درباره نسلي كه قهرمانانش را بيرون از قاب رسانههاي رسمي ميسازد
جمعيتي كه ديده نميشد
علي خورسند جلالي
تا پيش از آنكه تصاوير ازدحام ايرانمال در شبكههاي اجتماعي منتشر شود، بسياري از ما حتي از ميزان شهرت يوتيوبري كه عامل شكلگيري اين تجمع بود، خبر نداشتيم. ناگهان ويديوهايي مقابل چشمانمان قرار گرفت كه در آنها هزاران نوجوان و جوان، راهروها و طبقات يكي از بزرگترين مراكز تجاري تهران را پر كرده بودند. برنامهاي كه قرار بود يك ديدار ساده ميان يك يوتيوبر و مخاطبانش باشد، زير فشار جمعيت از كنترل خارج شد و با آشفتگي، مصدوميت و دخالت نيروهاي انتظامي پايان يافت. اما شايد عجيبترين بخش اين ماجرا، نه تعداد حاضران، بلكه تعجب فراگير ما از مشاهده آنها بود.
اين يوتيوبر در همان روز مشهور نشده بود و طرفدارانش نيز صبح روز برگزاري برنامه ناگهان از جايي نامعلوم پديدار نشده بودند. اين جمعيت از مدتها پيش وجود داشت؛ ويديوهاي او را تماشا ميكرد، زبان و شوخيهايش را ميفهميد، واكنشهايش را دنبال ميكرد و با او نوعي رابطه روزمره و عاطفي ساخته بود. آنچه در ايرانمال اتفاق افتاد، تولد ناگهاني يك چهره مشهور نبود؛ لحظهاي بود كه جامعه رسمي ناگهان با جامعهاي روبهرو شد كه سالها در كنار آن زندگي ميكرد، اما حضورش را جدي نميگرفت.
چند هفته پيش در يادداشتي با عنوان «وقتي اينفلوئنسرها سردبير ميشوند» نوشتم كه براي نسل جديد، اينفلوئنسرها بخشي از وظيفه سنتي سردبيران را برعهده گرفتهاند. آنها تعيين ميكنند چه چيزي ديده شود، درباره كدام موضوع گفتوگو شكل بگيرد و چه روايتي از يك رويداد در ذهن مخاطب باقي بماند. در آن يادداشت سخن از انتقال قدرت روايت از اتاقهاي خبر به اتاقهاي خواب و از ميزهاي سردبيري به رينگلايتها بود. ماجراي ايرانمال اما نشان داد كه اينفلوئنسرها ديگر فقط سردبيران جهان جديد نيستند؛ آنها به سازماندهندگان عاطفه و جمعيت نيز تبديل شدهاند.
يك استوري يا ويديوي كوتاه اكنون ميتواند كاري را انجام دهد كه زماني به يك شبكه تلويزيوني، سازماني گسترده، ستاد تبليغاتي يا تشكيلات حزبي نياز داشت: هزاران نفر را در زمان و مكاني مشخص گردهم آورد. اين همان نقطهاي است كه قدرت مجازي، صورت فيزيكي پيدا ميكند. عددهايي كه تا ديروز در كنار نام يك صفحه ديده ميشدند، ناگهان از صفحه موبايل بيرون ميآيند، بدن پيدا ميكنند و راهروهاي يك مركز تجاري را پر ميكنند. فالوئر تا زماني كه فقط عدد است، ممكن است جدي گرفته نشود؛ اما وقتي به جمعيت تبديل ميشود، ديگر نميتوان قدرت اجتماعي نهفته در پشت آن را انكار كرد.
اين قدرت را نبايد صرفا با تعداد دنبالكنندگان توضيح داد. بسياري از چهرههاي رسمي ميليونها بيننده دارند، اما شايد نتوانند بخش كوچكي از آنان را به حضور داوطلبانه در يك مكان ترغيب كنند. تفاوت اصلي ميان ديده شدن و مرجع بودن است. ممكن است مخاطب يك مجري تلويزيوني را بشناسد، اما احساس نميكند كه او را ميشناسد. اينفلوئنسر، در مقابل، هر روز بخشي از زندگي، سفر، خريد، ناراحتي، موفقيت و شوخيهاي خود را با مخاطب در ميان ميگذارد. به همين دليل، رابطه ميان او و دنبالكنندگانش، دستكم از نگاه مخاطب، از جنس ارتباطي شخصي و صميمي است.
نوجوان حاضر در ايرانمال لزوما براي ديدن يك «چهره مشهور» نرفته بود؛ او براي ملاقات با كسي رفته بود كه تصور ميكرد مدتهاست ميشناسد. اين رابطه در ادبيات رسانهاي رابطه شبهاجتماعي ناميده ميشود: مخاطب چهره مورد علاقه خود را بارها ميبيند، صدايش را ميشنود و از جزييات زندگياش باخبر ميشود، بيآنكه ارتباطي واقعي و دوسويه ميان آنها وجود داشته باشد. بااينحال، براي مخاطب، احساس نزديكي كاملا واقعي است. همين احساس ميتواند يك دنبالكننده مجازي را به هواداري تبديل كند كه براي ملاقات با اينفلوئنسر محبوبش ساعتها در ازدحام منتظر ميماند.
