• 1405 شنبه 18 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6420 -
  • 1405 پنج‌شنبه 26 شهريور

نگاهي به «روز افشاگري» تازه‌ترين اثر استيون اسپيلبرگ

روياي گفت‌وگو با ناشناخته‌ها

بابك قبادي

در تاريخ سينما، فيلمسازان بسياري به آينده، جهان‌هاي ناشناخته و بيگانگان پرداخته‌اند، اما كمتر كسي مانند استيون اسپيلبرگ توانسته است اين عناصر را از سطح يك ماجراي علمي ـ تخيلي فراتر ببرد و به پرسشي درباره خود انسان تبديل كند. در جهان او، ناشناخته صرفا چيزي براي كشف كردن نيست؛ آينه‌اي است كه انسان در آن ترس‌ها، اميدها و محدوديت‌هاي خود را مي‌بيند. پس از گذشت بيش از نيم قرن از آغاز فيلمسازي‌اش، آثار او همچنان طراوت خود را حفظ كرده‌اند؛ زيرا آنچه كهنه مي‌شود، فناوري است، نه پرسش‌هايي كه انسان همواره با آنها زيسته است.

«روز افشاگري» را مي‌توان بازگشت اسپيلبرگ به يكي از قديمي‌ترين دغدغه‌هاي فكري‌اش دانست؛ دغدغه‌اي كه از «برخورد نزديك از نوع سوم» آغاز شد، با «ئي.تي.» صورتي عاطفي‌تر يافت و امروز، در جهاني آكنده از اطلاعات متناقض، ترديد و روايت‌هاي رقيب، معنايي تازه پيدا كرده است. اين‌بار نيز موجودات فرازميني مركز ثقل روايت نيستند؛ آنچه اسپيلبرگ به آن دل بسته، آزمودن واكنش انسان در برابر حقيقتي است كه ديگر نمي‌توان آن را پشت ديوار سكوت پنهان كرد.

در بسياري از آثار علمي ـ تخيلي، ناشناخته با هراس، جنگ و نابودي معنا پيدا مي‌كند؛ گويي انسان تنها زماني احساس امنيت مي‌كند كه بتواند «ديگري» را به دشمني قابل شناسايي تبديل كند. اسپيلبرگ اما از همان نخستين تجربه‌هايش در اين ژانر، مسير ديگري را برگزيد. او به جاي آنكه آسمان را ميدان نبرد ببيند، آن را مجالي براي پرسيدن مي‌داند. اگر بخواهيم كارنامه او را در يك جمله خلاصه كنيم، شايد بتوان گفت بيش از آنكه درباره موجودات فرازميني فيلم ساخته باشد، درباره ظرفيت انسان براي فهميدن چيزي فراتر از خودش فيلم ساخته است.

 

در حال‌ و هواي آثار كلاسيك اسپيلبرگ

جهان اسپيلبرگ، بيش از آنكه به آينده تعلق داشته باشد، به سنتي انسان‌گرايانه نزديك است؛ سنتي كه انسان را نه مالك حقيقت، بلكه جوينده آن مي‌داند. حتی وقتي از فناوري، آينده يا حيات فرازميني سخن مي‌گويد، نگاهش در نهايت به زمين بازمي‌گردد؛ به انسان، به ترديدهايش و به اميدي كه با وجود همه شكست‌ها هنوز خاموش نشده است.

«روز افشاگري» نيز ادامه همين مسير است. فيلم از روزي آغاز مي‌شود كه انتشار اسنادي محرمانه درباره ارتباط ديرينه بشر با موجودات فرازميني، جهان را در آستانه بحراني كم‌سابقه قرار مي‌دهد. در ميانه اين آشفتگي، مارگارت با بازي اميلي بلانت و دنيل با بازي جاش اوكانر ناچار مي‌شوند ميان حقيقت، امنيت و مسووليت اخلاقي دست به انتخاب بزنند؛ انتخابي كه فيلم را از يك تريلر علمي ـ تخيلي صرف، به تأملي درباره بهاي دانستن تبديل مي‌كند، بي‌آنكه كشش دراماتيك خود را از دست بدهد.

