بعد از هوش مصنوعي چه ميآيد؟
كامران مشفق آراني
چند سال پيش، وقتي از هوش مصنوعي حرف ميزديم، هنوز براي بسياري از ما تصويرش چيزي شبيه رباتهاي فيلمهاي علمي-تخيلي بود؛ موجودي كه روزي قرار است فكر كند، حرف بزند و شايد جاي انسان را بگيرد. بعد، آرام آرام چيزي تغيير كرد، نرمافزارها نوشتند، ديدند، شنيدند و پاسخ دادند و ما هم كمكم به اين موضوع عادت كرديم. امروز ديگر چندان عجيب نيست كه از يك برنامه بخواهيم برايمان نامه بنويسد، تصويري بسازد يا درباره يك تصميم مهم با ما گفتوگو كند. اما اتفاق مهمتر، چيزي است كه همين حالا در حال رخ دادن است و هنوز بهاندازه كافي دربارهاش حرف نزدهايم؛ اين سامانهها دارند از «پاسخ دادن» به «عمل كردن» نزديك ميشوند.
نسل تازهاي از اين سيستمها را Agent يا عامل هوشمند مينامند؛ چيزي كه منتظر دستور بعدي نميماند. هدف را ميگيرد، مسير رسيدن به آن را طراحي ميكند، ابزارهاي مختلف را به كار ميگيرد و كار را از ابتدا تا انتها پيش ميبرد. اگر پيشتر ميگفتيم «بهترين پرواز را برايم پيدا كن»، امروز انتظار داريم خودسيستم گزينهها را بسنجد، قيمتها را مقايسه كند و در صورت تغيير شرايط، مسير ديگري پيشنهاد دهد. تفاوت ظاهرا كوچك است، اما پشتش يك جابهجايي بزرگ پنهان شده؛ اين ابزار ديگر فقط پاسخ ما را نميدهد، بخشي از فرآيند تصميمگيري را برعهده ميگيرد.
به نظرم همينجا بايد مكث كرد، پاسخ به اينكه بعد از هوش مصنوعي چه ميآيد، لزوما ابرهوشي نيست كه يك صبح از راه برسد و انسان را پشت سر بگذارد. مرحله بعدي، به احتمال زياد، آرامتر و بيسر و صداتر است اما قطعا عميقتر؛ پيش از آنكه اين فناوري از انسان باهوشتر شود، به چيزي بدل ميشود كه در تصميمهاي روزمره حضورش پررنگتر از ما خواهد بود.
تا همين چند سال پيش، رابطه ما با كامپيوترهاي خانگي كه اكثريت هم دستكم يكي از آنها را داشتيم تقريبا روشن بود؛ او محاسبه ميكرد، ما تصميم ميگرفتيم؛ او پيشنهاد ميداد، ما انتخاب ميكرديم. اما هر چه اين سامانهها بهتر بتوانند گزينهها را بشناسند و نتيجه هر انتخاب را پيشبيني كنند، مرز ميان «پيشنهاد» و «تصميم» باريكتر ميشود. وقتي الگوريتمي بهترين مسير را نشان ميدهد، وقتي سامانهاي رزومهها را پيش از رسيدن به ميز مدير منابع انساني غربال ميكند، وقتي برنامهاي ميگويد چه بخريم يا با چه كسي ارتباط بگيريم، ديگر مساله هوشمندتر شدن ابزار نيست؛ مساله اين است كه چقدر از تصميمسازي را بيآنكه متوجه باشيم، به آن سپردهايم.