واكنش بخشي از جامعه به اين اتفاق نيز قابل تأمل بود. بسياري پرسيدند: اين يوتيوبر كيست كه اين همه آدم براي ديدنش جمع شدهاند؟ اما شايد پرسش دقيقتر اين باشد كه چرا ما او و مخاطبانش را نميشناختيم؟ ناآشنايي ما با يك پديده، نشانه بياهميت بودن آن نيست؛ گاهي فقط نشان ميدهد كه در حباب رسانهاي متفاوتي زندگي ميكنيم. اگر كسي در تلويزيون، روزنامهها يا فضاي توييتر فارسي ديده نميشود، به اين معنا نيست كه در جهان رسانهاي نسل جديد نيز حضور ندارد.
والدين، مديران فرهنگي، رسانههاي رسمي و حتي بسياري از پژوهشگران اجتماعي هنوز شهرت و نفوذ را با معيارهاي عصر تلويزيون اندازه ميگيرند. در آن ساختار، افراد براي مشهور شدن بايد از دروازه نهادهاي رسمي عبور ميكردند؛ شبكهاي بايد تصويرشان را پخش ميكرد، تهيهكنندهاي بايد به آنان فرصت ميداد يا روزنامهاي بايد نامشان را برجسته ميساخت.
اكنون اما جواني با يك گوشي، شناخت سليقه مخاطب و آگاهي از قواعد پلتفرم ميتواند خارج از تمام اين مسيرها، جامعهاي ميليوني پيرامون خود بسازد؛ جامعهاي كه زبان، شوخيها، نمادها و قهرمانان خاص خود را دارد.
تحقير نوجواناني كه در ايرانمال حاضر شدند، آسانترين و البته بيحاصلترين واكنش ممكن است. هر نسلي براي ديدن چهرههاي محبوب خود جمع شده است؛ از بازيگران و فوتباليستها تا خوانندگان و ستارگان تلويزيوني. تفاوت نه در اصل شيفتگي، بلكه در مسير توليد شهرت است. ستارههاي گذشته از بالا معرفي ميشدند، اما بسياري از ستارههاي امروز از پايين و در دل شبكهاي از روابط روزمره بالا ميآيند. اينكه ما محتواي آنان را جدي، ارزشمند يا حتي قابل فهم نميدانيم، چيزي از قدرت تأثيرگذاريشان كم نميكند.
البته به رسميت شناختن اين قدرت به معناي چشمپوشيدن از مسووليت نيست. وقتي نفوذ مجازي به حضور فيزيكي تبديل ميشود، اينفلوئنسر ديگر نميتواند خود را صرفا توليدكننده محتوا بداند. دعوت از هزاران مخاطب، مسووليت ايمني، برنامهريزي، ظرفيتسنجي و مديريت جمعيت ايجاد ميكند. تعداد فالوئرها فقط يك عدد براي جذب تبليغات نيست؛ نشانه ظرفيتي واقعي است كه در صورت مديريت نادرست ميتواند جان و امنيت افراد را به خطر بيندازد. ماجراي ايرانمال نشان داد كه شايد حتي صاحبان اين قدرت نيز هنوز ابعاد واقعي آن را بهدرستي نشناختهاند.
ازسوي ديگر، واكنش نهادهاي رسمي نيز نميتواند به برخورد قضايي، محدود كردن صفحات يا حذف صورتمساله خلاصه شود. يك حساب كاربري ممكن است مسدود شود، اما جامعه مخاطبان آن از بين نميرود. نيازهايي كه به ظهور چنين چهرههايي منجر شدهاند همچنان باقي ميمانند. نسلي كه تصوير خود را در رسانه رسمي پيدا نميكند، چهرههاي خودش را ميسازد؛ نسلي كه زبانش شنيده نميشود، زبان ديگري پيدا ميكند و نسلي كه فضاي عمومي متناسب با علايق خود ندارد، يك مركز خريد را به محل اجتماع و ابراز حضور تبديل ميكند.
ايرانمال براي چند ساعت به آينهاي در برابر جامعه رسمي تبديل شد. در اين آينه، هزاران نوجوان ديده ميشدند كه ما درباره آنان بسيار سخن گفتهايم، اما كمتر با خودشان سخن گفتهايم. آنها گم نشده بودند و بهتازگي نيز به وجود نيامدهاند؛ فقط بيرون از ميدان ديد ما زندگي ميكردند. شايد به همين دليل، ازدحام ايرانمال پيش از آنكه زنگ خطر باشد، لحظه آشكار شدن يك شكاف نسلي و رسانهاي بود.
در يادداشت قبلي سخن از اين بود كه اينفلوئنسرها صندلي سردبيران را تصاحب كردهاند. اكنون بايد يك جمله ديگر به آن اضافه كرد: سردبيران جديد فقط جهان را براي مخاطبانشان روايت نميكنند، بلكه ميتوانند آنان را به حركت درآورند و به جمعيت تبديل كنند. پرسش اصلي ديگر اين نيست كه يك يوتيوبر چگونه اين همه طرفدار پيدا كرده است. پرسش مهمتر آن است كه چگونه هزاران نوجوان در كنار ما بزرگ شدند، قهرمانان خود را ساختند و جامعهاي موازي شكل دادند، بيآنكه تا روزي كه راهروهاي ايرانمال را پر كردند، متوجه حضورشان شويم.