تقاطع بازدارندگي در هرمز و بابالمندب
مگر آنكه اين گشايشها مستقيما به انعطاف ايران در پرونده هستهاي و تعديل غنيسازي متصل شود. همزمان، تحليل اخير شوراي آتلانتيك اذعان ميكند كه بحران كنوني در هرمز، نشاندهنده «سقوط ساختار سنتي حقوق درياها» UNCLOS و ناكارآمدي ترتيبهاي حقوقي بينالمللي در برابر موازنه عيني قدرت است؛ تحليلي كه تاكيد دارد هيچ توافق فني يا ترانزيتي بدون حل تعارضهاي بنيادين قدرت و بازدارندگي، قابليت پايدار ماندن ندارد. نگاه همزمان الشرق الاوسط و اسكاي نيوز عربي هم جالب توجه است. اين ديدگاه در بين رسانههاي عرب وجود دارد كه لغو نشست را نتيجه فقدان «اجماع درونشورايي» عنوان كرده و مدعي هستند كه امضاي هرگونه سند ترانزيتي با تهران در شرايط فعلي، به معناي پذيرش رسميت محدوديتهاي ترانزيتي ازسوي كشورهاي عربي تلقي ميشد. در اين ميان، گزارشهاي تحليلي رويترز تاكيد دارند كه مسقط تحتفشار مضاعفي قرار گرفته است؛ از يكسو تهران بازگشايي مسيرها را به رفع محاصره بنادر خود منوط ساخته و ازسوي ديگر واشنگتن اجازه شكلگيري يك نظام ترانزيتي مجزا خارج از چتر اراده خود را نميدهد. تغيير نظم امنيتي منطقه فرآيندي پيچيده است. براي تحليل وضعيت بايد فراتر از ديپلماسي منطقهاي پيرامون تعليق نشست صلاله به موضوع نگاه كرد. واقعيت غيرقابل كتمان اين است كه شرايط امنيتي خاورميانه هرگز به شرايط پيش از جنگ چهل روزه باز نخواهد گشت. امروز، بازيگران منطقه فهم متفاوتي از خط آتش ايران دارند و همزمان ديگر خط قرمزي در تقابلهاي ايران و امريكا پيرامون جنگ وجود ندارد. تغيير وضعيت امنيتي منطقه منجر به تشديد تعارض منافع بازيگران منطقه و فرامنطقهاي شده است. در اين ميان، نميتوان نقش كليدي عربستانسعودي را در سايه عناوين كلي شوراي همكاري ناديده گرفت. رياض در قلب اين بازآرايي امنيتي قرار دارد. از يكسو، فشار كاخ سفيد براي مهار ايران و ممانعت از تن دادن به تفاهمهاي مستقل ترانزيتي، شاهزادههاي سعودي را در محظوريت سياسي قرار داده است؛ اما ازسوي ديگر، محاسبات عيني روي زمين در رياض كاملا متفاوت از واشنگتن است. عربستان به خوبي ميداند كه پايداري تقاطع هرمز و بابالمندب، خطوط لوله انتقال انرژي شرق-غرب و كل سند توسعه چشمانداز اقتصادياش را در تيررس مستقيم قرار ميدهد. پافشاري پنهان رياض براي نهايي شدن «توافق مكه» و تمايل چراغخاموش به توافقات كانال دوم، نشان ميدهد كه عربستان برخلاف موضعگيريهاي ظاهرگرايانه برخي اعضاي حاشيهاي شورا مانند بحرين، به دنبال فرار از جنگ فرسايشي است. رياض ميداند كه در صورت فروپاشي ديپلماسي، نخستين صورتحساب بيامنيتي آبراهها به نشاني تاسيسات نفتي آرامكو صادر خواهد شد.
تقاطع تنگه هرمز و بابالمندب - در بررسي ابعاد تغيير وضعيت امنيتي منطقه، نميتوان فاكتور يمن و تحولات ساحلي آن را جدا از ميز مذاكرات مسقط تحليل كرد. همزمان با ايستايي ديپلماتيك در صلاله، پيشرويهاي زميني و ساحلي انصارالله در امتداد درياي سرخ و تقرب به تنگه بابالمندب، دومين ضلعي است كه موازنه تهديد را تكميل ميكند. واشنگتن تصور ميكرد با اعمال فشار بر بنادر ايران و ايجاد محدوديتهاي ترانزيتي، ميتواند تهران را در موقعيت انفعال قرار دهد. اما پيوند خوردن عملياتي دو شاهراه حياتي «هرمز» و «بابالمندب»، معادله جديدي تحت عنوان «محاصره در برابر محاصره» ايجاد كرده است. تمركز حملات هوايي غربيها نتوانسته اهرم عيني روي زمين را خنثي كند؛ در نتيجه، هرگونه تلاش امريكا براي مسدودسازي يا منزوي كردن ترانزيت ايران در خليجفارس، بلافاصله با ريسك متقابل در نقطه گلوگاهي البحر الاحمر مواجه ميشود. اين تقاطع بازدارندگي همان متغيري است كه محاسبات شوراي همكاري خليجفارس و واشنگتن را بههم ريخته است. با تعويق نشست صلاله و تثبيت تقاطع بازدارندگي در دو تنگه هرمز و بابالمندب، آينده معادلات منطقهاي ميان سه سناريوي اصلي در نوسان خواهد بود. مبتني بر سناريوي اول؛ تداوم موازنه فرسايشي و تثبيت قيمتهاي بالا محتمل به نظر ميرسد. در اين سناريو، واشنگتن كماكان بر سياست محاصره و فشار اقتصادي اصرار ميورزد و در مقابل، تهران و انصارالله نيز اهرمهاي بازدارنده خود را در دو گلوگاه حياتي هرمز و بابالمندب فعال نگه ميدارند. برآمد استراتژيك اين وضعيت، ماندگاري قيمت نفت برنت در سطوح بالاي ۱۰۶ دلار، افزايش بيسابقه هزينههاي بيمه دريايي براي غربيها و انسداد ديپلماتيك نشستهاي همهجانبه خواهد بود. مبتني بر سناريوي دوم؛ چرخش به سمت «بسته جامع» و ديپلماسي موازي ممكن است. با ادراك خطر فروپاشي كامل امنيت ترانزيتي، بازيگران ميانجي مانند قطر و پاكستان وارد ميدان شده و واشنگتن را مجاب ميسازند كه فرمول شكستخورده «صرفا هستهاي» را كنار بگذارد. در اين سناريو، آزادسازي ترانزيت دريايي و رفع محاصره بنادر ايران به عنوان بخشي از يك بسته يكپارچه در كنار مباحث هستهاي پذيرفته ميشود؛ مسيري كه مستلزم عقبنشيني امريكا از خطوط قرمز پيشين خود است. سناريوي سوم؛ خطاي محاسباتي و سرايت اصطكاك ميداني يك وضعيت تنش آلود است. اگر امريكا يا متحدان منطقهاياش دست به خطاي محاسباتي زده و بخواهند موازنه عيني موجود در سواحل يمن يا خليجفارس را از طريق دستكاري نظامي تغيير دهند، بحران از كنترل خارج خواهد شد. پيامد مستقيم اين سناريو، سرايت ناامني به خطوط لوله انتقال انرژي شرق-غرب در شبهجزيره و فروپاشي كامل نظم ترانزيتي در سراسر منطقه است. ورود به اين معادله عملا «جنگ انتحاري» در غرب آسيا را محتملترين تهديد براي همه بازيگران منطقهاي و فرامنطقهاي ميكند.
ناكارآمدي كلمات در غياب موازنه عيني- تعويق نشست صلاله بار ديگر اين حقيقت بنيادين را اثبات كرد كه ديپلماسي در خاورميانه، تنها زماني كاركرد دارد كه انعكاس دقيق و بيروتوش موازنه قوا روي زمين باشد. خطاي بينشي كه بارها در فرمولبنديهاي خوشبينانه تكرار ميشود. وضعيتي كه ناشي از نگاه نئوليبرالي به معاهدات بينالمللي است؛ نگاهي كه تصور ميكند ميتوان فرمولهاي حقوقي يا بيانيههاي تشريفاتي را جايگزين «اهرمهاي سخت قدرت» كرد. نكته اينجاست كه نبايد از هنجارهاي حقوقي هم بيتفاوت عبور كرد.
در آنارشيسم حاكم بر نظم منطقهاي، مذاكره هدف نيست، بلكه متغيري وابسته به اراده و ابزارهاي اعمال هزينه است. تا زماني كه كاخ سفيد بر تفكيك مصنوعي پروندهها يعني جدا كردن پرونده ترانزيت در خليجفارس از محاصره اقتصادي و پرونده هستهاي اصرار ورزد، هرگونه دستاورد ديپلماتيك روي كاغذ، پيش از امضا دچار خفگي ساختاري ميشود. واشنگتن نميتواند از يكسو شريانهاي مالي و بنادر ايران را زير فشار محاصره نگه دارد و ازسوي ديگر توقع داشته باشد رفتوآمد در آبراههاي حياتي منطقه طبق ميل او و بدون پرداخت هزينه جريان داشته باشد. از طرفي، بازيگران منطقهاي و اعضاي شوراي همكاري خليجفارس كماكان در درك مفهوم «امنيت متقابل و درونزا» عاجز ماندهاند. پناه بردن به چتر حمايتي لرزان امريكا يا مشروط كردن ديپلماسي منطقهاي به تحولات واشنگتن، تنها نشاندهنده سردرگمي استراتژيك در پايتختهاي عربي است. صلاله به شفافترين شكل ممكن نشان داد كه امنيت، كالايي يكطرفه نيست كه بتوان آن را از قدرتهاي فرامنطقهاي خريداري كرد؛ يا امنيت براي همه ذينفعان شاهراههاي ترانزيتي تعريف ميشود، يا بيامنيتي به صورت زنجيرهاي به تمام خطوط مواصلاتي سرايت خواهد كرد. تعويق نشست صلاله را نبايد به منزله «شليك نهايي به ديپلماسي منطقهاي» تلقي كرد. در منطق رئاليسم ساختاري، تعليق يك نشست به معناي فروپاشي نيست، بلكه نشانه «تنظيم مجدد نرخ مبادله قدرت» پيش از ورود به معامله اصلي است. صلاله تنفس مصنوعي به يك ساختار سنتي بود تا بازيگران متوجه شوند با خطوط قرمز پيشين نميتوان وارد عصر جديد خاورميانه شد. ديپلماسي منطقهاي پس از اين تعليق صلاله، نه نابود، بلكه از «كانالهاي علني و شتابزده» به «كانالهاي امنيتي پشت پرده» (بهويژه در خطوط مسقط-اسلامآباد و دوحه) منتقل خواهد شد.بايد دقت داشت كه فرآيند ديپلماتيك لغو نشده است. در فرآيند پيچيده پيشرو، بازيگران در حال تنظيم اهرمهاي فشار خود هستند تا پس از تثبيت قيمت نفت و ارزيابي هزينههاي ميداني در بابالمندب، مجددا با فرمولي واقعيتر به ميز مذاكره بازگردند. درنهايت، تبديل فرصت صلاله به يك تعليق مبهم ديپلماتيك، اين پيام روشن را به همراه دارد كه در شطرنج سخت خاورميانه، جوهر قلم ديپلماتها تنها زماني روي كاغذ نقش ميبندد كه پشتوانه آن اهرمهاي عيني و متوازن در ميدان باشد. رفتوآمدهاي تشريفاتي به مسقط يا هر پايتخت ديگري، بدون دست زدن به ريشههاي توازن قدرت و پذيرش «معادله متقابل»، چيزي جز دستپاچگي ديپلماتيك و ثبت سند بر ناكاميهاي مكرر نخواهد بود. ديپلماسي در خاورميانه با ديپلماسي در هر نقطه ديگر جهان متفاوت است. ديپلماسي در ميان غبار تبادل آتش تاكتيكي و احتمال از سرگيري جنگ ادامه دارد.
پژوهشگر مسائل بينالملل