• 1405 پنج‌شنبه 12 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6408 -
  • 1405 پنج‌شنبه 12 شهريور

نگاهي فلسفي به فيلم «دعوت» ساخته اوليويا وايلد

كالبدشكافي تنهايي در هياهوي يك رابطه

سعيد صالحيان

1. مهمانياي كه به آزمايشگاه اخلاق تبديل ميشود: بعضي فيلمها از يك مهماني براي خلق سوءتفاهم استفاده ميكنند و بعضي ديگر از همان مهماني براي افشاي رازها. اما «دعوت»ساخته اوليويا وايلد، از ميز شام كاري راديكالتر ميسازد: آزمايشگاهي كه در آن باورهاي ما درباره عشق، وفاداري و آزادي زير نور سرد حقيقت قرار ميگيرند. فيلم با ظاهري سبك و شوخطبع آغاز ميشود؛ زوجي كه به خانه همسايهها دعوت شدهاند، گفتوگوهايي كه ابتدا به شوخيهاي روزمره شباهت دارند و فضايي كه نويد يك كمدي روابط را ميدهد. اما اين آرامش، بيش از آنكه نقطه آغاز داستان باشد، آخرين لحظه تعادل پيش از فروپاشي استآنچه «دعوت» را از بسياري از فيلمهاي معاصر درباره بحران زناشويي متمايز ميكند، اين است كه مساله اصلي آن خيانت يا روابط باز نيست. اينها فقط ابزارهايياند براي طرح پرسشي عميقتر: اگر تمام حقيقت را درباره خود و ديگري بر زبان بياوريم، آيا رابطه انساني استوارتر ميشود يا شكنندهتر؟ فيلم از همان دقايق نخست، دو باور رايج را همزمان به محك ميگذارد: اينكه صداقت هميشه فضيلت است و اينكه آزادي هميشه به رهايي ميانجامد. اوليويا وايلد كه اين فيلم را بر پايه نمايشنامهاي اسپانيايي بازآفريني كرده، آگاهانه از گسترش جغرافياي روايت پرهيز ميكند. تقريبا همهچيز در فضاي محدود يك آپارتمان رخ ميدهد؛ انتخابي كه يادآور سنت درامهاي اتاق بسته است، جايي كه ديوارها نه پسزمينه، بلكه بخشي از سازوكار روايتند. اين محدوديت مكاني، تماشاگر را نيز به يكي از مهمانان آن ميز شام تبديل ميكند؛ مهمانياي كه هر چه پيش ميرود، كمتر شبيه ضيافت و بيشتر شبيه محاكمهاي بيقاضي ميشود.

2. خانه بهمثابه دادگاه؛ معماري فروپاشي رابطه: در «دعوت»، خانه صرفا مكان رخداد نيست، تصويري از جهان دروني رابطه است. فضايي كه ابتدا پناهگاه به نظر ميرسد، بهتدريج به دادگاهي خاموش بدل ميشود كه در آن هر شيء، هر سكوت و هر جمله ميتواند عليه صاحبانش شهادت دهد. مهمانان در واقع فقط وارد خانه نميشوند؛ وارد قلمرويي ميشوند كه زن و شوهر سالها براي حفظ نظم ظاهري آن، بخشي از حقيقت خود را سركوب كردهاند.از اين منظر، بحران فيلم با پيشنهاد رابطهاي متفاوت آغاز نميشود؛ با ظهور امكان ديگري براي زيستن آغاز ميشود. هاوك و پينا آينهاي در برابر جو و آنجلا ميگذارند: آيا آنچه «وفاداري»، «ازدواج» و «عشق» ميناميم، انتخابهاي اصيل ما هستند يا عادتهايي كه بهتدريج تقدس يافتهاند؟

اينجاست كه خانه معناي فلسفي خود را آشكار ميكند: خانه زماني امن است كه بتوانيم خود را در آن پنهان كنيم؛ اما وقتي ديگري حقيقت پنهان ما را آشكار ميكند، همان خانه به زندان بدل ميشود. در «دعوت»، فروپاشي رابطه پيش از آنكه در رفتار آدمها رخ دهد، در معناي خانه و در تصورشان از خود، اتفاق افتاده است.

