند. و شايد وقت آن رسيده باشد كه به جنوب، نه از سر دلسوزي، بلكه از سر عدالت نگاه كنيم؛ براي اين روزهاي جنوب و جنوبيها دعا كنيم؛ براي جنوبي كه يك بار طعم جنگي ۸ ساله را چشيده، تاب و رمق و نايي نمانده، براي جنگي ديگر. براي مردمي كه بيش از هر چيز، حداقلي از آرامش، امنيت و زندگي را حتي در دود و آلودگي و قحطي و قطعي، حق خود ميدانند. زيرا جنوب فقط يك جهت جغرافيايي نيست…جنوب، تپشِ قلب ايران است.
امريكا و سندروم جنگ
همچنين جنايات حمله به عراق كه هنوز آثار آن بر اقتصاد و فرهنگ آن كشور نمودار است و هنوز نيروهاي امريكايي در بخشهايي از اين كشور حضور دارند.
حمله به افغانستان و دخالت در امور داخلي آن كشور نيز از جنايتهاي جنگي فراموشناشدني است كه بيشتر آنها در لابهلاي مطبوعات جهان نوشته شده است. در فرصتهاي ديگر به يكايك جنگهاي مداخلهجويانه امريكا در مناطق مختلف جهان خواهم پرداخت.