تأملي بر پيوند تاريخ، موسيقي و آوارگي در فيلم رمبتيكو
آواز ققنوس براي مادري به نام يونان
امين اميرهدايي
داستان فيلم تحسين شده Rembetiko به كارگرداني كوستاس فريس (Costas Ferris) در يك محدوده زماني تقريبا ۴۰ ساله ميان سالهاي ۱۹۱۷ تا ۱۹۵۶ روايت ميشود. اين دوره، يكي از پرتنشترين و تراژيكترين مقاطع تاريخ معاصر يونان است. فيلم از خلال زندگي شخصيت ماريكا مقاطع تاريخي فاجعه ازمير و جنگ يونان و تركيه (۱۹22 - ۱۹17)، تبادل جمعيت و بحران پناهندگان در پيرئاس و آتن (دهههاي ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰)، اشغال يونان در جنگ جهاني دوم توسط دول محور (۱۹۴۰ تا ۱۹۴۴) و جنگ داخلي يونان و سالهاي پساجنگ (۱۹۴۶ تا ۱۹۵۶) را پوشش ميدهد.
فيلم، سرگذشت پرفراز و نشيب ماريكا از زمان تولدش در سال ۱۹۱۷ در شهر ازمير تا درگذشتش در دهه ۱۹۵۰ در آتن را در درازاي اين تحولات دنبال ميكند. در عين حال زندگي ماريكا نمادي از زيست جمعي آوارگان و هنرمندان زيرزميني يونان در اين دوران تاريخي پر تلاطم است.
رمبتيكو (Rembetiko) سبك سنتشكنِ موسيقي شهري يونان است كه در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم ميلادي در بستر تحولات ناگوار سياسي و اجتماعي و در محيط چندفرهنگي امپراتوري عثماني و سپس يونان مدرن شكل گرفته است. اين سبك كه گاهی در منابع انگليسيزبان از آن به عنوان بلوز يوناني ياد ميشود، ماحصل پيوند موسيقي فولكلوريك يونان با مقامها و سنتهاي موسيقايي شرق و عثماني بود. خاستگاه اوليه رمبتيكو، قهوهخانههاي زيرزميني و كم نور ازمير موسوم به «تكه» زندانها و محلههاي حاشيهنشين و آوارگان پيرئاس و آتن بود كه پس از فاجعه اسميرنا از آسياي صغير به يونان كوچانده شده بودند. ملودي بسياري از قطعات رمبتيكو بر پايه چيزي به نام Dromos ساخته ميشود. واژه دروموس در يوناني به معناي راه يا مسير است. در عمل، دروموسها شباهت زيادي به مقامها در موسيقي عثماني دارند و نام بسياري از آنها نيز از نام مقامهاي تركي گرفته شده است. اما رمبتيكو را نبايد صرفا «موسيقي عثماني با زبان يوناني» دانست. بخش قابل توجهي از رمبتيكو با سازهايي اجرا ميشد كه امكان ايجاد هارموني آكوردي به شيوه موسيقي غربي داشتند. بنابراين موسيقي رمبتيكو در بسياري از موارد از موسيقي مقام محور عثماني فاصله گرفته و به تركيبي از ملودي شرقي و هارموني غربي تبديل شد. به طور خلاصه اين موسيقي محصول يك فرهنگ خالص نيست، بلكه حاصل برخورد چند جهان موسيقايي است. سازهاي محوري اين سبك، بوزوكي و باغلاما هستند كه با همراهي گيتار، ويولن و آكاردئون، توسط نوازندههايي با ظاهري لوتيوار و كلاهشاپو به سر كه كتشان را روي شانه ميانداختند و يكوري مينشستند، اجرا ميشد. اين تركيب سازبندي تم صوتي خاص و حزنانگيزي ايجاد ميكرد. مضامين ترانههاي رمبتيكو نه بر پايههاي سرگرمي سطحي، بلكه بر پيرامون رنجهاي زيستي، آوارگي، فقر، غربت، عشقهاي ناكام، يأس، پناه بردن به حشيش و ديگر مواد مخدر و زيست لوتيوار در برابر قانون ميچرخيد. حين اجراي موسيقي، حاضران در تكه حشيش ميكشيدند، ميرقصيدند و بعضا تحت تاثير موسيقي ميگريستند، خودزني ميكردند يا رگشان را با چاقو و شكسته استكان ميزدند. شايد بتوان گفت رمبتيكو بيش از آنكه صرفا موسيقي فقر باشد، موسيقي زيستن در شرايط سخت با نوعي سلوك و حفظ شأن، لذت و بيان عاطفي است. رمبتيكو در ابتدا توسط حاكميتها به عنوان موسيقي مطرودان و انحراف اخلاقي سركوب و ممنوع شد؛ اما به مرور زمان و به ويژه از دهه ۱۹۵۰ به بعد، با خروج از زيرزمينها به نماد روح مقاومت جمعي، هويت ملي و يكي از ارزشمندترين ميراثهاي موسيقايي يونان تبديل شد. موسيقي رمبتيكو در سال ۲۰۱۷ رسما از سوي سازمان يونسكو در فهرست ميراث فرهنگي ناملموس بشريت به ثبت رسيد.
فيلمساز با روايت نقش موسيقي سبك رمبتيكو و هنرمندان آن در دورههاي مختلف تاريخي يونان و با قرار دادن زيستبوم خنياگران و مطرودان جامعه در كانون داستان، روايتي حماسي و در عين حال تراژيك از نقش حياتي موسيقي رمبتيكو در پناهدادن به حاشيهنشينان و آوارگان تاريخ معاصر يونان ارائه ميدهد؛ صدايي برخاسته از اعماق طبقه فرودست كه ابتدا در كافههاي زيرزميني پيرئاس به التيامبخش رنجهاي زيستي و مقاومت رواني مردم بدل ميشود و در پي آن در بستر دگرگونيهاي پياپي تاريخي يونان از سركوب و سانسور ساختاري تحت ديكتاتوري متكساس و فاشيسم اشغال گرفته، تا تصفيههاي جنگ داخلي و در نهايت مسخ تجاري و استحاله در نظام سرمايهداري پس از جنگ، همپاي سرنوشت هنرمندانش، سير صعود و افول هويتي يك سبك معترض را به تصوير ميكشد. «چه كساني بر تو حكمراني كردند؟ چه كساني خورشيدت را به زنجير كشيدند؟
آنان كه نامت را بر زبان ميراندند، اما قلبت را ميشكستند.
ما اما، آوارگان و مطرودان، حقيقتِ تو را در سينههايمان زنده نگه داشتيم؛ در تكهها در دود و تاريكي، جايي كه تنها هنرمان، فريادِ درد بود...» فيلمساز براي خلق اين روايت، از زندگي تراژيك «ماريكا نينو» يكي از برجستهترين و ماندگارترين خوانندگان زن تاريخ رمبتيكو الهام گرفته است؛ هرچند اثر هرگز يك زندگينامه مستند يا وفادار صرف به جزييات تقويمي نيست. لذا ماريكاي فيلم را نبايد با ماريكا نينو، خواننده واقعي رمبتيكو، يكسان گرفت؛ فريس از زندگي ماريكا نينو به عنوان نقطه عزيمت استفاده و سپس زندگي او را به روايتي تمثيلي و پويا از سير تاريخي و مصايب جامعه آن دوران يونان تبديل كرده است. برخلاف روند معمول سينما كه موسيقي پس از فيلمبرداري ساخته ميشود، موسيقي فيلم رمبتيكو قبل از ساخت فيلم متولد شد. استاوروس كسارخاكوس آهنگساز افسانهاي يونان، يكي از بزرگترين پروژههاي كاري خود را در اين فيلم رقم زد. تمام قطعات موسيقي به صورت زنده و با سازهاي اصيل اجرا شدند. نيكوس گاتسوس يكي از برجستهترين شاعران يونان شعرها را بر اساس روايات واقعي آوارگان پيرئاس نوشت. انتخاب بازيگران در اين فيلم هوشمندانه و بر اساس زيست واقعي هنرمندان صورت گرفت. سوتيريا لئوناردو در زمان بازي در فيلم، بيشتر يك خواننده بود تا يك بازيگر حرفهاي سينما. كوستاس فريس او را به خاطر چهره اثيري، چشمان نافذ و صداي خشن و عميقش انتخاب كرد كه دقيقا يادآور خوانندگان اصيل و رنج ديده دهه ۱۹۳۰ بود. او صرفا بازيگر نقش اصلي نبود؛ او در نوشتن فيلمنامه نيز به كوستاس فريس كمك كرد و تحقيقات ميداني زيادي درباره زندگي خوانندگان زن آن دوره انجام داد. اين نقشآفريني جايزه بهترين بازيگر نقش اول زن را در جشنواره فيلم تسالونيكي برايش به ارمغان آورد و او را به يك نماد فرهنگي در يونان تبديل كرد.
فيلم ساختاري كاملا زمانمند و وقايعنگارانه دارد و به بخشهاي مشخصي تقسيم شده كه هر بخش با يك نقطه عطف در تاريخ معاصر يونان همزمان است. آنچه اين اپيزودهاي گسسته تاريخي را به هم متصل ميكند، نه يك پلات داستاني پرپيچ و خم، بلكه تداوم حضور ماريكا و گروه موسيقي در جريان اين ايستگاههاي تاريخي است. يكي از برجستهترين تمهيدات فرمي فريس، قطعهاي ناگهاني از روايت داستاني به روايت مستند و تصاوير آرشيوي است. اين مونتاژ فاصلهگذارانه مدام به مخاطب يادآوري ميكند كه رنجهاي ماريكا، داستاني و زاييده ذهن فيلمساز نيستند، بلكه بخشي از جغرافيا و واقعيت عيني تاريخ يونان هستند. فرم در فيلم رمبتيكو يك فرم حماسي -تراژيك است. فريس با تركيب تصاوير مستند و تاريخي با تراژدي فردي (زندگي ماريكا) ساختاري ايجاد كرده كه فيلم را از يك درام زندگينامهاي عادي فراتر برده و به يك مرثيه ملي تبديل ميكند. در يكي از نمادينترين ترانههاي فيلم، در مرثيهاي حماسي براي آوارگي، رنج و سرنوشت يونان اين ترانه (با عنوان Mana Mou Hellas) خوانده ميشود:
«در آن روزهاي نخست، در روزگاران كهن، ما صاحب جلال و شوكتي بوديم، در ميدانهاي بزرگ و دروازههاي ستوندار، جايي كه خردمندان و پهلوانان گام برميداشتند، اما چرخ زمان چرخيد و ما بذر رنج كاشتيم و تو، اي مادر، در تاريكي رها شدي... اي مادر من، يونان! اي آشيانه ديرينِ رازها و اشكها! فرزندانت را ببين كه چگونه در درياها و خاكهاي بيگانه سرگردانند. تو را فروختند، تو را زخمي كردند، اما روح تو هنوز در ناله اين سازها ميزند...»
همچنين فيلم كانون اصلي اصطكاك ميان فرهنگ معترض زيرزميني و دستگاههاي سركوب ساختاري است. كوستاس فريس نشان ميدهد كه چگونه يك هنر بومي و مردمي، نه با بيانيههاي مستقيم سياسي، بلكه صرفا با نفسِ زيستن و خواندنش به خطري امنيتي براي حكومتهاي اقتدارگرا و تماميتخواه تبديل ميشود.
از نظر نمادشناختي نيز فيلم تنها يك پرتره زندگينامهاي ساده نيست، بلكه يك تمثيلي ملي و اجتماعي است كه در آن هر شخصيت، بخشي از تاريخ و شرايط اجتماعي و روح جمعي يونان معاصر را تجسد ميبخشد.
شخصيت ماريكا در فيلم متولد ۱۹۱۷ در ازمير است؛ يعني دقيقا در مقطع زماني فروپاشي عثماني و در آستانه يكي از سهمگينترين بحرانهاي تاريخ يونان. او در پشت صحنه تكه به دنيا ميآيد و زيستش در تنهايي و رنج پايان مييابد. هنگام تولد او، پدرش در حال خواندن ترانهاي است:
«با ميلاد هر نوزاد غمي زاده ميشود و در هنگامه جنگ، خونِ بيحساب ميريزند. ميسوزم، ميسوزم؛
آتشم را با روغن فرو بنشان. غرق ميشوم، غرق ميشوم؛ مرا در اقيانوسي ژرف بيفكن. به چشمان تو سوگند
- كه چشمانت ارزشمندتريناند برايم - به من خنجري دادي و خنده خواستي» تقابلِ ريتم شاد و فضاي جشنگونه اين موسيقي در سالن كافه با درد زايمان، فقر و شرايط سخت پشت صحنه كه ماريكا در آن به دنيا ميآيد، از همان سكانس اول تضاد ساختاري زندگي ماريكا يا به عبارت ديگر شادي هنر در برابر رنجِ زيستن را پايهگذاري ميكند.
ماريكا در طول فيلم، پيكرگرايي خود يونان است. كشوري كه پديدآورنده زيبايي و هنر است، مدام توسط قدرتهاي خارجي، فاشيسم داخلي و سرمايهداري مورد استثمار، فقر، آوارگي و خشونت قرار ميگيرد. كشته شدن مادرش به دست پدرش نمادي از قطع پيوند با ريشهها و خاستگاه تاريخي در خاك آسياي صغير است. او از كودكي يتيم وطن ميشود و اين يتيمي تا پايان عمر همراه او است. در طول فيلم، بدن ماريكا مدام دستخوش خشونت، استثمار و جراحت است. اين بدن زخمخورده، آينه تمامنماي تماميت ارضي و رواني يونان است. يونان در اين ۴۰ سال مدام توسط نيروهاي مختلف زخمي شد: فاشيسم داخلي (ديكتاتوري متكساس)، اشغال خارجي (آلمان نازي) و برادركشي (جنگ داخلي). ماريكا مانند كشورش هر بار زخمي ميشود، برميخيزد و ميخواند، اما هر بار تكهاي از روح و جسمش را جا ميگذارد.
پدر ماريكا نماد سنتهاي كور، تعصب، خشم سركوب شده است. او نشان ميدهد كه چگونه فقر و آوارگي، قربانيان را عليه يكديگر ميشوراند. ماريكا پس از قتل مادرش به دست پدر، هرگز حاضر به ديدار با وي نميشود. شعبدهبازي كه ماريكا را با خود برده و باردار كرده و سپس او را با كودكش رها ميكند، نماد ابتذال، سطحينگري و فريبكاري است. او هنر واقعي را به نمايشهاي خياباني بيارزش تبديل ميكند؛ همچون دخترش - كه به عنوان نمادي از نسل بعدي - تن به هنر سخيف ميدهد.
يورگاكيس (نوازنده ويولن) كه ماريكا او را همچون برادر خود ميداند، تجسمِ آرمانخواهي، پناهگاه، شرافت و روح سركوب شده چپ سياسي در يونان است. او بيهيچ چشمداشتي، همواره حامي ماريكا و فرزندش است و دستگيري و تبعيدش تحت اتهامات ساختگي، از نگاه فيلمساز آيينه سركوب آگاهان و مبارزان آن دوران است. در مقابل، بابيس (نوازنده بوزوكي) كه ماريكا در جايي از فيلم به او ابراز عشق ميكند، نماد شور جنونآميز، عشق پر زجر و روح تكنيكي اما فارغ از تعهد رمبتيكو است؛ رابطهاي نابرابر و يك سويه كه رنج عاطفي ماريكا را دوچندان ميكند.
مرگ ماريكا نه در بستر بيماري، بلكه در جريان يك نزاع خونين خياباني، آخرين تصميم نمادين فيلمساز است. مرگ خشونتآميز و ناگهاني ماريكا با چاقو كه در طول زندگي زخمهاي متعدد سياسي، عاطفي و فيزيكي خورده، آينهاي از سرنوشت زخمي و تراژيك كشورش است كه هرگز فرصت التيام نيافت. فريس سرنوشت رمبتيكو را نه با يك شكست سياسي، بلكه با مرگ ماريكا به پايان ميرساند. مرگ خشونتآميز و ناگهاني او، صرفا پايان زندگي يك خواننده نيست؛ در منطق نمادين فيلم، لحظهاي است كه در آن بدن ماريكا با سرنوشت تاريخي سرزميني كه به آن تعلق دارد درهم ميآميزد. او همانگونه ميميرد كه زيسته است: زخمي، در حاشيه و در ميان خشونتي كه از زندگي خصوصي به تاريخ سياسي و از تاريخ سياسي دوباره به زندگي خصوصي بازگشته است.
اما اهميت مرگ ماريكا در اين است كه فيلم آن را به خاموشي مطلق تبديل نميكند. درست در زماني كه صداي او خاموش ميشود، جامعه هنرمندان و گروه نوازندگان كه در سراسر فيلم پراكنده و از هم گسسته شده بودند، بار ديگر گرد هم ميآيند. نوازندگان، آوارگان و مردمان حاشيهنشين پيرئاس بر سر مزار او جمع ميشوند و ميخوانند. بنابراين مرگ ماريكا، به بازگشت صدا ميانجامد: صداي يك زن، خاموش ميشود، اما آواز جمعي دوباره شكل ميگيرد. پايان فيلم را ميتوان همزمان مرثيهاي براي ماريكا و مرثيهاي براي شكل اصيل رمبتيكو دانست. موسيقياي كه در آغاز از دل آوارگي، فقر و حاشيهنشيني زاده شده بود، در مسير تاريخ بارها سركوب شد، اما در نهايت چيزي بيش از يك سبك موسيقايي شد؛ به حافظهاي جمعي براي كساني تبديل شد كه تاريخ رسمي، كمتر صداي آنان را ثبت كرده بود. هنگامي كه رمبتيكو وارد چرخه توليد و مصرف فرهنگي ميشود، بخشي از زمينه اجتماعي و زيستجهان نخستين خود را از دست ميدهد؛ امري كه باعث فروپاشي رواني ماريكا نيز ميشود. با اين حال، فيلم نشان ميدهد كه نميتوان آن را بهسادگي از حافظه كساني كه با آن زيستهاند، پاك كرد. رمبتيكو در پايان فيلم ديگر صرفا موسيقي آوارگان نيست؛ شكل هنري به ياد آوردن آوارگي است. آنچه باقي ميماند، مهم نيست كه بدن ماريكا يا حتي شكل اصيل آن جهان اجتماعي رمبتيكو باشد، آنچه مهم است صدايي است كه تجربه رنج، غربت و مقاومت را از نسلي به نسل ديگر منتقل ميكند. اگر ماريكا پيكر زخمي يونان است، آواز او حافظهاي است كه از اين پيكر باقي ميماند.
يونانِ فيلم، كشور پيروز و باشكوه اسطورههاي باستاني نيست؛ مادري است زخمي، فقير و آواره كه فرزندانش را به جنگ و مهاجرت و تبعيد فرستاده و خود نيز بارها قرباني قدرتهاي داخلي و خارجي شده است. اما همانطور كه مرگ ماريكا به خاموشي كامل آواز رمبتيكو نميانجامد، شكستهاي تاريخي يونان نيز به نابودي كامل حافظه تاريخي آن منجر نميشوند. از اين رو، پايان «رمبتيكو» بيش از آنكه درباره مرگ باشد، درباره ماندگاري است.
آنچه از خاكستر تاريخ برميخيزد، لزوما همان گذشته از دست رفته نيست، بلكه حافظهاي است كه رنج و زيبايي و عظمت آن گذشته را در خود حفظ كرده است.
«اي مادر من، يونان!
تو خاكستري هستي كه ققنوس از آن برميخيزد.
اگرچه ما ميميريم و در غربت به خاك ميسپارندمان،
اما ترانههايمان تا ابد، داستان رنج و زيبايي تو را زمزمه خواهند كرد...»