نكته جالب آن است كه با وجود معاصر بودن زمان و فضاي روايت، فيلم بارها حال ‌و هواي آثار كلاسيك اسپيلبرگ را زنده مي‌كند. ريتم آرام، تعليقي كه بيش از آنكه از انفجارها و جلوه‌هاي ويژه نيرو بگيرد، از دل شخصيت‌ها شكل مي‌گيرد و اعتمادي كه هنوز به قدرت احساس و سكوت دارد، «روز افشاگري» را به يادگار سال‌هاي درخشان دهه‌هاي هشتاد و نود نزديك مي‌كند؛ با اين تفاوت كه اين‌ بار، شگفتي كودكانه جاي خود را به تأملي پخته‌تر درباره حقيقت و مسووليت داده است. اين بازگشت، تكرار گذشته نيست؛ گفت‌وگويي دوباره با گذشته است. اينجاست كه مسير فكري اين كارگردان از بسياري از فيلمسازان علمي ـ تخيلي جدا مي‌شود. او هرگز شيفته نمايش فناوري يا آينده نبوده است؛ دغدغه اصلي‌اش همواره اين بوده كه انسان، در لحظه رويارويي با حقيقت، چه تصميمي مي‌گيرد.

به همين دليل، حتی در پرهيجان‌ترين آثارش نيز بزرگ‌ترين كشمكش نه در آسمان، بلكه در درون شخصيت‌ها رخ مي‌دهد. جهان بيرون تنها صحنه‌اي است كه انسان در آن ناچار مي‌شود بار ديگر خودش را ببيند.

در اين اثر نيز مساله صرفا افشاي يك راز نيست؛ مساله، بهاي دانستن است. اسپيلبرگ اين پرسش را پيش مي‌كشد كه آيا حقيقت، هميشه رهايي‌بخش است يا گاه مي‌تواند بنيان ايمان و امنيت را كه سال‌ها بر آن تكيه كرده‌ايم، فرو بريزد؟ از همين نقطه، فيلم از مرزهاي يك روايت علمي ـ تخيلي عبور مي‌كند و به تأملي درباره شكنندگي يقين‌هاي انساني بدل مي‌شود؛ يقين‌هايي كه با آشكار شدن يك واقعيت، ناگهان رنگ مي‌بازند.

مارگارت، كارشناس هواشناسي ناخواسته درگير حقيقتي مي‌شود كه سال‌ها از چشم جهان پنهان مانده است. دنيل، نابغه‌اي است كه با افشاي اسناد محرمانه، همان حقيقت را به نقطه آغاز بحراني جهاني تبديل مي‌كند. از همين‌ نقطه، فيلم پرسش اصلي خود را پيش مي‌كشد: آيا انسان فقط خواهان دانستن حقيقت است يا آمادگي زيستن با پيامدهاي آن را نيز دارد؟

اميد، در آثار جديدتر اين كارگردان، ديگر آن رنگ‌وبوي ساده سال‌هاي جواني را ندارد. اگر در ئي.تي اميد از دل نگاه يك كودك سر برمي‌آورد، اينجا از دل تجربه، ترديد و شكست عبور كرده است. ديگر خبري از خوش‌بيني بي‌قيد و شرط نيست؛ آنچه باقي مانده، ايماني آرام به اين حقيقت است كه انسان، حتي در تاريك‌ترين لحظه‌ها، هنوز مي‌تواند راهي براي فهميدن پيدا كند.

خانواده نيز در سينماي اسپيلبرگ صرفا يك نهاد اجتماعي نيست؛ نخستين جايي است كه انسان عشق، فقدان، جدايي و آشتي را تجربه مي‌كند.

از «ئي.تي.» تا «خانواده فبلمن» و اكنون «روز افشاگري»، شخصيت‌ها پيش از رويارويي با جهان بيرون، زخمي قديمي را با خود حمل مي‌كنند؛ زخمي كه سرنوشت انتخاب‌هاي‌شان را رقم مي‌زند و نشان مي‌دهد بزرگ‌ترين نبردهاي انسان، پيش از آنكه در جهان رخ بدهند، در درون او آغاز شده‌اند. فناوري در نگاه اين هنرمند هرگز مقصد نيست؛ ابزاري است براي آزمودن اخلاق انسان. برخلاف بسياري از فيلمسازان اين ژانر، او مجذوب ماشين‌ها و جلوه‌هاي آينده‌گرايانه نمي‌شود.

