نگاهي به كتاب «زيستن با فلسفه دلقكها»
استمرار جهان پايانيافته
محسن گودرزي
كتاب «زيستن با فلسفه دلقكها» در چارچوب پروژهاي شكل گرفت كه موسسه رحمان در جريان جنبش مهسا تعريف و دنبال كرد. پيش از اين موسسه كاري را در مورد اعتراضات 1398 انجام داده بود و اين پروژه هم در ادامه همان كار ولي با چارچوبي متفاوت دنبال شد. هدف اين پروژه، شناخت كنشگران اصلي جنبش، به ويژه جوانان و زنان و بررسي شيوه بازنمايي آن در رسانههاي رسمي و بيروني بود. در كنار اين پژوهشها، پرسش ديگري نيز مطرح بود: جامعهشناسان و عالمان سياست و اقتصاد چگونه اين جنبش را تحليل كردند و اين نوع بازنماييهاي مفهومي و نظري چه نقشي در جنبش ايفا كردند؟ در نتيجه، اين كتاب همزمان با اتفاقات ۱۴۰۱ و در زمينه دل همان تحولات نوشته شده است، به همين دليل، ردپاي زماني آن را ميتوان در بخشهاي مختلف كتاب ديد. در آن مقطع، اين تصور شكل گرفته بود كه دورهاي يا جهاني به پايان رسيده و جامعه در آستانه ورود به دوراني متفاوت قرار دارد. نشانههاي اين نگاه در كتاب نيز ديده ميشود؛ به ويژه در جايي كه به صراحت از «پايان يك جهان» يا «پايان يك دوره» سخن ميگويد. امروز، با فاصله گرفتن از آن زمان، وضعيت متفاوت به نظر ميرسد. گويي همچنان در همان جهاني قرار داريم كه پايان يافته ولي برخلاف تصور آن سال مختصات يا ويژگيهاي جهان جديد هنوز بهروشني پديدار نشده است. اگر افقي وجود داشته باشد، مبهم، ناپايدار و برخلاف خوشبينيهاي آن زمان حتي نگرانكننده است. از اين زاويه، امروز كه كتاب را ميخوانيم فاصلهاي را بين وضعيت كنوني و آن زمان را احساس ميكنيم؛ فاصلهاي ادراكي و عاطفي، چراكه كتاب متعلق به زماني است كه هنوز تصور آيندهاي روشن امكانپذير بود ولي اكنون كه چند سالي از آن زمان گذشته، بازتاب اين تصور از آينده، خوشبينانه به نظر برسد. با اين حال، اين فاصله به معناي بياعتباري كتاب نيست بلكه رنگ زمانه را در خود دارد. كماكان ممكن است ما با همين وضعيت در شرايط كنوني مواجه باشيم. به اين معنا كه امروز هم براساس وضعيت كنوني با خوشبيني يا با نوميدي به آينده نظر كنيم ولي وقايع سالهاي آينده دوباره نشان دهد كه اين تصورات در عالم واقع محقق نشده است. از همين زاويه ميتوان اين پرسش مهم را مطرح كرد كه اكنون چگونه بايد با وضعيت مواجه شد و چه چيزي همچنان در كتاب وجود دارد كه براي فهم وضعيت امروز به كار ميآيد. يكي از نقاط قوت كتاب، فرم آن است. كتاب با مشاهدات عيني، تجربههاي زيسته و روايتهاي شخصي نويسنده آغاز ميشود. همين ويژگي باعث ميشود متن از همان ابتدا براي خواننده جذاب، ملموس و مرتبط با دغدغههاي او باشد. برخلاف بسياري از آثار دانشگاهي كه عمدتا درون يك حوزه تخصصي و براي مخاطبان محدود نوشته ميشوند، اين كتاب مخاطب گستردهتري را هدف قرار داده است. فرم در خدمت همين هدف است. اين فرم با محتوا هم تناسب دارد. وقتي از امري عام و مرتبط با زندگي مردم سخن گفته ميشود و از موضوعاتي سخن گفته ميشود كه مردم عموما در زندگي روزمره خود با آن درگيرند، فرمي كه بتواند با «عموم» يا به اصطلاح با public ارتباط برقرار كند، اهميت بيشتري مييابد. ردپاي پيشينه ادبي و روزنامهنگارانه سيدآبادي در سراسر كتاب ديده ميشود و اين به اثربخشي فرم هم كمك كرده است. او بارها به تجربههاي ميداني و مشاهدات مستقيم خود ارجاع ميدهد و مفاهيم انتزاعي را به تجربههاي ملموس پيوند ميزند. بسياري از اين مشاهدات، خواننده را به بازانديشي در تجربههاي پيرامون خود واميدارند. از اين جهت، كتاب فقط گزارش پژوهشي متعارف نيست؛ متني زنده و گفتوگومحور است. كتاب با دو جريان فكري وارد گفتوگو ميشود. جريان نخست، رويكردي در جامعهشناسي ايران است كه وضعيت جامعه را عمدتا با مفاهيمي مانند «شكاف ارزشي» و «تحولات ارزشي» توضيح ميدهد. نويسنده نشان ميدهد كه اين چارچوبها براي توضيح پديدههاي جديد، به ويژه وضعيت نسل جوان، محدوديتهايي دارند. جريان دوم، رويكردهاي سياسياي است كه ميكوشند جنبش را در چارچوب رقابتها و منازعات سياسي بازنمايي يا مصادره كنند. كتاب با اين رويكرد نيز وارد گفتوگو و نقد ميشود.
در هر دو مورد مساله نويسنده اين است كه با پديدهاي روبهرو هستيم كه در قالبهاي تحليلي موجود به طور كامل توضيحپذير نيست. در همين زمينه، مفهوم «شكاف معرفتشناختي» را مطرح ميكند. اين مفهوم بيش از آنكه به محتواي فكر نسل جديد مربوط باشد، به شيوه فكر كردن آنها اشاره دارد. از ديد نويسنده مساله فقط اين نيست كه اين نسل به چه چيزي ميانديشد؛ مساله اين است كه چگونه ميانديشد و جهان را چگونه ادراك ميكند. البته نويسنده اين مفهوم را به طور روشن و كامل شرح نميدهد و تاحدي مبهم باقي ميماند. نويسنده تصريح ميكند كه قصد ورود به مناقشات دقيق روششناختي را ندارد، اما همچنان اين پرسش باقي است كه «شكاف معرفتشناختي» دقيقا چگونه بايد فهميده شود.
اهميت اين مفهوم در كتاب بيشتر از آن جهت است كه مرز تمايز اين نگاه را با رويكردهاي ديگر نشان ميدهد: ما با نسلي روبهرو هستيم كه نهفقط جهان متفاوتي دارد، بلكه جهان را بهگونهاي متفاوت ادراك ميكند. با خواندن كتاب با پرسش مهم ديگري نيز مواجه ميشويم: چگونه يك مقوله جمعيتشناختي به يك مفهوم جامعهشناختي تبديل ميشود؟ چگونه يك گروه سني به يك پديده اجتماعي و داراي عامليت بدل ميشود؟ نويسنده نشان ميدهد كه نسل مورد بحث در بستر مجموعهاي از تحولات نهادي و اجتماعي شكل گرفته است و به حاشيه رفتن روايتهاي رسمي روبهرو هستيم. خانوادهها به سمت ساختارهاي دموكراتيكتر و مشاركتيتر حركت كردهاند و فرديت امكان بروز بيشتري يافته است. تعلقات جناحي و ايدئولوژيك براي اين نسل اهميت كمتري دارد و در حوزه رسانه نيز با تكثر منابع مواجهيم؛ ديگر يك رسانه مركزي و انحصاري وجود ندارد. در نتيجه، با نسلي مواجهيم كه به جهاني گشوده نگاه ميكند، جهان را بيشتر فرصت ميبيند تا تهديد و بر تجربه شخصي خود تاكيد دارد. نويسنده اين فرآيند تبديل يك گروه جمعيتي يا به اصطلاح جامعهشناختي سنخ اجتماعي (social category) را يك گروه يا سوژه جمعي نشان ميدهد. در مجموع، اين كتاب از نخستين منابعي است كه براساس شواهد تجربي و مشاهدات شخصي نويسنده به مطالعه نسل دهه هشتادي در ايران ميپردازد. اطلاعات جالبي در اين كتاب از پيمايشها در آن ارايه شده است و پرسشهاي مهمي را مطرح ميكند. اين ايده نويسنده قابل اعتنا و درخور تأمل است كه اين نسل فقط تفاوت در محتواي ارزشي و نگرشي با نسلهاي قبلي ندارد بلكه اساسا نگاه او به جهان، به خودش و نسبتي كه با آن برقرار ميكند، متفاوت است. ايدهاي كه جاي بررسي و موشكافي بيشتري دارد و وضوح آن به شناخت ما از اين بخش از جمعيت كمك شاياني ميكند.