ادامه از صفحه اول
رسانههاي ايراني در دو دنيا زندگي ميكنند
اين ويژگي در رسانههاي جريان اصلي ايران، از جمله صداوسيما و حتي روزنامههاي رسمي و... به صورت شكلي تحقق پيدا كرده اما محتوايي هنوز راه درازي در پيش دارد. اما در همين حال، فضاي رسانهاي غيررسمي و شبكههاي اجتماعي مملو از انتظارات، خواستهها، اخبار و روايتهايي است كه بخشي از جامعه آنها را دنبال ميكند و اين بخش از جامعه در شكل دادن به روايتها و ساخت خبر و روايت دستي پر توان دارد چراكه ظرفيتهاي فني در كنار تمايل به مشاركت در توليد محتوا برايش جذابيت دارد. در برخي موارد در جامعه وقايعي به وقوع ميپيوندد كه رسانههاي جريان اصلي، چه در شكل سنتي و چه در قالب ديجيتال، كمتر به آنها توجه ميكنند؛ اما آن اتفاق در فضاي اجتماعي به يك پديده تبديل شده و جمع بزرگي را با خود همراه ميكند. به عنوان مثال نمونههايي مانند اتفاق ايرانمال، كه جمعي از جوانان و نوجوانان براي ديدار يك سلبريتي به آنجا رفته بودند يا دورهمي كوروشمال، كه چند سال پيش نوجوانان تصميم گرفته بودند پس از امتحان پايان سال آنجا جمع شوند. يا تجمع در پارك آب و آتش براي آببازي كه از سوي نوجوانان صورت گرفته بود و حتي تشييع پيكر خواننده پاپ مرتضي پاشايي، جملگي مؤيد اين حقيقت است كه جامعه ميتواند در فضايي خارج از روايت رسمي، دست به كنش جمعي بزند و يك موضوع را به پديدهاي اجتماعي تبديل كند. اما رسانههاي جريان اصلي با عبور و ناديدهانگاري توجهي به آنها نداشتهاند اما در دنياي ديگر رسانه روايتهاي ساخته و پرداخته شده امر ديگري را بيان ميكند. اين اتفاقات اگر چه از سوي رسانههاي جريان اصلي جدي گرفته نشده اما در مقاطعي سياستگذاران و دستاندركاران رسانهاي و حتي روزنامهنگاران را با پرسش جدي مواجه كرد كه چگونه ممكن است رويدادي در جامعه چنين ابعادي شكل بگيرد، اما در روايت رسانههاي جريان اصلي انعكاس متناسبي نداشته باشد. لذا دو دنياي رسانهاي معنا و مفهومي پيدا كرده كه بيتوجهي به آن براي تداوم فعاليتها چالش برانگيز است .در يك دنيا، موضوعي اهميت پيدا ميكند و در دنياي ديگر، همان موضوع ممكن است اساسا ديده نشود. در يك فضا، مردم درباره يك اتفاق گفتوگو ميكنند، تصوير و روايت توليد ميكنند و آن را به يك موضوع عمومي تبديل ميكنند و در فضاي ديگر، رسانه ممكن است از كنار آن عبور كند. بنابراين فاصله رسانههاي ايران تنها فاصله ميان رسانه سنتي و رسانه ديجيتال نيست؛ فاصله ميان دو زيست رسانهاي و دو نوع تجربه از جامعه است. ضرورتهاي دنياي كنوني و اتصال جامعه ايران به فضاي بينالمللي، در كنار توانمند شدن شهروندان در استفاده از فضاي مجازي، تصوير تازهاي از رسانه و مخاطب ايجاد كرده است. بيتوجهي به اين تصوير نگرانيهاي زيادي را در پي خواهد داشت. در واقع امروز مخاطب ديگر صرفا مخاطب نيست؛ بلكه او بخشي از فرآيند توليد و توزيع پيام است. لذا اگر رسانههاي جريان اصلي فقط به جامعه پيراموني خود به عنوان دريافتكننده پيام نگاه كنند، ممكن است به تدريج از جامعه فاصله بگيرند و بيشتر به نمايندگي روابط عمومي دستگاهها تبديل شوند. به قول امانوئل كاستلز، صاحب كتاب «قدرت ارتباطات»در گذشته براي شناسايي مخاطب عمدتا ويژگيهايي مانند جنسيت، قوميت، نژاد، سن و مليت مورد توجه قرار ميگرفت، اما در دنياي رسانهاي امروز، ميزان استفاده از شبكههاي اجتماعي، نوع شبكه مورد استفاده و ميزان مشاركت افراد نيز بخشي از شناخت مخاطب را شكل ميدهد. چرا كه بخشي از هويت اجتماعي افراد در همين بسترهاي شبكهاي ساخته و بازتوليد ميشود. بنابراين نميتوان جامعه امروز ايران را بدون توجه به زيست رسانهاي آن شناخت. بخشي از جامعه در رسانههاي رسمي حضور دارد و بخشي ديگر در شبكههاي اجتماعي و رسانههاي مستقل و غيررسمي. اين دو گروه ممكن است درباره يك موضوع واحد، دو تجربه و دو روايت متفاوت داشته باشند. از اين رو مساله اصلي در عرصه رسانه ايران، حذف يكي از اين دو دنيا نيست؛ بلكه ايجاد پل ميان آنهاست. دنياي رسانهاي ايران بايد بتواند جهان واقعي مخاطبان خود را ببيند و آن را در روايت رسانهاي بازتاب بدهد. راه عبور از شكافهاي ارتباطي، ايجاد پلهايي براي بازنمايي آن بخش از جامعه است كه ديده نميشود يا امكان ديده شدن آن در رسانههاي جريان اصلي محدود است. لذا به نظر ميرسد كاركرد رسانههاي مستقل در اين بخش جديتر است. در اين ميان انتظار از رسانههاي مستقل به عنوان ميانجي اتصال رسانههاي جريان اصلي و رسانههاي اجتماعي و ديجيتال شكل ميگيرد. اين رسانهها به دليل ساختار مستقل و عدم وابستگي نهادي و سازماني و مالي قادرند پل ميانجي براي اتصال جامعه به روايت باشند. از اين رو امروز بيش از هر زمان ديگري لازم است سياستگذار رسانهاي جامعه را همانگونه كه هست ببيند، نه آن گونه كه انتظار دارد باشد. وقتي بخش بزرگي از كودكان و جوانان در فضاي مجازي حضور دارند و شبكههايي مانند اينستاگرام، تلگرام، يوتيوب و واتساپ، با وجود محدوديتها و فيلترينگ، همچنان مورد استفاده قرار ميگيرند، نميتوان اين بخش از زيست اجتماعي را ناديده گرفت. هيچ بخشي نبايد در جهت حذف بخش ديگر حركت كند. مساله اصلي، همزيستي مثبت و ايجاد همكاري در ساختار نظام رسانهاي كشور است؛ در نهايت، آنچه ميتواند وضعيت رسانههاي ايران را در شرايط كنوني بهبود ببخشد، نوعي ارتقا در «حرفه و ارتباط» است. تمام توان يك رسانه در ميزان ارتباط آن با مخاطب و اعتمادي است كه ايجاد ميكند. اگر رسانهها در مسير افول مخاطب قرار بگيرند، حتي در صورت امكان بقا، ديگر به آساني شنيده و ديده نميشوند. در نهايت، زيست رسانهاي ايران بايد دنياهاي خود را به يكديگر نزديك كند. مساله امروز اين نيست كه يكي از اين دو دنيا حذف شود؛ مساله اين است كه اين دو دنيا يكديگر را ببينند. رسانه رسمي بايد بتواند جامعهاي را كه در شبكههاي اجتماعي زندگي ميكند، بشناسد و روايت كند و رسانههاي مستقل و ديجيتال نيز بايد بتوانند با رعايت اصول حرفهاي، بخشي از واقعيت جامعه را كه كمتر ديده شده است، نمايان سازند. تصوير آينده رسانهاي ايران در همكاري و درك متقابل ميان اين دو دنيا و پيشگامي در جذب مخاطب متنوع در جامعه است.
رسانه زنده است؛ فصل رجعت مخاطب
در اين شرايط بسياري اعتقاد دارند كه بايد فاتحه رسانههاي رسمي را خواند، اين اينفلوئنسرها آنقدر بزرگ و زياد شدهاند كه ديگر مخاطبي براي رسانه واقعي باقي نميماند. در نگاه اول اين گزاره درست به نظر ميرسد. اما آيا واقعيت همين است؟ اگر اندكي بيشتر تعمق كنيم متوجه ميشويم كه پيچيدگي اين فضا بسيار بيشتر از آن است كه بتوانيم به راحتي حكمي كلي براي آن صادر كنيم و فاتحه رسانههايي را بخوانيم كه سالها و حتي دههها اعتبار خود را ذرهذره جمع كردهاند. واقعيت اين است كه اين اتفاق در برههاي از زمان نه فقط در ايران بلكه در جهان هم افتاد. اينفلوئنسرها به قدرت بيبديلي تبديل شدند كه همهچيز را ميدانند و هر چيزي كه بخواهند را در قالب مخاطبپسند بزك كرده و به خورد فالوورهايشان ميدهند. آنها در واقع با شهرت و محبوبيت سرمايه نمادين بزرگي براي خود ساختند. اما مشكل از آنجا ايجاد شد كه قريب به اتفاق آنها بر آن شدند كه به قول بورديو اين «سرمايه نمادين» را به «سرمايه اقتصادي» تبديل كنند. نمونههاي بسياري از اين قماش وجود دارد. عدهاي عريان اين كار را انجام دادند و مخاطبانشان را به سمت سايتهاي شرطبندي هدايت كردند و برخي ديگر به شكلهايي ناملموستر اين كار را كردند. همزمان اين پديده چنان فراگير شد كه مردم در همه حوزهها دچار وضعيت اشباع اطلاعاتي شدند. اينجا دقيقا نقطهاي است كه رسانه وارد ماجرا ميشود. جايي كه هم اعتبار اينفلوئنسر خدشهدار شده هم وفور اطلاعات باعث سردرگمي و فقر توجه مخاطب شده است. از سوي ديگر انتشار اخبار نادرست و غيردقيق هم اينقدر اتفاق افتاده كه مخاطب به تدريج به اين آگاهي رسيده كه «ديده شدن» الزاما به معناي «معتبر بودن» نيست. گزارش Digital News Report 2025 موسسه رويترز كه ۴۸ حوزه رسانهاي را بررسي كرده، نتايج قابل تاملي در اين باره دارد. بر اساس نتايج اين گزارش ۵۸ درصد پاسخدهندگان نگران توانايي خود براي تشخيص خبر درست از نادرست در فضاي مجازي بودند و ۴۷ درصد هم اينفلوئنسرها را از مهمترين منابع بالقوه انتشار اطلاعات غلط دانستهاند. نكته جالبتر اين است كه ۳۸ درصد پاسخدهندگان گفتهاند براي اخباري كه احتمال ميدهند درست نباشد سراغ رسانههاي رسمي مورد اعتمادشان ميروند، ۳۵ درصد منابع رسمي را ميبينند، ۳۳ درصد سراغ موتورهاي جستوجو ميروند و تنها ۱۴درصد به شبكههاي اجتماعي مراجعه ميكنند. بيترديد هر چه جلوتر برويم اين آمار به نفع منابع و رسانههاي رسمي بالاتر ميرود و ديگر رسانهاي با سالها فعاليت و دهها خبرنگار و دبير و سردبير و... در جذب مخاطب از ارتش تكنفره يك انسانرسانه شكست نميخورند. متاسفانه چون پژوهشهاي قابل اتكايي در اين زمينه در ايران انجام نشده، مجبورم در اين باره هم از فكت خارجي استفاده كنم. مثال بارز اين وضعيت روزنامه نيويوركتايمز است كه در پايان سال ۲۰۲۵ به ۱۲.۷۸ ميليون مخاطب پولي رسيده كه ۱۲.۲ ميليون نفر از آنها مشترك نسخه ديجيتال آن هستند. پس هنوز ميشود در آشفته بازار فضاي مجازي و در رقابت با توييتر و اينستاگرام و تيكتاك و... مخاطبي يافت كه نه تنها به رسانه رسمي مراجعه ميكند بلكه براي آن پول هم پرداخت ميكند. بيشك نميتوان نسخه امريكا را عينا براي ايران هم پيچيد اما تجربه نشان داده كه در عصر اطلاعات اگر در حوزه فضاي مجازي با غرب عينا مشابه هم نباشيم، دست كم فاصلهمان هم آنقدر زياد نيست. بنابراين با اتكا به فكتهاي معتبر و مشاهدات شبكههاي اجتماعي، فرض مردن رسانههاي رسمي در عصر شبكههاي اجتماعي را قويا رد ميكنم و معتقدم كه روز به روز با بالا رفتن سواد رسانهاي مردم، رجعت به مطبوعات و رسانههاي رسمي به عنوان تنها منبع معتبر اخبار بيشتر ميشود. اينجا ديگر هنر ما رسانهايهاست كه بتوانيم پيام را جوري ارائه كنيم كه مخاطب با ذائقه جديدش آن را بپسندد.
توحش اقتصادي!
گروهي از مردم آسيب ميديدند با محاصره اقتصادي قرار است همه مردم ايران زير شكنجه اقتصادي قرار بگيرند و مخالف و موافق و شهري و روستايي تفاوتي ندارند. امريكا ميخواهد مردم ايران را مجازات كند و گناه ايرانيان هم اين است كه از حمله به كشور خود منزجر بودند و هر كس به طريقي از ميهن خويش دفاع كرد.اين بار قرار است كمك امريكا به همه ايرانيان برسد! و محرومان جامعه بيشتر از اقشار ديگر درد استقامت و استقلال را بكشند.يك نگاه به انواع جنگها و درگيريها و كشتاري كه امريكا در جاي جاي جهان مرتكب شده است كه بيش از هر كشور ديگري بوده، دخالت دادن توحش در مخاصمات گوناگون است.البته ما چيزي به نام جنگ تميز در عالم واقع نداريم ولي امريكا با تجربيات فراواني كه در انواع جنگها از ويتنام تا كره شمالي و افغانستان و عراق و ليبي و سوريه به دست آورده خوب ياد گرفته كه چگونه با مدرنترين ابزارها و روشها و تاكتيكها ملتها را زير چرخ تجاوز خود له كند. كاخ سفيد براي هيچ ملتي شخصيت مستقل و انساني قائل نيست و صداقت آقاي ترامپ نشان داد كه اگر براي واشنگتن مجالي پيدا شود براي متحدانش هم يك تهديد بالقوه است.رفتار كاخ سفيد با گرينلند، كانادا و عمان نمونههاي روشني از خوي امپرياليستي و تماميتخواهي امريكاست. به هر حال كاخ سفيد اين بار عزم كرده است كه تجاوز خود را همهگير كند تا اگر در جنايت ميناب ۱۶۸ كودك معصوم پرپر شدند حالا ميليونها كودك ايراني طعم فقر و گرسنگي را بكشند. اگر در حمله پيشين برخي بيمارستانها تحت تاثير بمباران قرار گرفتند و بيماران صداي مهيب بمبها و موج انفجارها را لمس كردند حالا همه بيماران در اضطراب بيدارويي فرو بروند و برخي تسليم درد و زخم و رنج شوند. آري داستان پيشرفت و حقوق بشر و عاقبت انسانيت اينچنين است برادر.