3. وقتي زبان ديگر به ديگري راه نميبرد: مساله «دعوت» را نميتوان به دوگانه ساده‌ «صدق و دروغ» فروكاست. بحران عميقتر است: فاصله ميان تجربه زيسته و امكان بيان آن. جو و آنجلا لزوما از يكديگر پنهانكاري نميكنند؛ مساله اين است كه ديگر زبان مشتركي براي فهم آنچه بر آنها گذشته، ندارند. هر يك با انبوهي از خواستهها، رنجشها و فقدانها وارد گفتوگو ميشوند، اما كلمات پيش از آنكه به ديگري برسند، در شبكهاي از خاطره، داوري و سوءتفاهم گرفتار ميشوند. از اين منظر، مهماني چيزي را صرفا افشا نميكند، شكست زبان را آشكار ميكند. حتي پينا كه ظاهرا صريحترين شخصيت فيلم است و بيپروا از ميل، رابطه و نارضايتيهايش سخن ميگويد، نشان ميدهد صراحت نيز لزوما به فهم نميانجامد. اعتراض او به اصلاح مداوم زبان انگليسياش نشان ميدهد كه حتي در رابطهاي كه بر گفتوگو و آزادي بنا شده، مساله قدرت، تحميل و نشنيدهشدن همچنان پابرجاست و شايد تراژدي «دعوت» همينجا باشد: انسان مدرن تصور ميكند اگر بتواند خود را بهدرستي توضيح دهد، ديگري سرانجام او را خواهد فهميد. فيلم اما نشان ميدهد ميان «گفتن» و «فهميدهشدن» شكافي هست كه هيچ ميزان از شفافيت الزاما آن را پر نميكند. در نهايت، مساله رابطه نه فقدان حقيقت، بلكه ناتواني زبان در عبور كامل از تنهايي دو انسان است.

4. ميل پس از رهايي؛ خوانشي لاكاني از كمبود و تاخير ميل: «دعوت» در ظاهر درباره رهايي ميل است، اما لايه عميقتر فيلم نشان ميدهد كه رهايي از ممنوعيت، الزاما به رهايي از ميل نميانجامد. در خوانش لاكاني، ميل دقيقا از فقدان تغذيه ميكند؛ از چيزي كه هرگز بهتمامي در اختيار ما قرار نميگيرد. به همين دليل، مساله شخصيتها صرفا اين نيست كه چه كسي را ميخواهند، بلكه اين است كه چرا پس از دستيابي به آزادي، همچنان احساس كمبود ميكنند. جو و آنجلا در سوي ديگر ماجرا، با سركوب ميل خود به ثبات نرسيدهاند؛ هاوك و پينا نيز با آزاد كردن ميل به كمال نرسيدهاند. هر دو شيوه زيستن با يك فقدان بنيادي روبهرويند.از اين منظر، فيلم نه نقدي محافظهكارانه بر روابط باز است و نه ستايشي ليبرال از آزادي جنسي. مساله عميقتر است: ميل را نميتوان با تغيير قواعد رابطه حل كرد. هر گاه تصور كنيم با حذف يك ممنوعيت، به تماميت خواهيم رسيد، ميل شكل ديگري از فقدان را پيش روي ما ميگذارد. «دعوت» درست در همين نقطه از يك درام درباره ازدواج به پرسشي فلسفي درباره ناممكن بودن ارضاي كامل ميل انساني تبديل ميشود.