اينجاست كه يك پرسش قديميتر از خود فناوري سر برميآورد؛ پرسشي كه به گمانم بورخس، نويسنده شهير آرژانتيني، آن را در قالب يك تمثيل بهيادماندني و در خور روايت كرده. او در داستان «كتابخانه بابل» كتابخانهاي بيكران را تصور ميكند كه تمام كتابهاي ممكن را در خود جاي داده؛ هر تركيب حروفي كه بتوان نوشت، جايي در آن هست. يعني پاسخ درست هر پرسش، هر حقيقتي، هر پيشبيني دقيقي از آينده، جايي در گوشه آن كتابخانه از پيش نوشته شده. اما مساله اينجاست: ميان بيشمار نسخه نادرست و مغلوط، هيچ راهي براي شناختن همان يك كتاب درست وجود ندارد، مگر آنكه از پيش خود پاسخ را بدانيم.
حالا تنها كافي است رويكرد اين كتابخانه را به زمانه خودمان بياوريم. تصور كنيد شبكهاي از عاملهاي هوشمند در فضايي به همان اندازه بيكران از احتمالات جستوجو كند، مسالهاي علمي را بررسي كند و سرانجام به كشفي برسد كه واقعا هم درست از آب دربيايد؛ اما هيچ انساني نتواند مسير رسيدن به آن را بازسازي كند. آيا اين با يافتن تصادفي همان يك كتاب درست در كتابخانه بابل فرقي دارد؟ و اگر نتوانيم توضيح دهيم چرا آن پاسخ درست است، آيا هنوز نامش را «دانش» ميگذاريم، يا فقط يك حدسِ درست بياندازه پيچيده؟
درست همينجا، آينده محاسبات هم اهميت پيدا ميكند. ما معمولا آينده هوش را با سختافزار امروز تصور ميكنيم، در حالي كه در آزمايشگاهها مسيرهاي ديگري هم شكل ميگيرد؛ از رايانش كوانتومي و نئومورفيك تا محاسبات نوري و حتي تلاش براي استفاده از ساختارهاي زيستي. هنوز شواهد قطعي براي جهشي همگاني در دست نيست، اما نكته مهم اين است؛ آينده هوش لزوما روي همان معمارياي كه امروز بر آن بنا شده، ادامه پيدا نميكند.
و شايد همينجا بايد تعريف خودمان از هوش را دوباره بررسي كنيم. تا امروز تقريبا هميشه آن را با معيار انسان سنجيدهايم؛ پرسيدهايم آيا اين ابزار ميتواند مثل انسان حرف بزند، مساله حل كند، ياد بگيرد و فكر كند. اما اگر چيزي ساخته شود كه هيچ يك از اينها را به شيوه انسان انجام ندهد و با اين حال بتواند جهان را پيشبيني كند، فرضيه بسازد و چيزهايي كشف كند كه ما از كشفشان عاجزيم، چه؟ آينده، ساختن ابزاري شبيهتر به ما نيست؛ رويارويي با نوعي هوش است كه اساسا شبيه ما نيست.
در چنين جهاني، «بعد از هوش مصنوعي» ديگر نام يك فناوري تازه نخواهد بود؛ نام دورهاي است كه در آن، براي نخستينبار، مجبور ميشويم بپذيريم هوش الزاما چيزي انساني نيست. آن روز بزرگترين پرسش ما اين نخواهد بود كه اين ابزار چقدر باهوش شده؛ بلكه اين خواهد بود كه اگر چيزي بتواند بهتر از ما پيشبيني كند، كشف كند و تصميم بگيرد، اما جهان را به شيوه ما درك نكند، آيا هنوز بايد با معيارهاي خودمان بسنجيمش؟ چند دهه بعد، وقتي به اين سالها نگاه كنيم، نقطه عطف واقعي تاريخ هوش مصنوعي را شايد نه روزي بدانيم كه اين فناوري به هوش عمومي رسيد و نه روزي كه رايانهاي كوانتومي و قدرتمند ساخته شد، بلكه روزي كه ديگر از خود نپرسيديم «آيا اين مثل انسان فكر ميكند؟» و براي اولينبار جدي پرسيديم: «اگر هوش ميتواند چيزي غير از انسان باشد، ما تا امروز چه چيزي را هوش ميناميديم؟»