• 1405 سه‌شنبه 10 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6400 -
  • 1405 دوشنبه 2 شهريور

نقد نمايش «ميان دو نفس» به كارگرداني روجا رمضاني

آدم‌ها، لامكان‌ها، بي‌چيزها

آريو راقب كياني

نمايش «ميان دو نفس» به كارگرداني روجا رمضاني و نويسندگي دانكن مك‌ميلان، در ظاهر درباره تصميم يك زوج براي بچه‌دار شدن است؛ اما خيلي زود روشن مي‌شود كه مساله اصلي نمايش نه «داشتن يا نداشتن فرزند»، بلكه پرسش بزرگ‌تري است: آيا انسان پيش از آوردن موجود ديگري به اين جهان، اصلا مي‌تواند از آينده خودش مطمئن باشد؟ مك‌ميلان در «Lungs» كه اين اجرا بر اساس آن شكل گرفته، تصميم به فرزندآوري را از يك خواسته شخصي و خانوادگي بيرون مي‌كشد و آن را به پرسشي اجتماعي، اخلاقي، زيست‌محيطي و حتي فلسفي تبديل مي‌كند؛ پرسشي كه پاسخ ساده‌اي ندارد و شايد اساسا قرار نيست براي مخاطب داشته باشد.
در نمايش «ميان دو نفس»، كاراكتر زن (با بازي روجا رمضاني) و كاراكتر مرد (با بازي خسرو پسياني) در ساده‌ترين شكل ممكن مقابل يكديگر قرار مي‌گيرند: دو انسان كه مي‌خواهند درباره آينده‌شان تصميم بگيرند. قرار است اگر صاحب پسر شدند، نامش را «سام» بگذارند و اگر دختر بود، «هانا». اما همين گفت‌وگوي ظاهرا ساده، خيلي زود تبديل به جدالي درباره مسووليت، ترس، بدن زن، محيط زيست، آينده و معناي زندگي مي‌شود. در ابتداي نمايش مشخص مي‌گردد كه كاراكتر مرد تمايل بيشتري به بچه‌دار شدن دارد و كاراكتر زن در برابر آن به دليل دغدغه‌مندي‌هاي شخصي مقاومت مي‌كند. اهميت نمايش دقيقا در همين عدم تقارن است؛ مك‌ميلان هيچ‌كدام از اين دو پرسوناژ را داناي كل قرار نمي‌دهد و از نگاه آنها هستي را قضاوت نمي‌كند. بنابراين اين يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي «Lungs» است. خود مك‌ميلان درباره نمايش گفته است كه نمي‌خواسته به مخاطب بگويد چگونه فكر كند، بلكه مي‌خواسته واقعيت‌ها و ايده‌ها را روي ميز بگذارد تا تماشاگر آنها را از منظر اخلاق خودش ارزيابي كند. بنابراين «ميان دو نفس» نيز به جاي آنكه بيانيه‌اي عليه فرزندآوري يا در ستايش آن باشد، مخاطب را در موقعيت دشواري قرار مي‌دهد كه بايد خودش قضاوت كند. آيا آوردن كودكي به جهاني كه با بحران‌هاي زيست‌محيطي، جنگ، ناامني اقتصادي و بي‌ثباتي اجتماعي مواجه است، يك انتخاب اخلاقي است؟ يا اتفاقا انسان با ترس از آينده، حق طبيعي زندگي را از خود و نسل بعدي سلب مي‌كند؟
از همين جاست كه عنوان نمايش نيز معنا پيدا مي‌كند. «ميان دو نفس» را مي‌توان فاصله‌اي ميان دو انسان دانست؛ فاصله‌اي كه در يك لحظه مي‌تواند به بوسه، دعوا، سكوت، تصميم، جدايي يا تولد منتهي شود. حتي تولد نيز در اين نمايش نه يك نقطه پايان، بلكه آغاز زنجيره‌اي از تصميم‌هاست. اينكه «سام» يا «هانا» هنوز وجود ندارند، به اين معنا نيست كه حضور ندارند؛ آنها به عنوان امكان، دايما ميان اين دو شخصيت زندگي مي‌كنند و با نيستي عيني خود، هستي سوژه‌مند به آنها القا مي‌كنند. 