5. آزادي يا اجبار به آزاد بودن؟: در «دعوت»، آزادي نيز مانند وفاداري از جايگاه يك فضيلت بديهي پايين كشيده ميشود. هاوك و پينا ظاهرا آزادترند؛ قواعد كمتري دارند، ميل خود را پنهان نميكنند و از داوري اخلاقي گريزانند. اما فيلم پرسش ناآرامكنندهتري پيش ميكشد: آيا انتخاب آزاد، وقتي خود به يك هنجار تبديل شود، هنوز آزادي است؟ در اينجا ميتوان به نقد ژيژك از آزادي معاصر نزديك شد؛ جايي كه انسان ديگر فقط از «نبايدها» رها نشده، بلكه با فرماني تازه مواجه است: تجربه كن، خودت باش، محدوديت نداشته باش. آزادي از امكان به تكليف تبديل ميشود.از اين منظر، هاوك و پينا لزوما آزادتر از جو و آنجلا نيستند؛ آنها فقط نوع ديگري از قواعد را پذيرفتهاند. يكي در چارچوب وفاداري گرفتار است و ديگري در چارچوب آزادي. فيلم در نهايت ميان آزادي و سنت داوري نميكند، بلكه هر دو را در برابر پرسش اصالت قرار ميدهد: آيا شيوه زندگي ما واقعا انتخاب خودمان است يا فقط نقشي است كه براي متفاوت بودن پذيرفتهايم؟

6. مرگ راز؛ آيا صميميت بدون ابهام ممكن است؟: شايد بنياديترين مساله «دعوت» نه آزادي و نه خيانت، بلكه مرگ راز در رابطه انساني باشد. شخصيتها ميكوشند با گفتن همهچيز، فاصله ميان خود و ديگري را از ميان بردارند؛ گويي عشق زماني كامل ميشود كه ديگري ديگر هيچ امر پنهاني نداشته باشد. اما فيلم درست عكس اين تصور را نشان ميدهد: هر چه آدمها بيشتر يكديگر را آشكار ميكنند، امكان فهم كاملتر لزوما بيشتر نميشود. اينجا ميتوان به ايده ديگري نزد امانوئل لويناس نزديك شد: ديگري همواره فراتر از تصوري است كه من از او ميسازم و هرگز به موضوعي كاملا قابل شناخت فروكاسته نميشود. شايد صميميت نه در مالكيت حقيقت ديگري، بلكه در پذيرفتن همين فاصله شكل بگيرددعوت» از اين منظر، تراژدي رابطهاي است كه ميخواهد فاصله را به صفر برساند. آدمها ميخواهند همهچيز را بدانند، همهچيز را بگويند و همهچيز را روشن كنند؛ غافل از اينكه ممكن است عشق دقيقا در همان ناحيهاي دوام بياورد كه هنوز چيزي براي كشف باقي مانده است.

7. كمدي اضطراب؛ وقتي خنده شكل پنهان فروپاشي است: «دعوت» از يك تناقض فرمي جذاب نيرو ميگيرد: هر چه وضعيت شخصيتها بحرانيتر ميشود، فيلم لزوما تلختر نميشود؛ برعكس، خنده بيشتر ميشود. شوخيها و موقعيتهاي كميك، بهجاي آنكه تنش را از ميان ببرند، آن را آشكارتر ميكنند. خنده در اينجا واكنش طبيعي به امر مضحك نيست؛ نوعي مكانيسم دفاعي در برابر چيزي است كه شخصيتها هنوز توان رويارويي مستقيم با آن را ندارند.

از اين منظر، ميتوان كمدي فيلم را با مفهوم اضطراب اگزيستانسيال پيوند زد: انسان وقتي با فروپاشي تصويرش از خود و جهان مواجه ميشود، گاه پيش از آنكه بترسد، ميخندد. شوخي به او فرصت ميدهد حقيقتي را لمس كند كه هنوز قادر به تحمل كاملش نيست.بازيها نيز بر همين مرز حركت ميكنند. شخصيتها ميخندند، طعنه ميزنند و وانمود ميكنند همهچيز تحت كنترل است، اما زير اين سطح، ترس از دست دادن، حسادت و بيگانگي مدام انباشته ميشود.در «دعوت»، خنده نقطه مقابل تراژدي نيست، شكل قابلتحملتر آن است.

8. مواجهه با خود؛ وقتي انتخاب ديگر ممكن نيست؟: پايان «دعوت» را نبايد صرفا تعيين تكليف يك رابطه دانست؛ اهميت آن در اين است كه شخصيتها ديگر نميتوانند به همان تعريفي كه پيشتر از خود و زندگي مشتركشان داشتند، بازگردند. آنچه در طول مهماني فرو ميريزد، بيش از آنكه خود ازدواج باشد، توهم شناخت كامل خويشتن و ديگري است.عنوان فيلم نيز در اينجا معنايي فراتر از يك مهماني پيدا ميكند. «دعوت» در نهايت دعوت به يك سبك خاص زندگي نيست؛ دعوت به مواجهه با حقيقتي ناخوشايند است: اينكه ما اغلب خود را از خلال نقشها، عادتها و تصورات ديگران ميشناسيم و هنگامي كه اين شبكه فرو ميريزد، حتي تصويرمان از خود نيز بيثبات ميشود.

از اين منظر، فيلم به مسالهاي اگزيستانسياليستي نزديك ميشود. آزادي ديگر صرفا انتخاب ميان دو شكل از رابطه نيست؛ آزادي يعني پذيرفتن مسووليت انتخاب، آن هم در شرايطي كه هيچ انتخابي تضمينشده نيست. شخصيتها ديگر نميتوانند تصميمهايشان را تماما به سنت، ميل، شريك زندگي يا قواعد اجتماعي نسبت دهند، زيرا اكنون ناچارند با سهم خود در ساختن اين زندگي مواجه شوند.شايد از همينجاست كه پرسش اصلي فيلم سر برميآورد: وقتي ديگر نميتوانيم به نسخه پيشين خودمان بازگرديم، با خود تازهاي كه از دل اين مواجهه پديد آمده چه خواهيم كرد؟

9. پايان؛ آيا عشق پس از حقيقت هنوز ممكن است؟: پايان «دعوت» درست در جايي آغاز ميشود كه روايت از دادن پاسخ قطعي امتناع ميكند. جو و آنجلا پس از شبي كه همه نقابها كنار رفته، عملا تا مرز جدايي پيش ميروند. هاوك و پينا نيز بيآنكه بدرقهاي در كار باشد، خانه را ترك ميكنند؛ گويي وظيفهشان نه نجات اين ازدواج، بلكه وادار كردن آن به مواجهه با حقيقتي بود كه سالها از آن گريخته بود.سپس پيانو وارد ميشود؛ همانسازي كه با گذشته و آرزوهاي شخصي جو پيوند دارد و مدتهاست خاموش مانده است. جو مينوازد و آنجلا كنار او مينشيند. هيچ قولي داده نميشود، هيچ تصميمي اعلام نميشود و حتي معلوم نيست اين نزديكي آغاز دوباره يك زندگي مشترك است يا لحظهاي براي وداع.

اما شايد دقيقا همين ابهام، فلسفه پايان را ميسازد. فيلم نميگويد عشق با شناخت كامل ديگري نجات پيدا ميكند، بلكه نشان ميدهد شايد پس از فروپاشي توهم شناخت، امكان شكل ديگري از رابطه پديدار شود: رابطهاي كه در آن ديگري را مالك نميشويم و براي آينده نيز تضميني نداريم. آنجلا سرش را بر شانه جو ميگذارد؛ نه به عنوان نشانه قطعي آشتي، بلكه به عنوان پذيرش شكنندگي پيوندي كه هنوز نميدانند با آن چه كنند. در اين معنا، «دعوت» با آشتي يا جدايي تمام نميشود؛ با تعليق انتخاب تمام ميشود. جو و آنجلا اكنون بيش از هر زمان ديگري يكديگر را ديدهاند، اما همين ديدن، امكان بازگشت به گذشته را ناممكن كرده است. آنچه ميان آنها باقي ميماند نه يقين به عشق است و نه قطعيت پايان آن، بلكه مواجههاياست بيواسطه با شكنندگي رابطه انساني؛ رابطهاي كه شايد تنها زماني امكان ادامه پيدا كند كه ديگر مدعي نجات يافتن، كامل شدن يا شناختن ديگري نباشد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون