ضرورت احياي چپ در دومين عصر فاجعه
پرويز صداقت
پيام اصلي كتاب سوزان نيمن اين است كه چپ بايد به سنتهاي خودش برگردد. سنتهاي چپ هم در روشنگري و انقلاب فرانسه شكل گرفته است. سه ايده اصلي آزادي و برابري و همبستگي كه زاده انقلاب كبير فرانسه است، ايدههاي راهنماي چپ از بدو امر تا امروز بودهاند و بايد باشند. كنار گذاشتن اين ايدهها بيشترين ضربه را به گفتمان چپ زده است.
ميتوان گفت ليبراليسم واقعي يا ليبراليسم متعهد به ليبراليسم واقعي نيز بر اين ايدهها تاكيد دارد. اما نگاه چپ، نگاهي راديكالتر و ريشهايتر و درستتر براي تحقق اين ايدهها است. اگر آزادي و برابري در نزد ليبرالها، آزادي از مثلا دخالت خودسر يا قيود و زنجيرهايي است كه از طرف مثلا فئوداليسم و مناسبات پيشاسرمايهداري بر دستان جامعه بسته شده، اگر برابري، برابري صوري در برابر قانون است، براي يك چپ، آزادي علاوه بر آزادي از و برابري علاوه بر برابري در برابر قانون، آزادي از زنجيرهاي نامريياي هم هست كه باعث شده جامعهاي نابرابر داشته باشيم، به اين ترتيب كه گروهي از افراد صاحبان وسايل توليد باشند و بخش اعظم افراد، چيزي به جز نيروي كار خودشان براي فروش نداشته باشند. بنابراين نگاه چپ، راديكال است و برابري را صرفا برابري در برابر قانون نميداند و رهايي از هر شكل سلطه در عرصههاي اقتصاد، سياست و... ميداند.
اين اصول پايهاي چپ، همواره مورد تاكيد بوده و جنبش چپ از قرن نوزدهم، برمبناي اين اصول، مبارزات و دستاوردهاي بسيار زيادي داشته است. اما از دهه 1980 به بعد، شاهد عقبنشينيهايي از طرف جريانهاي چپ بوديم و ميتوانيم ريشههاي آن را در بحران ماركسيسم كه از دهه 1970 شاهدش بوديم، جستوجو كنيم و ميتوانيم تبلور آن را در ايدههاي پساساختارگرايانه و پسامدرنيستي كه از دهه 1980 به بعد گسترش پيدا كرد و جاذبه زيادي داشت، ديد كه تا به امروز هم در قالب انواع ايدئولوژيهاي پسااستعمارگرايانه و غيره گسترش پيدا كرده است.
اين سخن بدان معنا نيست كه اين ايدهها بينشها و بصيرتهايي ندارند كه به ما در درك بهتر جهان معاصر كمك كنند، اما وقتي اين ايدهها، جهانشمولي و امكان رهايي را كنار ميگذارند، راهي براي گذار از بنبستهاي موجود جامعه امروز ما ارايه نميدهند.
در كتاب همچنين به نقد نظريات ميشل فوكو پرداخته شده است. من البته متخصص آثار و انديشههاي فوكو نيستم تا جايي كه خواندم، ميدانم فوكو بينشها و بصيرتهاي جديدي درباره ساختارهاي ستم و سركوب ميتواند ارايه دهد. اگر كار نظري را چنان آلتوسر، استاد فوكو، به صورت يك كار مولد و خلاق درنظر بگيريم، وقتي فوكو هيچگونه عامليتي براي تغيير نميبيند، كار آن كسي را كه دستور كار تغيير را دنبال ميكند و به دنبال پيدا كردن عامليتهاي اجتماعي براي تغيير است و در اين زمينه كار نظري ميكند، دشوار ميكند.
من در مقايسه با بدبيني مفرط فوكو، مثلا گرامشي يا لوكاچ را ترجيح ميدهم. لوكاچ، «تاريخ و آگاهي طبقاتي» را بعد از شكست انقلاب شوروي و مجارستان و در روزهاي اوج شكست نوشت، اما در سراسر كتاب، در پي پيدا كردن عامليت اجتماعي براي تغيير بود. گرامشي نيز چنين است. او هميشه به اين تعبير رومن رولان، يعني بدبيني ذهن و خوشبيني اراده پايبند بود. اگر ما خوشبيني نداشته باشيم، كاري نميتوانيم بكنيم. نيمن نيز تاكيد ميكند كه بايد اميدي به پيشرفت باشد تا عامليتي باشد كه در جهت تغيير عمل كند. اينكه بگوييم بشريت به طور دايم به زوال رفته، افراط است. خيلي پيشرفتها اتفاق افتاده، خيلي پسرفتها هم در اين سه دهه رخ داده كه برخي به دليل فقدان گفتمان جامع و فراگير و جهانشمول از طرف چپ بوده است.
الان وقتي كار نظري ميكنيم، آنقدر رشتههاي تخصصي دانشگاهي زياد شده، در بسياري موارد ناگزيريم رويكرد بينارشتهاي داشته باشيم، يعني از يافتههاي رشتههاي گوناگون استفاده كنيم، براي پژوهشي كه درنظر داريم انجام بدهيم. اين طبيعي و منطقي است. اما رويكرد بينارشتهاي به اين مفهوم نيست كه هر مفهومي را از هر دستگاه فكري ميتوانيم بگيريم و دريك دستگاه فكري ديگر از آن استفاده كنيم. مساله پيچيدهتر از اينهاست.
اريك هابزباوم در كتاب «عصر نهايتها»، در تقسيمبندي قرن بيستم، دورهاي را ميان 1914 تا 1945 را تحت عنوان عصر فاجعه ميخواند. وقتي به اين دوره مينگريم، چنان فجايعي در تاريخ بشر را ميبينيم كه تا آن موقع مشابه آن را نديدهايم. امروز هم در دنيا وجود دارد و متاسفانه شاهد تكرار همان ويژگيهاي عصر فاجعه هستيم: بحران اقتصاد جهاني، شكست جنبشهاي مترقي كه به ويژه از 2010 شاهد آنها بوديم، مثل بهار عربي در خاورميانه تا جنبش وال استريت و جنبشهاي ميدان در اروپاي شمالي، رقابت ژئوپليتيك بين قدرتهاي امپرياليستي بر سر حوزههاي نفوذ خودشان درست مثل فاصله 1914 تا 1945 است. من اسم اين دوره را دومين عصر فاجعه ميخوانم.
ما در ايران در يكي از كانونهاي اصلي فاجعه جديدي كه در دنيا در حال وقوع است، قرار گرفتهايم، لشكركشيهاي امپرياليستي را ميبينيم، جنگها را ميبينيم، نسل كشي غزه را در سالهاي قبل ديديم. در اين شرايط شاهد يك هجوم مستمر و پيوسته انديشه راست در ايران از دو دهه پيش تا امروز هستيم. در برابر اين هجوم راست، چپ نيازمند آن است كه گفتمان خودش را داشته باشد، گفتماني مبتني بر اصولي كه نيمن در كتابش بر آن تاكيد ميكند، يعني آزادي، برابري و همبستگي بين گروههاي مختلف اجتماعي.پژوهشگر اقتصاد