حتی پيشرفته‌ترين جهان‌هايش نيز در نهايت به پرسش‌هايي ساده اما بنيادين بازمي‌گردند: همدلي چيست؟ حافظه چه نسبتي با هويت دارد؟ و آيا مي‌توان آينده‌اي ساخت كه در آن، پيشرفت از انسانيت پيشي نگيرد؟

 

پلي ميان گذشته و آينده

اگر بتوان براي جهان اسپيلبرگ استعاره‌اي برگزيد، شايد «پل» مناسب‌ترين واژه باشد؛ پلي ميان گذشته و آينده، علم و احساس، كودك و بزرگسال. ارزش اين پل نه در استحكام هميشگي آن، بلكه در تلاشي است كه براي ساختنش صورت مي‌گيرد. به همين دليل است كه فيلم‌هاي او، وقتي از آينده سخن مي‌گويند، در نهايت درباره امكان انسان بودن هستند.

اسپيلبرگ را نمي‌توان صرفا فيلمسازي نوستالژيك دانست. هرچند خاطره در آثار او حضوري پررنگ دارد، اما نگاهش هرگز در گذشته متوقف نمي‌شود. او گذشته را احضار مي‌كند تا اكنون را بهتر بفهمد. اگر امروز دوباره به موجودات فرازميني بازمي‌گردد، از سر دلتنگي براي جهان كلاسيك علمي ـ تخيلي نيست؛ مي‌خواهد اضطراب انسان معاصر را در آينه همان روياهاي قديمي بازخواني كند. «روز افشاگري» فقط درباره افشاي يك راز نيست؛ درباره جامعه‌اي است كه ديگر نمي‌داند كدام روايت را بايد باور كند.

مارگارت بيش از آنكه يك قهرمان كلاسيك باشد، انساني است كه بار حقيقت، آرام‌آرام زندگي شخصي و قضاوت اخلاقي‌اش را دگرگون مي‌كند. در سوي ديگر، دنيل با سماجتي كه براي كنار زدن پرده ابهام دارد، ميل ديرينه بشر به دانستن را مجسم مي‌كند؛ ميلي كه هم مي‌تواند راهي به آزادي بگشايد و هم آرامش انسان را براي هميشه بر هم بزند. اسپيلبرگ اين شخصيت‌ها را نه در برابر بيگانگان، بلكه در برابر وجدان خود قرار مي‌دهد و همين انتخاب، فيلم را از بسياري از آثار هم‌ژانرش متمايز مي‌كند.

 

آغاز انديشيدن

راز ماندگاري اسپيلبرگ نيز احتمالا در همين است كه هيچگاه شگفتي را به مقصد تبديل نمي‌كند. شگفتي در سينماي او، آغاز انديشيدن است. حتی در «روز افشاگري» نيز، موجودات فرازميني مهم‌ترين كشف فيلم نيستند؛ مهم‌تر از آن، انسان‌هايي هستند كه ناگهان درمي‌يابند جهان، بزرگ‌تر از روايت‌هايي بوده كه سال‌ها به آنها پناه برده‌اند.

آنچه آثار او را زنده نگه مي‌دارد، نه فناوري و نه جلوه‌هاي ويژه، بلكه ايمانش به پيچيدگي روح انسان است. استيون اسپيلبرگ را نمي‌توان صرفا فيلمساز آينده، فناوري يا موجودات فرازميني دانست. او فيلم‌ساز امكان است؛ امكان فهميدن، امكان شنيدن و امكان عبور از ترس. «روز افشاگري» نيز در امتداد همين جهان‌بيني قرار مي‌گيرد؛ فيلمي كه يادآوري مي‌كند بزرگ‌ترين فاصله، ميان زمين و ستارگان نيست، ميان انسان و حقيقت است. شايد تنها پلي كه بتواند اين فاصله را پر كند، هنوز همان گفت‌وگو باشد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون