«خطر اصلي يا وحشت اصلي در نيروي بيروني شرور و زخمخورده نيست، بلكه گسلهاي تركخورده و پنهاني است كه از قبل در درون ساختار خانواده و جامعه وجود داشته است و حالا يك محرك بيروني، فقط و فقط آن را فعال كرده است. شر بيروني، آينهاي است در برابر شر دروني.» اين پاراگراف، نقلقولي از راجر ايبرت فقيد است كه با مينيسريال و فيلم «تنگه وحشت» همخواني بسياري دارد.
فيلم «تنگه وحشت» به كارگرداني مارتين اسكورسيزي، يك تريلر جنايي و روانشناختي است كه بر اساس رمان «قاتلان» به قلم جان دي.مكدانلد كه در سال ۱۹۵۷ نوشته شد، ساخته شد. البته در ابتدا، در سال ۱۹۶۲، اثري كلاسيك با همين نام توسط جي.ليتامپسون ساخته شده بود، اما اسكورسيزي در سال ۱۹۹۱ دست به بازسازي مدرن آن زد. سرانجام، مينيسريال 10 قسمتي «تنگه وحشت» بهتازگي، به كارگرداني نيك آنتوسكا و تهيهكنندگي دو اسطوره افسانهاي هاليوود، يعني مارتين اسكورسيزي و استيون اسپيلبرگ، از شبكه اپل تيوي پخش شد. در اين يادداشت سعي بر اين است كه تفاوتهاي مينيسريال ۲۰۲۶ و فيلم ۱۹۹۱ بررسي شود.
سريال «تنگه وحشت»؛ تعليق و هراس دروني
داستان درباره مكس كيدي است؛ مردي كه پس از ۱۷ سال، به جرم كشتن همسرش از زندان آزاد ميشود و براي انتقام، سراغ خانواده آنا و تام بودون ميرود؛ آنا، وكيلي كه در گذشته در پرونده او نقش داشته و تام، دادستان پرونده، كه پس از به زندان رفتن كيدي، اين دو با يكديگر تشكيل خانواده ميدهند.
سريال با يك حادثه هولناك و فضايي بصري خفقانآور آغاز ميشود؛ زني خودكشي ميكند و در نامهاي تأييد ميكند كه همسر مكس كيدي را كشته است و حالا كيدي آزاد ميشود. از همان ابتدا، سريال با نوعي فرم بصري تنشزا و بيقرار، روايت را آغاز ميكند. زندگي چهارنفره اين خانواده، با ورود مكس كيدي با بازي خاوير باردم، تقريبا آهستهآهسته از منظر رواني رو به فروپاشي ميرود، تا جايي كه زندگي براي آنها تبديل به جهنم ميشود.
سريال كه نسبت به اثر مارتين اسكورسيزي مدرنتر است، در نسخه جديد، ترس را فقط در تعقيب فيزيكي خلاصه نميكند. موضوعاتي مانند شهرت، شبكههاي اجتماعي، هويت جعلي، بياعتمادي به نهادها، فرهنگ لغو، هوش مصنوعي و آسيبهاي نسل جديد وارد داستان شدهاند. همگي دست به دست هم ميدهند تا مخاطب در هر قسمت دست به قضاوت بزند و نتواند شر را از خير تشخيص دهد. در واقع، بازي رواني مكس با آنا، تام و دو فرزند نوجوانشان، ترس را از شكلي بيروني به شمايلي دروني تبديل ميكند. در اينجا در دستان كيدي نه اسلحه سرد وجود دارد و نه اسلحه گرم، اما او بهخوبي با قواعد بازي موش و گربه آشناست و از هر دريچهاي به ذهن هر چهار نفر رسوخ ميكند؛ بهطوري كه هم آنا، با بازي ايمي آدامز و هم تام، با بازي پاتريك ويلسون، از كارشان تعليق ميشوند.
مخاطب تا اواسط سريال نميداند مكس كيدي فردي شرور است يا نه؛ آيا او قاتل است يا نه؟ اما بهتدريج، با پيش رفتن روايت، مكس آن چهره ضد قهرمان هولناك خود را نشان ميدهد؛ فردي جامعهستيز و مخوف كه قرباني تربيت والديني مخوفتر از خود شده است. اين شر مطلق، با پيچيدگيهاي رواني و سقوط اخلاقي، مخاطب را منزجر ميكند. دوربين در اين سريال، ابزاري تهديدگر است و بهخوديخود داراي شخصيت. سازندگان بهخوبي توانستهاند فرم و محتوا را به هم گره بزنند. خردهروايتها و حتي فلشبكها در خدمت روايت اصلي پيش ميروند و به درام ضربه نميزنند.يكي از نكاتي كه برخي منتقدان به آن اشاره كرده بودند، اين بود كه 10 ساعت براي اين سريال طولاني بوده و روايت كند پيش رفته است؛ اما اين در حالي است كه سازنده در هر قسمت، مخاطب را با ابعاد و جزييات مختلف آشنا ميكند و 10 اپيزود تقريبا يكساعته، نهتنها براي اين سريال طولاني نبود، بلكه با داستان و خردهروايتها همخواني داشت؛ چرا كه وجود عنصر تعليق در اكثر سكانسهاي سريال، مخاطب را بهطور اعجاببرانگيزي محو اثر ميكرد.
بازي خاوير باردم در اين سريال ستودني است. او با آن فيزيك سنگين، گريم متفاوت و تا حدودي جذاب، نگاههاي خيره، مكثهاي طولاني و كنترل بر رفتار بدنش، بهويژه لحن صدايش، بهخوبي عنصر وحشت را به سريال تزريق ميكند. او از معدود ضدقهرمانهايي است كه مخاطب را زجر ميدهد و اين نشان از تأثيرگذارياش در اين سريال دارد.
ايمي آدامز، در نقش آنا، وكيل مكس، در مجموع سابقهاي درخشان در ايفاي نقشهاي چندلايه و آسيبپذير روانشناختي دارد. او در اين سريال نيز بهخوبي توانست از پس لايههاي عميق روانشناختي شخصيت خود، به عنوان مادر، همسر و يك زن، برآيد.
ناگفته نماند دو اپيزود نهايي مجموعه، تركيبي از جنون و تهديد به شمار ميرفت. در مجموع، «تنگه وحشت» را بايد يكي از سريالهاي مهم و تأثيرگذار سال ۲۰۲۶ از منظر شخصيتپردازي، فيلمنامه، فضاسازي و تعليق دانست؛ تريلري كه كفه روانشناختي آن بر وجه جنايياش ميچربيد.
فيلم «تنگه وحشت»؛ هراس بيروني و ضدقهرمان تصنعي
۳۵ سال پيش، مارتين اسكورسيزي تصميم گرفت دست به ساخت بازسازي مدرن فيلم «تنگه وحشت» بزند. داستان درباره مكس كيدي بود كه به جرم تعرض به يك دختر جوان به زندان ميافتد و پس از ۱۴ سال، خودش را تبرئه ميكند. حالا پس از آزادي، به سراغ وكيلش، سم بوردون، ميرود و ميخواهد از او انتقام بگيرد.
در ابتدا بايد گفت اين فيلم در كارنامه اسكورسيزي، به اندازه «راننده تاكسي»، «گاو خشمگين» و «رفقاي خوب»، نتوانست جايگاه مهمي پيدا كند. در واقع، كارگردان سرراست به سراغ انتقام ميرود، بدون آنكه فضاسازي رعبآوري در اثرش ارايه دهد و عنصر تعليق نيز در آن بسيار ناچيز است.
در اين فيلم، خانواده، برخلاف نسخه اوليه كه در سال ۱۹۶۲ ساخته شده بود، از همان ابتدا تجسم خانوادهاي آشفته هستند؛ وكيلي كه به همسرش خيانت كرده، دختري نوجوان كه با پدرش رابطه خوبي ندارد و در واقع، آنها مجموعهاي از گناه و عذاب وجدان را بر دوش ميكشند و دچار فروپاشي شدهاند. رابرت دنيرو در نقش مكس كيدي، از همان ابتدا خود را هيولا نشان ميدهد و اجازه قضاوت را از مخاطب ميگيرد. دنيرو، به عنوان يك شرور، نتوانست برخلاف سه اثر قبلي مارتين اسكورسيزي، بازي قابل توجهي ارايه دهد و در دام اغراق و كليشه افتاد.
اگر سريال بر هراسهاي دروني تكيه كرده بود، در اين فيلم آنچه مخاطب ميبيند، ترس و هراسهاي بيروني است. دنيرو سعي كرده تنها وجوه شيطاني خود را به نمايش بگذارد، نه انساني ملموس. در فيلم، برخلاف سريال، هيچ داده و اطلاعاتي از گذشته مكس كيدي به بيننده داده نميشود. حتي خشونت فيزيكي انتهاي فيلم نيز بسيار تصنعي به نمايش درآمده بود. شخصيتپردازيها ناقصاند، تعليقي در فيلم وجود ندارد و همهچيز قابل پيشبيني است. شايد اگر سريال «تنگه وحشت» ساخته نميشد، اين فيلم تا حدودي درخور توجه بود؛ اما با ساخت سريال، تمامي معادلات به هم خورد. حالا هر زمان نام «تنگه وحشت» شنيده ميشود، مخاطب به ياد سريال موفق آن و ابرشروري با بازي خاوير باردم خواهد افتاد.