پاسخ به یادداشت میرعلیرضا میرعلینقی
قدرِ این مرتبه نشناختهای٭
محمد سپیدی
گروه هنر و ادبیات|روز دوشنبه 5 مرداد، یادداشتی با عنوان «با اجازه بزرگترها» در صفحه هنر و ادبیات «اعتماد» منتشر شد که واکنشی بود به یادداشت دوشنبه 29 تیر این صفحه. آنچه میخوانید پاسخ نویسنده یادداشت اول به مطلبی است که در واکنش نوشته شده بود.
جناب میرعلیرضا میرعلینقی «تاريخنگار محترم موسيقيهاي شهري ايران/گرايش تهران»
آقا! در واکنشتان به یادداشتِ «وقتی ایبنا کارشناس هدایت و چوبک پیدا میکند» نکاتی بود که بر آنم داشت چند کلمهای بنویسم، آنهم نه برای اقناع شما، بلکه برای آنها که شاید یادداشت اول را نخوانده و فقط واکنش شما را دیدهاند! وگرنه کسی که هر دو مطلب را خوانده باشد، ای بسا حاجتی به این توضیحات ندارد.
یکم: خرسندم که به درستی قید کردید آنچه نوشتهاید «پاسخ» نبوده. این از معدود گزارههای قابل دفاع شما در آن سطرهاست، چون چیزهایی که به نویسنده آن مطلب نسبت میدهید، عمدا یا سهوا، به دلایل و با مستندات گوناگون، نارواست. یعنی یا مطلب را خوب نخواندهاید یا خواندهاید و تجاهل میکنید و هر یک از دیگری اسفناکتر! البته اینجاهاست که آدمها «ناگهان پرده برانداخته» و ضمایری از درون خود را نشان خلایق میدهند که پیشتر شاید پنهان بوده. چنانکه خصایلی از شما قبل از این بر من پنهان بود.
یکم: آوردهاید که نویسنده مطلب «از عبارت نثر چوبك پختهتر از نثر هدايت است برآشفته شدهاند.» بر کسی که آن یادداشت را خوانده، روشن است که نویسنده، نه تنها هیچ اختلافنظری با این عقیده شما ندارد، بلکه معتقد است برتری نثر چوبک به نثر هدایت نزد اهل ادبیات «اظهر من الشمس» است. به بیان صریح این سطرهای یادداشت منتشر شده در «اعتماد» توجه کنید:
«مساله این نیست که حرفهای مصاحبه شونده مقرون به صحت نبوده... یک جستوجوی ساده کافی است تا به اطلاعاتی برسی از این دست که نثر چوبک از هدایت بهتر بوده و از این حرفها.» به گمانم توضیح بیشتری در این بخش لازم نیست.
یکم: در نوشتهای که به روزنامه فرستادهاید، نویسنده را متهم کردهاید که «خود را محق دانستهاند هر چه دل تنگشان بخواهد... بگويند» به شما و ایبنا و فلان ناشر (که نام نمیبرم تا یک وقت فکر نکنید موضوعیتی برایم دارد)
آقا! از شما بعید است پیش از واکنش نشان دادن، قدری صبورتر باشید. دستکم یک بار دیگر مطلب را میخواندید و بعد این اتهامات را به نویسنده آن میبستید! کجای آن مطلب از ناشری نام برده شده؟ چرا نویسنده نباید خود را «محق» میدانسته؟ نوشتن آنچه در آن یادداشت آمده، عرفا و قانونا «حق» مسلم هر شهروندی است. مگر انتقاد از شما خط قرمز است؟ از شفافیت سخن به میان میآورید، بعد دنبال ساکت کردن دیگران هستید! گفتوگو در مطبوعات و رسانهها آیین و مراتبی دارد آقا! خودتان را کجای قلمروی ادبیات داستانی تصور میکنید که به نظرتان اگر یک رسانه، آنهم رسانه «کتاب» ایران، از این همه نویسنده و منتقد صاحب کارنامه ادبی قابلاتکا بگذرد و بیاید از شما درباره چوبک و هدایت بپرسد، انتخاب درستی کرده؟ آنوقت شما هم مقداری «اطلاعات» را که با یک جستوجوی ساده اینترنتی -تکرار و تاکید میکنم: با یک جستوجوی ساده اینترنتی- هم قابل دستیابی است، لابد به عنوان «دانش ادبی» به مخاطب رسانه «کتاب» ایران تحویل بدهید. چه چیز یادداشت منتشر شده در «اعتماد» خاطرتان را مکدر کرد؟ اینکه پیشنهاد میکرد به عنوان یک فرد متخصص به امر «تخصص» احترام بگذارید و در موضوعی که متخصص نیستید وارد نشوید؟ بسیار خب، آن پیشنهاد را نادیده بگیرید و اگر خودتان را متخصص میدانید، فروتنی نکنید و به صراحت بفرمایید که متخصص ادبیات داستانی مدرن ایران هستید! آنوقت هر قدر که دلتان میخواهد در مورد هر نویسنده و موضوع ادبی دیگری مصاحبه کنید. حل شد؟
یکم: گله کردهاید که نویسنده مطلب چرا «عنوان اصلي و حرفهاي» شما را كه «تاريخ نگار موسيقيهاي شهري ايران/گرايش تهران است» ننوشته. مگر سفارش تبلیغات داده بودید که حالا از غفلت و اهمال سفارشگیرنده شاکی شدهاید؟! پیشنهاد میکنم به وقت فراغت از این خشم نابجا، یک بار دیگر مرور کنید ببینید چه نوشتهاید!
یکم: برخلاف کنایهای که زدهاید، هیچ کجای یادداشت منتشر شده در «اعتماد» گفتوگو با شما را منوط به اجازه هیچکس نکرده! هم ایبنا مختار بوده و هم شما. صلاح مملکت خویش خسروان دانند. موضوع این است که شما با نفسِ انتقاد به خودتان مشکل دارید. حرفتان این است که چرا میگویند من گزینه خوبی برای این بحث نبودم. جوابش روشن است: چون نبودید و نیستید.
یکم: مدعی شدهاید «قصهنويس» هستید. ويراستاري چند رمان مطرح را انجام دادهاید. با فرض صحت این مدعیات (هر چند سعادت خواندن هیچکدامشان را نداشتهام و هم از این کم سعادتی است لابد که حتی نامشان را هم نشنیدهام) باز هم صدها نفر جایگاهشان در این زمینه آشکارا از شما فراتر بود و برای نظر دادن درباره چوبک و هدایت مناسبتر بودند.
یکم: بیهیچ تردید و در سایه هیچ تلویحی، قاطعانه تواناییهای «بالقوه» خود را (که به گواه خودتان در همان یادداشت هیچ وقت به فعل نرسیدند) ستودهاید که «از همان اواخر دهه ۱۳۶۰ در اقليم ادبي هم جايي درخور براي خود، ميتوانستم داشت و هيچ امكاني، از فردي تا محيطي، كم و كسري نبود.» شُکرُ لِلّه خودتان به نداشتن «جایگاه درخور» اذعان کردهاید. آنهم نه به جبر نداشتن موقعیت و امکانات - چنانکه بسیارانی از استعدادهای درخشان ادبی را در جایجای این سرزمین از بارور شدن و دیده شدن محروم کرده- بلکه با وجود برخورداری از همه امکانها و به بیان خودتان بیهیچ «کم و کسری!» ادامه آن جملات را «بدون شرح» میآورم تا خوانندگان، خصایل دیگری از شما را به روایت خودتان بخوانند: «انتخاب اقليم موسيقي و ترجيح آن به ديگر استعدادها(يي كه داشتم و تاييدشان را از اساتيدي سختگير داشتم و نه از لايك و فالوور!) انتخاب خودم بود.» عجب مرد هنرمندی! به عاریت میگیرم مصراع به قاعده جدی جلالالدین بلخی را به طنز: «او ر ا دگر که بیند، جز دیدهها که دیدند؟» در ادامه یادداشت هم خودتان را ستایش کردهاید و از نوازندگیتان گفتهاید و به نویسندگان کامنتهایی تاختهاید پای پُستی که نه میدانم چیست و نه میخواهم بدانم. بعد هم خودتان را -ظاهرا بالکنایه و عملا بالصراحه- نخبه دانستهاید و انتقادکنندگان به خودتان را «جامعهای که به جاي نخبهپروري، سلبريتيبازي ميكند.» الا تهرانیا! حالا بگو آنکه هر چه دل تنگش خواسته گفته، تویی یا من؟
یکم: به یادداشت ایراد گرفتهاید که پا در هوا رها شده. درک میکنم، چون آشنا هستم با صاحبان این تلقی الکن از نوشته «کامل» که حتما باید با فعل به پایان برسد. هنوز جملهای که فعلش به قرینهای حذف شده باشد، شما را ناخوش میکند و این صورت از ناخوشی اگرچه فرسنگها از من و سلایق و آموختههای من دور است و حسش نمیکنم، اما میتوانم درکتان کنم. تا بار دیگر، نوشتهای دیگر را بدون فعل به پایان ببرم و به باور شما «پا در هوا» رها کنم، حاجت به توضیح واضحات نمیبینم در باب این شکل از پایانبندی که برایتان غریب نشسته! نیز از ضعفهای مفرط تالیف شما و نگارشی که با آن «ذوق» این خواننده ناچیز و «جویای نام» را تا مرز کور شدن پیش بردید. گردن میگذارم به زبان غِیب که «با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی»؛ وگرنه این قلم به اعتبار مطلعِ دیگری از هماو آماده است برای «فاش گفتن» و «دلشادی».
٭عنوان مطلب، مصرعی از حافظ است: «قدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه؟»