• 1405 چهارشنبه 18 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6385 -
  • 1405 دوشنبه 12 مرداد

نه همه‌اش را شاهد بودم، نه همه‌اش را به خاطر آوردم

مرتضي ميرحسيني

صدايش هنوز در گوش‌ها طنين مي‌اندازد: «وقت آن است به ياد بياوريم كه بيش از هر چيز به انسان‌ها تعلق داريم. انسان با انديشه و زبان خود را از دنياي حيوانات جدا كرده است. انسان‌ها بايد آزاد باشند و اگر تحت ستم و فشار قرار بگيرند، دوباره به حيوان تبديل مي‌شوند. آزادي سخن، آزادي صادقانه و كامل سخن، نخستين شرط سلامت هر جامعه است. آن كس كه از سرزمين مادري خويش آزادي سخن را دريغ مي‌دارد، نمي‌خواهد كه وطنش را از چنگال بيماري‌ها برهاند، بلكه بر آن است كه بيماري‌ها را بيش از پيش در تن جامعه تزريق كند و آن را از درون بپوساند.» اين جملات را براي اعتراض نوشته بود. با حكومت كشورش سر جنگ نداشت و حتي عضوي از اتحاديه نويسندگان شوروي محسوب مي‌شد. قصد خروج از اتحاديه را هم نداشت. دست‌كم آن زمان نداشت. اما محدودش كردند، زير فشار گذاشتند و او را براي «رفتارهاي ضد سوسياليستي» غيرخودي خواندند. مجبور به ترك كشورش شد. در امريكا اقامت كرد و باز هم از شوروي و از حقيقتي كه به نظرش سركوب مي‌شد، نوشت. پيش از مهاجرت چند داستان و رمان را در كارنامه‌اش داشت. با «يك روز زندگي ايوان دنيسوويچ» (1962) كه روايتي برگرفته از تجربيات شخصي‌اش از اردوگاه‌هاي كار اجباري بود به شهرت رسيد و با «بخش سرطان» (1966) و «طبقه اول» (1968) چيره‌دستي و عمق نگاهش را اثبات كرد. «يك روز زندگي ايوان دنيسوويچ» با حمايت حكومت و براي نمايش تغييري كه رهبران جديد شوروي مدعي‌اش بودند، منتشر شد و بخشي از هدفش را هم محقق كرد. مردم روسيه جذب آن شدند و نويسنده را يكي از خودشان، زخمي مثل خودشان ديدند. اميدي كه نويسنده از آن حرف مي‌زد نيز براي‌شان خوشايند و دلگرم‌كننده بود؛ «همه‌ چيز مي‌گذرد و ما زنده مي‌مانيم! و خدا ما را تا آخر حفظ خواهد كرد.» اما راه نويسنده، زودتر از آنچه كرمليني‌ها توقع داشتند، از راه حكومت جدا شد. تقريبا هر چه مي‌نوشت، خواه‌ناخواه در تضاد با ايدئولوژي حاكم تفسير مي‌شد و عملا نگاه رسمي و سليقه حزبي را به چالش مي‌كشيد. كتاب‌هايش مجوز انتشار نگرفتند و -  طبق رسم زمانه - زيرزميني به بيرون از قلمروی شوروي رفتند. جمعي از روس‌هاي ضدشوروي چاپ‌شان كردند و بعد قاچاقي و به هزار زحمت، تعدادي را به روسيه فرستادند. همين انتشار زيرزميني كتاب‌هايش هم برايش دردسر شد و فشار و سختگيري حكومت را به او بيشتر كرد. دردسرها و فشارهايي كه تا مدتي پس از مهاجرت نيز باقي ماند. ما معمولا سولژنيتسين را با نوبل ادبي 1970 و نيز كتاب «مجمع‌الجزاير گولاگ» (1973) در روايت رنج‌ها و شكنجه‌هاي زندانيان شوروي مي‌شناسيم. «مجمع‌الجزاير گولاگ» كه دو بار هم به فارسي ترجمه شده، با اين جملات شروع مي‌شود: «اين كتاب تقديم مي‌شود به كساني كه عمرشان به باز گفتن آن قد نداد. باشد كه عذر مرا بپذيرند، چراكه نه همه‌اش را شاهد بودم، نه همه‌اش را به خاطر آوردم و نه از همه‌اش آگاه بودم.» امريكايي‌ها كه در رقابت و ستيز با شوروي بودند، پناهش دادند. شايد به اين اميد بسته بودند كه سربازي سرشناس را در جبهه خودشان به خدمت گرفته‌اند. اشتباه مي‌كردند. سولژنيتسين به حد سايه‌هاي سرمايه‌داري تنزل نكرد و حتي رفته‌رفته، البته نه هميشه، اما گاهي كراهت خود را از سبك زندگي و نگاه امريكايي‌ها و به مصرف‌گرايي و غريزه‌پرستي‌شان نشان داد. آنها از او متنفر نشدند. اما دركش هم نمي‌كردند. نمي‌فهميدند چرا در هر تغيير و تحول يا حتي تداومي، به جست‌وجوي تضادها مي‌رود و چنين مُصرانه براي نمايش تقابل ميان خير و شر مي‌كوشد. سال‌هاي طولاني دور از كشورش زندگي كرد. شوروي هم بعد از چند تلاش ناموفق براي كشتنش، نامش را از فهرست سياه خط زد (يا از اولويت خارج كرد) و از توطئه براي حذف او دست كشيد. زنده ماند. آنقدر عمر كرد كه سقوط حزب حاكم و فروپاشي شوروي را به چشم ببيند. به روسيه برگشت. سال‌هاي باقي مانده از عمر 90 ساله‌اش را در آرامش و احترام گذراند. در نخستين روزهاي آگوست 2008 از دنيا رفت. اكنون در مسكو آرام گرفته است.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون