گفتار مترجم كتاب «چپ ووك نيست»
باور به انسانيتِ فرامرز و فراتبار
شيرين كريمي
سوزان نيمن پيش از هر عنوان ديگري فيلسوف اخلاق است و تحليلهايش مستقيما از بنيانهاي اخلاقي و ارزشهاي جهانشمول سرچشمه ميگيرد. دغدغه او در اين كتاب فراتر از يك بحث نظري صرف و در واقع مواجهههاي عميق است با بحرانهاي سياسي و اجتماعي امروز. اگر سير انديشههاي سوزان نيمن را از نخستين آثارش مرور كنيم، ميبينيم كه كتاب چپ ووك نيست برآيندِ طبيعي و منطقي يك مسير فكري ۳۰ ساله است كه از دلِ فلسفه اخلاق، مواجهه با تاريخ و خرد عصر روشنگري ميگذرد.
مواجهه با تاريخ: مواجهه با تاريخ و ضرورت حسابرسي از جنبههاي تاريك گذشته، يكي از اصليترين بنيانهاي فكري سوزان نيمن در سه دهه گذشته بوده است؛ دغدغهاي كه او آن را به طور مشخص در دو كتاب تاثيرگذار خود يعني «آتش زير خاكستر: يادداشتهاي يهودي از برلين» (۱۹۹۲) و «درس گرفتن از آلمانيها: مواجهه با نژاد و خاطره شر» (۲۰۱۹) دنبال كرده است.
سنت روشنگري و ميراث اخلاقي كانت: ابزار نظري و فلسفي نيمن براي مواجهه با تاريخ، بازگشت به سنت روشنگري و به ويژه ميراث اخلاقي كانت است؛ او بيش از سه دهه است كه اين مسير را طي ميكند. در سال 2014 در كتاب «چرا بالغ شويم؟» هشدار ميدهد كه فرهنگ معاصر و جريانهاي مدعي پيشرو، دچار نوعي صغارتِ خودخواسته فكري و اخلاقي شدهاند و جامعه را در نوعي كودكي يا صغارت ابدي نگه ميدارند؛ جايي كه به جاي استدلال منطقي و تفكر انتقادي، به احساساتِ جريحهدار شده و تروماي گروههاي هويتي پناه ميآورند و از رسيدن به بلوغ سياسي بازميمانند. تز اصلي نيمن اين است كه بزرگ شدن يعني ياد گرفتنِ چگونه زيستن در ميانِ فاصله تلخِ «آنچه هست» و «آنچه بايد باشد»، بدون آنكه آرمانهايمان را فدا كنيم يا به ورطه سرخوردگي بيفتيم.
در سال ۲۰۰۸، كتاب «شفافيت اخلاقي: راهنمايي براي آرمانخواهانِ بالغ» را نوشت. اين كتاب يكي از مهمترين پلهاي نيمن براي رسيدن به نگاه انتقادياش به چپ است. نيمن در اين اثر به نقدِ بيعملي برآمده از رويكردهاي پسامدرنها و نقد آرمانخواهي خام كه اغلب به نيهيليسم منتهي ميشود، ميپردازد. در اين كتاب، نيمن جسورانه به نقدِ انفعالِ برآمده از رويكردهاي پستمدرن ميپردازد. او معتقد است كه اين رويكردها با تضعيفِ ارزشهاي روشنگري، عملا قدرتِ اخلاقي سوژه را براي تغيير جهان سلب كردهاند. نيمن در اينجا تلاش ميكند مفاهيمي بنيادين نظير «خرد»، «پيشرفت»، «اميد» و «حرمت انسان» را از انحصارِ جرياناتِ سنتگرا و راستگرا خارج كند و آنها را در ساحتِ يك «آرمانگرايي بالغ و متكي بر روشنگري» بازتعريف نمايد.
كتاب چپ ووك نيست (منتشر شده در ۲۰۲۳، بازنويسي در 2024) نقطه اوج و پيوستگي تمامِ آن بنيانهاي قبلي است. سوزان نيمن در اين كتاب، تمامِ ذخيره فكرياش -يعني خردِ كانتي، دفاع از روشنگري، مواجهه اخلاقي با شر، نقد پست مدرنيسم و دفاع از جهانشمولگرايي- را به كار ميگيرد تا روشن كند كه جريانهاي هويتي معاصر، باوجود ادعاهاي پيشروانه، شالودهها و مفروضاتِ اصيلِ چپ را فراموش كردهاند. نيمن در اين اثر دست روي يك مغالطه بزرگ در فضاي سياسي و فكري معاصر ميگذارد و نشان ميدهد كه چطور تفكر «ووك»، با وجود ظاهر پيشرو و عدالتخواهانهاش، سه اصل بنيادين و حياتي چپِ متكي بر روشنگري را كنار گذاشته است. او اين انحراف را در قالب سه محور كليدي تبيين ميكند:
جهانشمولگرايي در برابر قبيلهگرايي: چپِ اصيل همواره بر اصل جهانشمولگرايي و كرامت انسان، فارغ از نژاد، جنسيت و تبار تاكيد داشته است. اما تفكر ووك، افراد را در هويتهاي خرد، خوني و قبيلهاي محبوس ميكند و همبستگي انساني را به سياستهاي هويتمحور تقليل ميدهد.
عدالت در برابر قدرت: با نفوذ نگاهِ پستمدرنيستي و فوكويي، مفهوم واقعي «عدالت اخلاقي» جاي خود را به بدبيني داده است؛ نگاهي كه تمام روابط بشري و ساختارهاي اجتماعي را صرفا ارادهاي معطوف به «قدرت» و موازنه زور ميبيند، نه امكاني براي تحقق واقعي عدالت.
پيشرفت در برابر انحطاط: تفكر ووك با نوعي نوميدي ساختاري، تاريخ را نه مسير امكانِ پيشرفت و اصلاح، بلكه زنجيرهاي يكدست از انحطاط، ظلم و سلطه ميداند؛ درحالي كه انديشه چپ بدون باور به امكان تغيير و پيشرفتِ تاريخي معنا ندارد.
نيمن در فصل چهارم، تحت عنوان «چه چيزي باقي مانده است؟»، با اين پرسش مواجه ميشود كه پس از كنار زدن اين پوسته، براي ما چه چيزي باقي ميماند؟ آيا بايد ميدان را خالي كرد يا به راست افراطي غلتيد؟ پاسخ نيمن منفي است.
او بازسازي و احياي اصول راستين چپ را پيشنهاد ميكند و توضيح ميدهد: آنچه باقي ميماند، تعهد دوباره به همان سه اصلِ تجديديافته است: ايمان به جهانشمولگرايي در برابرِ فرو رفتن در قبيلهگرايي هويتي، دفاع از عدالت به عنوان يك پرنسيپ اخلاقي مستقل (نه فقط بازي قدرت) و اميدِ عملگرايانه به پيشرفت. درنهايت، حرف اصلي نيمن در اين كتاب اين است كه براي ايستادن در برابر بيعدالتي و راست افراطي، نبايد ابزارها و منطقِ قبيلهاي خودِ آنها را به كار گرفت؛ سياستهاي هويتي تقليلگرايانه با تجزيه جامعه به گروههاي خرد، اتحادِ بزرگ براي عدالت را نابود ميكنند. او معتقد است كه بايد به بنيادهاي اصلي چپ متعهد ماند، چراكه «چپ بودن» در اصيلترين معناي خود، يعني باور به انسانيتِ فرامرز و فراتبار. جانكلام او دعوت به بازخواني سه اصل بنيادي روشنگري است: اصالتِ عدالت در برابر قدرت، باور به امكانِ پيشرفت در برابر نوستالژي انحطاط و مواجهه منتقدانه با تاريخ در برابر اسطورهسازي.