فرم اجرايي نمايش نيز به شكل جالبي با مضمون آن هماهنگ شده است. «ميان دو نفس» به سنت تئاتر بي‌چيز يرژي گروتفسكي نزديك مي‌شود؛ اجرايي كه مي‌كوشد تمامي عناصر زائد تئاتري را كنار بزند و بازيگر و بدن او را در مركز تجربه تئاتري قرار دهد. در چنين رويكردي، صحنه قرار نيست با دكور و تغييرات تكنيكي، جهان‌هاي مختلف را به مخاطب تحميل كند؛ اين بازيگر است كه با تغيير بدن و ميزانسن، ريتم، صدا و موقعيت، جهان را مي‌سازد. اين ويژگي براي نمايش مك‌ميلان انتخابي هوشمندانه است، زيرا «Lungs» اساسا درباره دو انسان است و انبوه اتفاقات زندگي آنها بايد از دل حضور همين دو بدن روي صحنه شكل بگيرد. بنابراين اجراي روجا رمضاني بيش از آنكه بخواهد براي متن تزیينات بصري اضافه كند، به ظرفيت اصلي آن اعتماد مي‌كند: دو بازيگر و يك جهان نامریي كه بايد با تخيل تماشاگر ساخته شود.
در اين اجرا نيز پرده‌ها و موقعيت‌ها بدون آنكه به حداقل‌هاي دكوراتيو متكي باشند، پي‌درپي تغيير مي‌كنند. زمان مي‌گذرد، مكان عوض مي‌شود، رابطه دگرگون مي‌شود و بدن‌ها وارد وضعيت‌هاي تازه‌اي مي‌شوند؛ اما مخاطب همچنان با همان دو انسان روبه‌رو است. اينجا مي‌توان ردپاي يكي ديگر از دغدغه‌هاي مك‌ميلان را نيز ديد: آدم‌ها، مكان‌ها و چيزها دايما تغيير مي‌كنند. همان ايده‌اي كه در نمايشنامه People, Places and Things نيز به شكلي ديگر دنبال مي‌شود. در «ميان دو نفس» نيز اين تغيير دايمي را مي‌توان در جزييات زندگي زوج ديد؛ يك نفر سيگار را ترك مي‌كند و ديگري سيگاري مي‌شود، يكي از چيزي مي‌ترسد كه ديگري زماني آرزويش را داشته است و آنچه زماني نقطه اشتراك بوده، به تدريج به عامل فاصله تبديل مي‌شود. نمايش از اين طريق يك واقعيت ساده اما تلخ را يادآوري مي‌كند: رابطه انسان‌ها با يكديگر ثابت نيست. ما عاشق يك نفر مي‌شويم، اما الزاما همان آدمي نمي‌مانيم كه در روز نخست عاشق شده‌ايم. طرف مقابل نيز تغيير مي‌كند. بنابراين شايد دشوارترين بخش زندگي مشترك، نه دوست داشتن ديگري، بلكه پذيرفتن تغيير مداوم او و خودمان باشد.
در همين مسير، نمايش از مساله فرزندآوري به موضوعات بزرگ‌تري مانند سقط جنين، خيانت و مرگ مي‌رسد. كاراكتر زن در برابر مساله سقط جنين قرار مي‌گيرد و كاراكتر مرد در اين مقطع به او خيانت مي‌كند. اينجا نمايش از بحث فلسفي درباره «آيا بايد بچه‌دار شويم؟» عبور مي‌كند و به پرسش پيچيده‌تري مي‌رسد: وقتي بدن، آينده و تصميم‌هاي يك زوج به يكديگر گره خورده‌اند، مرز مسووليت اخلاقي هركدام در كجا قرار دارد؟ نكته مهم اين است كه اين نمايش خيانت را نيز به يك شرارت ساده تقليل نمي‌دهد و مانند يك قاضي بيروني وارد رابطه نمي‌شود؛ بلكه دو شخصيت را با تمام تناقض‌ها و ضعف‌هايشان در برابر ما قرار مي‌دهد. تماشاگر ناچار مي‌شود درباره آنها قضاوت كند، اما در همان لحظه متوجه مي‌شود كه خودش نيز ممكن است در موقعيت مشابه تصميمي متفاوت نگيرد. به تعبير يكي از خوانش‌هاي مهم درباره اين اثر اين است كه به جاي آنكه اعمال شخصيت‌ها را براي تماشاگر داوري كند، ما را وادار مي‌كند معيارهاي اخلاقي خودمان را بررسي كنيم. 
يكي از جذاب‌ترين ويژگي‌هاي نمايش، سرعت گرفتن زندگي در نيمه دوم آن است. گويي پس از مدتي، زمان ديگر با ريتم عادي حركت نمي‌كند و اتفاقات پشت سر هم مي‌آيند و فاصله ميان آنها كوتاه‌تر مي‌شود. همان دو نفري كه در آغاز براي انتخاب نام كودك آينده‌شان ساعت‌ها بحث مي‌كردند، ناگهان خود را در سال‌هاي بعد زندگي مي‌بينند. اين شتاب، خود به يكي از موضوعات نمايش تبديل مي‌شود: زندگي آنقدر سريع حركت مي‌كند كه انسان گاهي فرصت نمي‌كند بفهمد دقيقا در چه نقطه‌اي ايستاده است. انسان‌هايي زماني تمايل به موزيسين شدن داشتند و از ترس به وجود آوردن انساني چون هيتلر و استالين به اين دنياي خاكي، بابت عمل انجام نشده خود را سرزنش مي‌كردند! انسان‌هايي كه در ابتدا، مساله براي آنها اين است كه «آيا بچه داشته باشيم؟» اما بعد پرسش‌ها يكي پس از ديگري مي‌آيند: اگر بچه داشته باشيم چه؟ اگر نداشته باشيم چه؟ اگر رابطه‌مان تغيير كند چه؟ اگر خيانت كنيم چه؟ اگر بيمار شويم؟ اگر يكي بميرد؟ اگر ديگري تنها بماند؟
و نمايش سرانجام به جايي مي‌رسد كه ديگر خبري از شخصيت‌هاي غايب «سام» و «هانا» به عنوان روياي آينده در آن نيست؛ بلكه زندگي خودش تبديل به گذشته سپري شده اين دو پرسوناژ گرديده است. كاراكتر مرد مي‌ميرد و كاراكتر زن در آستانه كهنسالي به خانه سالمندان  سپرده مي‌شود. آن فاصله‌اي كه زماني ميان دو نفس وجود داشت، اكنون به فاصله‌اي ميان زندگي و مرگ تبديل شده است. اين پايان، شايد مهم‌ترين ضربه و اوج‌گاه نمايش باشد. تماشاگر درمي‌يابد كه درباره بچه‌دار شدن معمولا با زبان وظيفه، سنت و تداوم نسل صحبت مي‌شود؛ اما كمتر درباره «پس از بچه‌دار شدن» حرف زده شده است. فرزندآوري پايان مسووليت نيست؛ آغاز مجموعه‌اي از مسووليت‌هاي اقتصادي، رواني، عاطفي و اجتماعي است كه مي‌تواند تا پايان عمر ادامه پيدا كند. نمايش حتي يك قدم جلوتر مي‌رود و مي‌پرسد: آيا فرزندي كه امروز به عنوان تضمين آينده خود به دنيا مي‌آوريم، الزاما فردا مي‌تواند يا مي‌خواهد مراقب ما باشد؟ از اين رو آن كودك فرضي، اگرچه مركز تمام بحث‌هاي آغازين جهان نمايش بوده، در نهايت تنها يكي از حلقه‌هاي زنجيره‌اي است كه زندگي نام دارد و شايد به همين دليل است كه در پايان، مهم‌ترين پرسش نمايش ديگر اين نيست كه «سام يا هانا؟» پرسش اين است: «آيا ما براي زندگي‌اي كه مي‌خواهيم به وجود بياوريم، واقعا آماده‌ايم؟»

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون