بندبازي ديپلماتيك روي خط آتش تهران- واشنگتن
حباب قيمت نفت، نخستين تركش خود را به اقتصاد داخلي امريكا و فشار بر مصرفكننده غربي وارد ميسازد. تهران با تثبيت توان تسلط بر جادههاي ترانزيت دريايي، به واشنگتن تفهيم كرده كه امنيت انرژي يا براي همه خواهد بود يا براي هيچكس.
تلاش براي موازنه پنهان با قدرتهاي نوظهور
در گزارشهاي ارزيابي ريسك شوراي آتلانتيك، نقطهعطف ديگري نيز برجسته شده است؛ «تقويت همگراييهاي تاكتيكي ايران با قدرتهاي رقيب امريكا نظير روسيه و چين». اين بخش در واقع «هسته سخت و نرمافزاري» دكترين بازدارندگي ايران در تحليلهاي جديد شوراي آتلانتيك و CSIS است.ايران نه تنها يك بازيگر منفرد منطقهاي نيست، بلكه در حال تبديل شدن به يكي از گرههاي اصلي در روند افول تكقطبيگرايي امريكاست. تبادل دادههاي منطقهاي و تقويت همكاريهاي فناوري، عمق استراتژيكي به بازدارندگي تهران داده كه ابزارهاي تحريمي واشنگتن قادر به بياثر كردن آن نيستند.
ارزيابي نهايي انديشكدههاي واشنگتن نشان ميدهد ايران موفق شده است «نابرابري تسليحاتي» را با «برابري در هزينهسازي» جبران كند. كاخ سفيد اكنون خوب ميداند كه هرگونه تصعيد نظامي، نه به فروپاشي اراده تهران، بلكه به فلج شدن شريانهاي حياتي امريكا و متحدانش در منطقه منجر خواهد شد.
سايه قدرت بر ديپلماسي سايه
واقعيت زمخت روابط بينالملل ميگويد كه ديپلماسي هرگز جايگزين قدرت نيست؛ بلكه «امتداد ابزار قدرت با وسايلي ديگر» است. از اين منظر، تحركات فشرده ديپلماتيك در منطقه -از سفر رفت و برگشتي نخستوزير عراق ميان واشنگتن و تهران گرفته تا ابتكار عمل ۱۰ روزه قطر- را نبايد به عنوان بيداري ناگهاني ضمير صلحطلبي بازيگران ارزيابي كرد.
انديشكدههاي برجسته امريكايي، اين ديپلماتهاي ميانجي را دقيقا «فرمانهاي خروج تاكتيكي» ميدانند كه طرفين نبرد براي تنفس، بازتنظيم ابزارهاي بازدارندگي و مديريت خطاي محاسباتي به آنها متوسل شدهاند.
در قلب تلاشهاي ميانجيگرايانه اسلامآباد و دوحه يا حتي نگرانيهاي رياض و آنكارا، نخستوزير عراق راهي تهران ميشود. سفر «الزيدي» پس از سفر هفته گذشته به واشنگتن براي ملاقات با «دونالد ترامپ» در كاخ سفيد و رايزنيهاي اخير با قطر اين گمانهزني را مطرح ميكند كه بغداد حامل يك پيام جديد است.
از نگاه تحليلگران ارشد شوراي روابط خارجي و انديشكده واشنگتن، بغداد امروز نقش كلاسيك يك «دولت حائل» را ايفا ميكند كه براي بقاي خود ناچار است ميان دو وزنه سنگين قدرت موازنه ايجاد كند. نكته ويژه درباره سفر نخستوزير عراق اين است كه الزيدي يك پيك پيام اضطراري واشنگتن است.ازسوي ديگر، پيشنهاد «وقفه يا تنفس ۱۰ روزه» كه ازسوي دوحه مطرح شده، در گزارشهاي شوراي آتلانتيك به عنوان يك «تست سنجش ريسك» تحليل ميشود.
براي ايالاتمتحده، يك وقفه ۱۰ روزه فرصتي حياتي است تا بدون پرداخت هزينه گزاف شكست ديپلماتيك، ريتم هزينهساز دريانوردي در تنگه هرمز را آرام كند، توان پدافندي تحليلرفته ناوگان خود را بازسازي نمايد و تمركز از دسترفتهاش بر حوزه هند-پاسيفيك را ارزيابي مجدد كند. اما در عين حال، واشنگتن نگران است كه اين ۱۰ روز تنها فرصتي براي ترميم و تثبيت اهرمهاي فشار طرف مقابل باشد. در سوي مقابل، منطق رئاليستي تهران اجازه پذيرش يك «توقف بدون ضمانت» را نميدهد. تحليلگران غربي اذعان دارند كه تهران اين وقفه را تنها زماني كارآمد ميداند كه حاوي امتيازات ملموس، توقف فشارها و تثبيت معادلات جديد بازدارندگي باشد؛ در غير اين صورت، از نگاه ايران، تنفس ۱۰ روزه صرفا تجديد قواي تاكتيكي طرف مقابل براي دور بعدي فشار خواهد بود.
تهران خوب ميداند كه بدون دريافت ضمانتهاي عيني و ساختارمند، هرگونه آتشبس يا وقفه موقت ميتواند صرفا فرار از يك بحران فوري براي طرف مقابل باشد؛ منطق رئاليسم حكم ميكند كه در فضاي بياعتمادي مطلق، تنفس بدون امتياز، تنها بازي در زمين دشمن است.
ديپلماسي ميانجيها در خاورميانه، نه يك «پيمان صلح» بلكه يك «خط ارتباطي در اتاق بحران» است. انديشكدههاي امريكايي بر اين باورند كه تا زماني كه ساختار قدرت و هزينههاي بازيگران تغيير نكند، طرحهاي ۱۰ روزه يا رفتوآمدهاي منطقهاي تنها نقش «ترمز اضطراري» را براي جلوگيري از برخورد مستقيم قطارها ايفا ميكنند.
نور شمع در دالان جنگ
نگاهي به عمق تحولات منطقه نشان ميدهد كه خاورميانه در حال تجربه نوعي «توازنِ شكننده از نوع ترس متقابل» است.
نظامي كه هماكنون بر روابط امنيتي ايران و ايالاتمتحده سايه افكنده، نه صلح است و نه جنگِ كلاسيك فراگير؛ بلكه يك «ركود راهبردي مسلحانه» است كه در آن هر دو بازيگر تلاش ميكنند بدون ورود به يك برخورد سرنوشتساز و پرهزينه، حداكثر فشار را براي تغيير معادلات به طرف مقابل تحميل كنند.
بنبست راهبردي واشنگتن يك وضعيت غيرقابل محاسبه را رقم ميزند. ايالاتمتحده در سطح كلان با يك معضل لاينحل روبهرو است.
تداوم اصطكاك در خليجفارس، منابع استراتژيك اين كشور را در تقابل اصليتر با قدرتهاي نوظهور (بهويژه چين در هند-پاسيفيك) فرسوده ميكند. ازسوي ديگر، عقبنشيني بدون دستاورد نيز به معناي فروپاشي اعتبار بازدارندگي واشنگتن در نظام بينالملل است.
اين تناقض باعث شده كاخ سفيد بيش از هر زمان ديگري به دنبال راههاي خروجِ كمهزينه و ميانجيگريهاي منطقهاي باشد.
از طرف ديگر، پايداري بازدارندگي فعال ايران يك وضعيت ويژه است. تهران با تكيه بر ابزارهاي نامتقارن، نبرد در منطقه خاكستري و حفظ اهرمهاي فشار در تنگه هرمز، ثابت كرده كه سناريوي فشار حداكثري از مسير نظامي پاسخگو نيست. تا زماني كه هزينه ناامني يا تنش براي اقتصاد و سياستِ غرب بالاتر از منافع آن باشد، اين موازنه به نفع حفظ وضعيت موجود پابرجا خواهد ماند.
بزرگترين نگراني تحليلگران در اتاقهاي فكر غربي، شكنندگي مكانيسمهاي كنترل بحران است. طرحهاي موقتي مثل وقفه ۱۰ روزه يا ميانجيگريهاي بغداد، تنها حكمِ مسكنهاي موضعي را دارند.
در ساختار آنارشيك نظام بينالملل، تا زماني كه ريشههاي تعارض و عدم توازن بنيادين حل نشود، يك اشتباه تاكتيكي كوچك، يك تصادف در آبهاي هرمز يا تحرك كنترلنشده بازيگران پيراموني ميتواند اين سد شكننده را بشكند و منطقه را ناخواسته وارد مارپيچي از تنشِ غيرقابلمهار كند.
در اين معادلات صلب، ديپلماسي تنها زماني كارگر خواهد بود كه پشتيبان آن، اراده صريح براي هزينهسازي و حفظ توازن سخت باشد؛ در غير اين صورت، ترمزهاي اضطراري ديپلماتيك نيز قادر به مهار قطار تنش نخواهند بود.
بازيگران در دالان تاريك بحران، با نور شمع ديپلماسي قدم برميدارند؛ اما تا زماني كه سايه سنگين «موازنه وحشت» بر فضا سنگيني ميكند، پايداري اين توازن بيش از آنكه حاصل اراده سياسي براي صلح باشد، معلول ترس از فجايعِ جنگي است كه هيچكس توان مديريت هزينههاي آن را ندارد.
كارشناس ارشد روابط بينالملل