• 1405 چهارشنبه 18 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6392 -
  • 1405 شنبه 24 مرداد

از «ای ایران» ناصر تقوایی تا مساله بازنمایی یك سرزمین

وقتی ایران به تصویر درمی‌آید

ناصر سهرابی

چراغ‌های سالن خاموش می‌شود. پرده هنوز سفید است و تماشاگر، پیش از آنكه داستان آغاز شود، هیچ تصوری از جهانی كه قرار است وارد آن شود، ندارد. چند ثانیه بعد، خیابانی ظاهر می‌شود؛ زبانی به گوش می‌رسد كه شاید هرگز نشنیده باشد؛ رنگ خاك، نور آسمان، معماری خانه‌ها، شیوه راه رفتن آدم‌ها، سكوت میان دیالوگ‌ها و حتی موسیقی پس‌زمینه، آرام‌آرام تصویری از یك سرزمین را در ذهن او بنا می‌كنند. پیش از آنكه شخصیت‌ها معرفی شوند، یك كشور معرفی شده است. جهان امروز، بیش از آنكه كشورها را بخواند، آنها را تماشا می‌كند. بسیاری از ما پیش از آنكه ایتالیا را ببینیم، آن را با فلینی و دسیكا شناخته‌ایم؛ ژاپن را با كوروساوا و اوزو، سوئد را با برگمان و ایران را نیز، خواه‌ناخواه، با قاب‌هایی كه سینمای ایران طی دهه‌های گذشته ساخته است. شاید به همین دلیل باشد كه سینما، برخلاف تصور رایج، فقط هنر روایت داستان نیست؛ هنر ساختن حافظه است؛ حافظه‌ای كه گاه از خود واقعیت نیز ماندگارتر می‌شود. پرسش اما اینجاست كه سینمای ایران، در این سال‌ها، كدام ایران را به حافظه جهان سپرده است؟
پاسخ دادن به این پرسش، ساده نیست؛ زیرا خودِ «ایران» مفهومی یكدست و تك‌معنا نیست. ایران صرفا مرزهای سیاسی یا نامی بر نقشه نیست؛ انباشتی است از زبان‌ها، اقلیم‌ها، حافظه تاریخی، شعر، اسطوره، آیین، شكست، امید، رنج، شوخ‌طبعی و تجربه زیسته میلیون‌ها انسانی كه قرن‌ها زیر یك نام زندگی كرده‌اند. كشوری با چنین پیچیدگی، طبعا در یك روایت و یك تصویر خلاصه نمی‌شود. هر فیلم، تنها تكه‌ای از این پازل بزرگ را روشن می‌كند و همزمان، ناگزیر بخش‌های دیگری را در تاریكی باقی می‌گذارد. از همین رو، سینما را نمی‌توان صرفا رسانه‌ای برای سرگرمی دانست. هر فیلم، حتی اگر ادعای روایت یك داستان كاملا شخصی را داشته باشد، ناخواسته تصویری از جامعه، اخلاق، مناسبات انسانی و جهان‌بینی سرزمینی را نیز با خود حمل می‌كند. مخاطبی كه هیچ‌گاه به ایران سفر نكرده، ممكن است نخستین و ماندگارترین شناخت خود از این سرزمین را نه از كتاب‌های تاریخ و نه از گزارش‌های خبری، بلكه از دل یك فیلم به دست آورد. در چنین وضعیتی، فیلم دیگر فقط یك اثر هنری نیست؛ بخشی از حافظه فرهنگی جهان درباره ایران است.
شاید به همین دلیل است كه مفهوم «بازنمایی» در مطالعات فرهنگی، اهمیتی فراتر از یك اصطلاح دانشگاهی پیدا می‌كند. استوارت هال سال‌ها پیش یادآور شد كه بازنمایی، آینه واقعیت نیست؛ بلكه فرآیندی است كه خودِ معنا را تولید می‌كند. تصویرها صرفا جهان را نشان نمی‌دهند، بلكه به جهان معنا می‌بخشند. اندكی پیش‌تر، بندیكت اندرسون در كتاب مشهور «جماعت‌های خیالی» از این سخن گفته بود كه ملت‌ها، پیش از آنكه واقعیتی طبیعی باشند، از خلال روایت‌ها، خاطره‌های مشترك و تصویرهایی كه از خود می‌سازند، به یك اجتماع تبدیل می‌شوند. اگر این دو ایده را كنار هم بگذاریم، نقش سینما روشن‌تر می‌شود؛ فیلم‌ها فقط ایران را نمایش نمی‌دهند، بلكه در ساختن معنای «ایران» نیز مشاركت می‌كنند. هر قاب سینمایی، علاوه بر ارزش زیبایی‌شناختی، حامل نوعی مسوولیت فرهنگی است، زیرا آنچه بر پرده ثبت می‌شود، دیر یا زود به بخشی از حافظه جهانی درباره یك ملت تبدیل خواهد شد. از این منظر، مساله دیگر نه تبلیغ است و نه سیاه‌نمایی؛ مساله، نسبت میان جزء و كل است. آیا می‌توان یك ملت را تنها از خلال بحران‌هایش شناخت؟ همان‌گونه كه نمی‌توان فرانسه را به انقلاب، امریكا را به هالیوود یا ژاپن را به سامورایی‌ها تقلیل داد، ایران نیز در هیچ روایت واحدی خلاصه نمی‌شود. واقعیت، همواره از تصویر پیچیده‌تر است و هنر، زمانی به حقیقت نزدیك می‌شود كه این پیچیدگی را حفظ كند، نه آنكه آن را به یك كلیشه تقلیل دهد.
بخش مهمی از اعتبار جهانی سینمای ایران، دقیقا از همین نقطه آغاز شد؛ جایی كه فیلمسازان ایرانی، به جای توضیح دادن ایران، آن را زندگی كردند. عباس كیارستمی در «خانه دوست كجاست؟» از یك روستای كوچك، جهانی ساخت كه برای هر انسانی قابل فهم بود. مجید مجیدی در «بچه‌های آسمان»، فقر را به موضوع اصلی فیلم تبدیل نكرد، بلكه كرامت انسانی را از دل فقر بیرون كشید. بهرام بیضایی در «باشو، غریبه كوچك» از خلال رابطه زنی شمالی و كودكی جنوبی، روایتی از ایران نوشت كه نه بر وحدت اجباری، بلكه بر همدلی استوار بود. این فیلم‌ها جهان را نه با شعار، بلكه با تجربه انسانی با ایران آشنا كردند و شاید به همین دلیل است كه هنوز زنده‌اند.
در میان این آثار، «ای ایران» ناصر تقوایی جایگاهی متفاوت دارد. این فیلم را نمی‌توان صرفا اثری درباره اشغال جنوب ایران در جنگ جهانی دوم دانست. تقوایی، تاریخ را بهانه‌ای برای سخن گفتن از مفهوم وطن قرار می‌دهد، بی‌آنكه وطن را به شعار فروبكاهد. ایران در این فیلم، نه یك نقشه جغرافیایی، بلكه رابطه‌ای انسانی است؛ رابطه‌ای كه در زبان، غرور، شوخ‌طبعی، مقاومت و كرامت آدم‌های معمولی جریان دارد. شخصیت‌های فیلم، قهرمانان اسطوره‌ای نیستند؛ انسان‌هایی معمولی‌اند كه در لحظه‌ای تاریخی، شأن ملی خود را به یاد می‌آورند. شاید راز ماندگاری 
«ای ایران» نیز همین باشد؛ اینكه وطن را نه از تریبون، بلكه از دل زندگی روزمره روایت می‌كند. با این همه، سینمای ایران در سه دهه اخیر بیش از هر چیز با نوعی واقع‌گرایی اجتماعی شناخته شده است؛ واقع‌گرایی‌ای كه گاه چنان بر بحران، فروپاشی، تنهایی و بن‌بست متمركز می‌شود كه گویی ایران چیزی جز مجموعه‌ای از گره‌های اجتماعی نیست. روشن است كه هنر وظیفه زیباسازی واقعیت را ندارد و اگر نتواند رنج را روایت كند، بخشی از رسالت خود را از دست داده است، اما مساله، حذف رنج نیست؛ نسبت رنج با زندگی است. زندگی هیچ جامعه‌ای فقط از بحران ساخته نشده است. همان‌قدر كه فقر، تبعیض یا ناكامی بخشی از تجربه ایرانی است، خانواده، آیین، شوخ‌طبعی، مهمان‌نوازی، شعر، موسیقی، عشق، كار، امید و حافظه تاریخی نیز بخشی از همان تجربه‌اند. حذف هر یك از این وجوه، تصویری ناقص از ایران می‌سازد. اینجاست كه تفاوت میان «واقع‌گرایی» و «تقلیل‌گرایی» آشكار می‌شود. واقع‌گرایی، پیچیدگی جهان را حفظ می‌كند؛ اما تقلیل‌گرایی، جهان را به یك ویژگی فرو می‌كاهد. سینمای بزرگ، حتی وقتی از تلخ‌ترین واقعیت‌ها سخن می‌گوید، هرگز انسان را به قربانی صرف تبدیل نمی‌كند. در آثار كیارستمی، آدم‌ها در دل دشواری‌ها همچنان امكان انتخاب دارند؛ در فیلم‌های بیضایی، هویت در دل بحران معنا پیدا می‌كند و در سینمای تقوایی، تاریخ فقط پس‌زمینه‌ای برای فهم كرامت انسان است. شاید راز ماندگاری این آثار نیز همین باشد كه مخاطب، پس از پایان فیلم، بیش از آنكه بحران را به خاطر بیاورد، انسان را به یاد می‌آورد. از سوی دیگر، این پرسش نیز مطرح است كه چرا بخش بزرگی از ظرفیت‌های فرهنگی ایران هنوز به تصویر درنیامده‌اند. سرزمینی كه هر اقلیم آن تاریخی مستقل، هر زبانش ادبیاتی غنی و هر آیینش روایتی منحصربه‌فرد دارد، چگونه در قاب‌هایی محدود و تكرار شونده خلاصه شده است؟ ایران هنوز در انتظار روایت كویرهایش، جزیره‌های خلیج‌فارس، جنگل‌های هیركانی، موسیقی خراسان، آیین‌های جنوب، فرهنگ بلوچ، جهان ارمنی‌ها و آشوری‌ها، زندگی عشایر، شهرهای مرزی و حتی تجربه روزمره طبقه متوسط شهری است. این تنوع، صرفا موضوعاتی برای ساخت فیلم نیست؛ بخشی از هویت روایی ایران است كه هنوز سهم اندكی از حافظه تصویری سینمای ما را به خود اختصاص داده است. در این میان، شاید بد نباشد از خود بپرسیم كه آیا اساسا ماموریت سینما، «معرفی ایران» است؟ پاسخ: اگر با دقت به تاریخ سینما نگاه كنیم، منفی است. فلینی مامور معرفی ایتالیا نبود، همان‌گونه كه كوروساوا برای تبلیغ ژاپن فیلم نمی‌ساخت. با این حال، امروز بخش مهمی از شناخت ما از آن كشورها، از خلال آثار همین فیلمسازان شكل گرفته است. دلیلش روشن است؛ سینمای اصیل، هرگز از بیرون به هویت نگاه نمی‌كند. فیلمساز بزرگ، نمی‌كوشد كشورش را زیباتر یا تلخ‌تر از آنچه هست نشان دهد؛ او فقط حقیقت تجربه زیسته مردمانش را كشف می‌كند. اگر این كشف صادقانه باشد، جهان نیز آن را صادقانه خواهد پذیرفت. شاید مساله اصلی سینمای ایران نیز همین باشد؛ نه كمبود استعداد و نه كمبود سوژه، بلكه كمبود كنجكاوی نسبت به خود ایران. گویی گاهی پیش از آنكه این سرزمین را دوباره كشف كنیم، درباره آن داوری كرده‌ایم. در‌حالی كه ایران، بیش از هر چیز، سرزمین تناقض‌هاست؛ جایی كه حافظ و فردوسی در كنار زندگی دیجیتال امروز حضور دارند، جایی كه سنت و مدرنیته نه در دو جبهه روبه‌روی هم، بلكه در متن زندگی روزمره با یكدیگر گفت‌وگو می‌كنند. چنین سرزمینی را نمی‌توان با یك روایت، یك ژانر یا یك نگاه توضیح داد. آندره بازن، منتقد بزرگ فرانسوی، جایی نوشته بود كه وظیفه سینما، تحمیل معنا به جهان نیست؛ كشف جهان است. شاید اگر این جمله را به ایران تعمیم دهیم، بتوان گفت مساله امروز سینمای ما نیز همین است. ایران، پیش از آنكه به بازنمایی نیاز داشته باشد، محتاج دوباره دیده شدن است. نه از پشت عینك نوستالژی، نه از پشت شیشه ایدئولوژی و نه از زاویه وسوسه جلب‌توجه جهان؛ بلكه با نگاهی كه بتواند پیچیدگی، تناقض و زندگی را همزمان ببیند. درنهایت، پرسش این نیست كه سینمای ایران تصویری مثبت از ایران ساخته است یا تصویری منفی. این دوگانه، بیش از حد ساده است. پرسش واقعی این است كه آیا توانسته از مرز تصویر عبور كند و به شناخت برسد؟ زیرا تصویر، اگر به شناخت نینجامد، خیلی زود به كلیشه تبدیل می‌شود. سینما، زمانی ماندگار می‌شود كه به جای ساختن چهره‌ای آرمانی یا سیاه از یك سرزمین، امكان دیدن آن را فراهم كند؛ آن‌گونه كه هست، با همه لایه‌های پنهان و آشكارش. شاید در پایان، مهم‌ترین وظیفه سینمای ایران نه دفاع از ایران باشد و نه محاكمه آن. وظیفه‌اش، اگر بتوان از چنین واژه‌ای استفاده كرد، كشف ایران است؛ كشف سرزمینی كه هنوز بخش بزرگی از آن، حتی برای خود ما نیز ناشناخته مانده است. روزی كه سینمای ایران بتواند این كشف را با صداقت و جسارت بر پرده بیاورد، دیگر نیازی نخواهد بود از «معرفی ایران به جهان» سخن بگوییم؛ زیرا جهان، همان‌گونه كه ایتالیا را از خلال فلینی و ژاپن را از خلال كوروساوا شناخت، ایران را نیز از خلال حقیقتی خواهد شناخت كه سینما توانسته است از دل این سرزمین بیرون بكشد. آن روز، «ایران» دیگر فقط نام یك كشور نخواهد بود؛ تجربه‌ای انسانی خواهد شد كه در حافظه جهان زندگی می‌كند.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون