• 1405 پنج‌شنبه 7 آبان
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6426 -
  • 1405 پنج‌شنبه 2 مهر

درنگي بر آراي يالوم، بوبر، وينر و «سيمون وي»

جامِ مقدس در دستِ كيست؟

محمد صادقي

ممكن است چند ساعتي با كسي كه تاكنون او را نديده‌ايم همسفر شويم، يا با كسي قرارِ ملاقاتي بگذاريم و روبه‌روي يكديگر بنشينيم و مشغول به صحبت‌كردن بشويم، حتي ممكن است كه او دوستي عزيز باشد كه بسيار هم دوستش داريم، اما كيفيتِ رابطه و مواجهه‌مان چگونه است؟ بارها شده كه در حالِ صحبت ‌كردن با كسي هستيم اما احساس مي‌كنيم او توجهي ندارد و برخي هم گويا فقط در انتظار هستند تا نوبتِ صحبتِ خودشان برسد. هنگامي كه با انساني ديگر مواجه مي‌شويم، به او چگونه مي‌نگريم؟ يك انسان مي‌بينيم يا يك وسيله كه ما را به خواسته‌مان مي‌رساند يا موجودي كه سودي به ما مي‌رساند؟ آيا مي‌توان كسي را دوست داشت و عاشقِ او بود ولي مانندِ يك ابزار و مانندِ يك شيء با او رفتار كرد؟

 

رابطه «من-تو»

اروين يالوم (Irvin Yalom) نويسنده و روانپزشك امريكايي در كتابِ «روان‌درماني اگزيستانسياليسم» و در جايي كه به مفهومِ تنهايي مي‌پردازد نكته‌هاي بسيار مهمي را پيشِ روي ما مي‌گذارد. به تعبيرِ يالوم، وقتي انگيزه اصلي در ارتباط با ديگري، دفعِ تنهايي‌ باشد، ديگري به ابزار بدل شده است. اينكه دو نفر بتوانند نيازهاي كاربردي همديگر را برطرف كنند و به خوبي با هم جفت‌وجور شوند زياد اتفاق مي‌افتد و امكان اينكه رابطه آنها موثر و پايدار بماند هم هست ولي چنين رابطه‌اي جز توقف رشد، كمك ديگري نمي‌كند، چون هر يك از طرفين فقط بخشي از ديگري را مي‌شناسد و بخشي از وجودش براي طرفِ مقابل شناخته شده است. به نظرِ يالوم، هيچ رابطه‌اي قادر به از ميان بردنِ تنهايي نيست و ما در هستي تنها هستيم و اين نكته‌اي است كه بايد دريابيم، ولي مي‌توانيم در تنهايي يكديگر شريك شويم، همان‌طور كه عشق، دردِ تنهايي را جبران مي‌كند. يالوم مي‌گويد: «من معتقدم اگر بتوانيم موقعيت‌هاي تنها و منفرد خويش را در هستي بشناسيم و سرسختانه با آنها روياروي شويم، قادر خواهيم بود رابطه‌اي مبتني بر عشق و دوستي با ديگران برقرار كنيم. در صورتي كه اگر در برابرِ مغاك تنهايي، وحشت بر ما غلبه كند، نمي‌توانيم دست‌مان را به سوي ديگران بگشاييم، بلكه بايد دست و پا بزنيم تا در درياي هستي غرق نشويم. در چنين حالتي روابط ما، حقيقي نخواهد بود، بلكه ناساز، ناكام، ناهنجار و شكلِ تحريف‌شده‌اي از آنچه بايد باشد، خواهد بود. هنگامِ ارتباط با ديگران، آنها را افرادي مانند خود نمي‌بينيم يعني موجوداتي داراي احساس، تنها و وحشت‌زده كه با به‌هم پيوستنِ چيزها، در پي ساختنِ دنيايي هستند كه در آن احساسِ آرامش و در خانه بودن كنند. بلكه با آنها مانند ابزار يا وسيله رفتار مي‌كنيم. ديگر با انساني ديگر روبه‌رو نيستيم، بلكه با يك شيء مواجهيم كه در محدوده دنياي ما قرار گرفته تا كاربردي براي‌مان داشته باشد.» يالوم با تكيه بر آراي مارتين بوبر (Martin Buber) فيلسوف و استادِ دانشگاه، مي‌نويسد: «اگر كسي با چيزي كمتر از همه هستي خويش با ديگري ارتباط برقرار كند، اگر چيزي را براي خود نگاه دارد، مثلا از روي طمع يا با توقعِ تلافي ارتباط برقرار كند، يا موضعي بي‌طرفانه بگيرد و تماشا كند كه عملِ فرد بر ديگري چه تأثيري مي‌گذارد، در آن صورت فرد مواجهه من- تو را به مواجهه من- آن بدل كرده است.»

اما پرسش اين است كه رابطه «من-تو» چيست؟ چنانكه يالوم بر اساسِ ديدگاه بوبر توضيح مي‌دهد، رابطه «من-تو» زماني شكل مي‌گيرد كه ديگري همچون انسان در نظر گرفته شود، نه همچون يك وسيله يا ابزار كه رابطه «من-آن» خوانده مي‌شود، يعني رابطه‌اي كه با يك شيء برقرار مي‌شود. به نظرِ يالوم، در رابطه «من-تو» پيوندي دوسويه برقرار است. به باور او «من» از رابطه با «تو» تأثيري عميق مي‌پذيرد. با هر «تو» و در هر لحظه از رابطه «من» از نو آفريده مي‌شود. هنگامِ رابطه با «آن» حال چه شيء باشد و چه انساني كه به شيء تبديل شده، فرد چيزي را براي خود نگه مي‌دارد يعني آن را از هر وجه ممكن به مشاهده مي‌نشيند، طبقه‌بندي‌اش مي‌كند، تحليلش مي‌كند، داوري‌اش مي‌كند و تصميم مي‌گيرد در نقشه كلي اشيا، كجا قرارش بدهد ولي وقتي فرد با يك «تو» ارتباط برقرار مي‌كند همه وجودش درگير مي‌شود و نمي‌تواند بخشي از خود را دريغ كند و براي خويش نگه دارد.

 

توجه يعني چه؟

سيمون وي (Simone Weil) فيلسوف، عارف و فعالِ اجتماعي فرانسوي، از يك داستان در مكتوباتِ الهيات مسيحي كه گفته شده در شامِ آخر، در شبِ آخري كه مسيح پس از آن دستگير شد و بعد به صليب كشيده شد، از يك جامي به حواريونِ خودش خوراند (كه در تاريخِ مسيحيت، به آن جامِ مقدس مي‌گويند) بهره مي‌گيرد. جامِ مقدس به دستِ پادشاهي مي‌افتد كه دچارِ يك بيماري لاعلاج و پُر از رنج است. پادشاه چون مي‌داند كه در حالِ مرگ است با خودش مي‌گويد كه بايد اين جام را به يك انسانِ شايسته‌اي بعد از خودم بسپارم. اما پادشاه، آن انسانِ شايسته را چگونه مي‌يابد؟ او مي‌گويد كه جام پيشِ من است، هر كس مي‌خواهد بيايد تا من اين جام را به او بدهم، ولي با خودش مي‌گويد به اين توجه مي‌كنم كه نخستين جمله‌اي كه آن شخص به من مي‌گويد يا نخستين پرسشي كه از من مي‌كند چه خواهد بود؟ هر كسي مي‌آيد، سراغِ جام را از پادشاه مي‌گيرد، و در پي آن است كه كي جام را تحويل مي‌گيرد. يعني همه درباره جام مي‌پرسند. اما نظرِ پادشاه در درونِ خودش اين است كه من جام را به كسي مي‌سپارم كه نخستين پرسشِ او اين باشد كه چه مي‌كشي ‌اي پادشاه؟ با اين دردِ جانكاه چه مي‌كني؟ و آن انسانِ شايسته‌اي است كه جامِ مقدس بايد به دست‌ او بيفتد. مصطفي ملكيان مي‌گويد، به تعبيرِ سيمون وي، مقدس‌ترين جام در دستِ كسي است كه نخستين پرسشِ او از هر انساني اين است كه چه مي‌كشي؟ از چه رنج مي‌بري؟ ملكيان مي‌افزايد: «بحث توجه، يعني اينكه وقتي من به تو نزديك مي‌شوم، پيش از اينكه هيچ سوالي مربوط به منافعِ خودم، مربوط به مضار خودم، مربوط به مطلوب‌هاي خودم و مربوط به خواسته‌هاي خودم از تو بپرسم، از تو بپرسم كه با زندگي‌ات چه مي‌كني؟ در زندگي چه مي‌كشي؟ با رنج‌هاي زندگي چگونه مواجه مي‌شوي؟ تعبيرِ چه مي‌كشي‌اي دوست، ‌اي يارِ من تو چه مي‌كشي در اين زندگي؟ معنايش اين است كه من به تو توجه دارم. با اينكه من و امثالِ من، كسي هستيم كه به هر كس برمي‌خوريم چه به انسانِ ديگري يا چه به حيواني، درختي، گياهي، سنگي، آبي، زميني، بياباني، دريايي و كوهي كه بربخوريم، اولين سوال ما اين است كه از اين چه چيزي عايد من مي‌شود؟ چگونه مي‌توانم از اين منفعتي عايدِ خودم بكنم؟ اين يعني كه من توجه ندارم. توجه، يعني پرداختن به هر موجودي فارغ از آنكه منافعِ مرا تأمين مي‌كند يا نه. (ما در برخورد با موجودِ ديگري با خودمان مي‌گوييم) بالقوه دوست يا دشمنِ من است، بالفعل با من چه كرده است يا چه مي‌كند يا چه خواهد كرد، براي آينده من چه چيزي در چنته اين است، چه اميدهايي مي‌توانم به او داشته باشم، از چه چيزهايي در او بايد بترسم، آيا در رقابت از او جلو يا عقب مي‌افتم، در مقايسه با او من تواناترم يا او، او داناتر است يا من، ببينيد، در تمامِ اينها من مهم هستم. به جاي تمامِ اين سوال‌ها اگر بگويم چه مي‌كشد اين شخص، اين خرگوش چه مي‌كشد، اين مورچه چه مي‌كشد، اين توجه است. نه اينكه من از اين چه سودي  مي‌توانم  ببرم؟

 

«توجه» از نگاه  سيمون وي

ملكيان توضيح مي‌دهد كه اگر از سيمون وي بپرسيم كه تعريف «توجه» چيست، او مي‌گويد كه «توجه» نگريستني است به ديگري با چهار ويژگي. «من اولا بنگرم به تو به دلخواهِ خودم، نه اينكه مرا مجبور كرده باشند به تو بنگرم. من اگر پزشكي باشم طبقِ ضوابطِ بيمارستان مجبورم به بيمار توجه نشان بدهم، اين البته چيزِ خوبي است ولي توجهي كه سيمون وي مي‌گويد نيست. توجهي كه سيمون وي مي‌گويد اين است كه با دلخواهِ خودم و بدونِ هيچ اجبارِ بيروني من به تو نگاه مي‌كنم و مي‌خواهم تو را ببينم. نه طبقِ مقررات و تنظيماتِ اجتماعي كه براي من تعيين كردند مي‌خواهم به تو نگاه كنم و احوالِ تو را بپرسم. نكته دوم اينكه، من مي‌خواهم تو را واضح ببينم، فقط ديدن كافي نيست، واضح مي‌خواهم ببينم و اگر بخواهم واضح ببينم بايد گرد و غبارِ منافع و مضار و خواسته‌ها و مطلوب‌هاي خودم را كنار بزنم. بودا مي‌گويد ما مثلِ كسي هستيم كه سوار اسب است اما به پشت سوار اسب است. يعني كسي كه صورت و نگاه او به طرفِ دُمِ اسب است و با سرعت اين اسب را مي‌تازاند و دايما مي‌بيند كه نمي‌تواند فضا را ببيند چون به پشت نشسته فضا را در گرد و غبارِ برخاسته از گام‌هاي اسب مي‌بيند و شِكوه مي‌كند كه چرا فضا را شفاف نمي‌بينم. به چنين كسي مي‌گويم يا درست روي اسب بنشين يا اسب را متوقف كن و بودا يكي از اين دو را راهِ نجاتِ آدمي مي‌داند كه يا آدم وارونه سوار اسبِ زندگي نشود يا اصلا اسبِ زندگي را متوقف كند تا بتواند شفاف ببيند. اگر من بخواهم تو را نه فقط ببينم بلكه واضح ببينم بايد منافع و مضارِ خودم را كنار بگذارم وگرنه از دريچه سود و زيانِ خودم، وقتي تو را نگاه مي‌كنم تو را چنان كه تو هستي نمي‌بينم. تصورم از تو تصوري محو و مات و مبهم مي‌شود. نكته سوم اينكه براي اينكه بتوانم اين نگاه را داشته باشم و اين نگاه را بتوان شايسته لقبِ توجه دانست بايد به كليتِ تو نگاه كنم نه فقط يك  چيزِ تو. من به بيمار فقط به چشمِ بيماري او نگاه مي‌كنم به اين چشم نگاه نمي‌كنم كه او مادرِ فرزنداني هم هست، همسرِ مردي هم هست، و بدهكاري هم ممكن است داشته باشد. من معطوف به يك نكته شده‌ام، پس اگر فقيري را ديدم فقط از جنبه فقير بودن‌ او به او نگاه مي‌كنم اما نگاه نمي‌كنم كه وقتي به او كمك مي‌كنم شرمي هم عايدِ او مي‌شود. من نبايد فقط به فقر او نگاه كنم، وقتي كمك مي‌كنم، به شرمساري او هم بايد توجه كنم و به آن خجلتي هم كه اگر دستِ خالي پيشِ زن و بچه‌اش برگردد هم بايد توجه كنم. مي‌توانم پولي به فقيري بدهم ولي اگر فقط به فقرِ او نگاه كنم كيفيتِ اين پولي كه دادم فرق مي‌كند با وقتي كه شرمندگي او و بقيه جنبه‌هاي وجودي او را هم در نظر بگيرم. نكته چهارم اينكه توجه فقط اين نيست كه ببينم، توجه به اين معناست كه به ديده‌ها ترتيبِ اثرِ عملي بدهم. يكي از متفكران گفته است كه من به هر كسي كه برمي‌خورم وقتي از من مي‌پرسد حالت چطور است؟ به دروغ مي‌گويم بيكارم و كارم را از دست دادم. اكثرِ آدم‌ها مي‌گويند عجب، اميدوارم كاري پيدا كني. كسي كه اين حرف را مي‌زند من ديگر هيچ چيزِ خودم را با او در ميان نمي‌گذارم. اما اگر كسي گفت چرا بيكار شدي؟ من كاري مي‌توانم براي تو پيدا كنم؟ مي‌خواهي مشغول به چه كاري شوي؟ اگر ديدم به بيكاري من توجه كرد، او مي‌تواند به بقيه امورم هم توجه كند. توجهي كه سيمون وي مي‌گويد اين است كه وقتي مي‌بينم تو چنيني، بگويم براي اين‌چنين نبودنِ تو، براي رفعِ اين رنجِ تو، براي رفعِ اين ناخوشي تو،  من چه بايد بكنم؟ و به اين كار التزام بورزم. اگر اين چهار ويژگي در نگاه به كسي باشد اين نگاه شايسته است.»

 

توجه يعني عشق

اريك وينر (Eric Weiner) در كتابِ «سقراط اكسپرس» ترجمه شادي نيك‌رفعت، مي‌نويسد: «حسِ همدلي متهورانه و افراطي سيمون وِي كمك مي‌كند بفهميم چرا در پرداختن به مقوله‌ توجه هم راديكال عمل مي‌كرده. توجه براي او مكانيسم يا تكنيك به حساب نمي‌آمده. برايش يكجور فضيلتِ اخلاقي بوده، يعني از اين حيث فرقي با شجاعت يا عدالت نداشته؛ و همان اندازه مستلزمِ انگيزه‌اي مخلصانه و ازخودگذشته بوده... توجه در عميق‌ترين و سخي‌ترين حالتش مي‌شود عشق. توجه يعني عشق. عشق هم يعني توجه. هر دو يك چيزند. سيمون وِي مي‌نويسد: آدم‌هاي غمگين هيچ‌چيز از اين دنيا نمي‌خواهند جز اينكه كسي پيدا شود و به‌شان توجه كند.» به نظرِ وينر، سرانجام نيز همين حسِ توجه براي ما مي‌ماند تا به ديگران عرضه كنيم و ساير چيزها مانند پول، احترام يا نصيحت جايگزين‌هاي كم‌تواني هستند حتي وقت‌گذاشتن! زيرا وقت ‌گذاشتن براي كسي كه به او توجهي نداريم بدترين كاري است كه انجام مي‌دهيم، چيزي  كه بچه‌ها به‌طور غريزي آن را از چند فرسخي تشخيص مي‌دهند. به نظرِ سيمون وِي، توجه خالص داشتن كار ساده‌اي نيست «توجه به آدمِ دردمند از آن كارهاي سخت است، چيزي شبيه معجزه. به واقع خودِ معجزه است.» وينر مي‌گويد ما در مواجهه با درد و رنج اول از همه در پي فاصله‌گرفتن از آن با بهانه‌اي هستيم. براي نمونه، مي‌گوييم سرمان شلوغ است. هنگامي كه از خياباني رد مي‌شويم و با كسي كه براي هدفي انسان‌دوستانه در حال جمع‌آوري اعانه است راه خود را تغيير مي‌دهيم تا با او چشم در چشم نشويم يا اگر كسي كه نيازمند است و با تابلويي در دست و لبخندي بر لب به سوي ما مي‌آيد راه خودمان را كج مي‌كنيم، نه چون خسيس هستيم چون دچار ضعفِ توجه هستيم. با اين حال، به نظرِ سيمون وِي، توجه‌كردن دشوار نيست و با چهار كلمه مي‌شود دلِ طرف را نرم كرد تا همه‌چيز عوض شود (چي داره بهت مي‌گذره؟) او باور داشت اين كلمه‌ها بسيار اثرگذار هستند. به باورِ وينر «توجه اصيل يعني هم ديدنِ ديگري هم به جا آوردنش و هم حرمت قائل‌شدن براي او.» به نظرِ او، توجه مهارت نيست يعني چيزي مانند بافندگي يا شمشيرزني نيست كه ياد بگيريم بلكه يك حالت يا سوگيري ذهني است. «بايد دل بدهيم به توجه، نه كه يادش بگيريم و چنين دل‌دادني ميسر نمي‌شود الا با درنگ و طمأنينه، مثل سقراط، و بيرون آمدن از خود.» وينر، بي‌توجهي را نوعي خودخواهي مي‌داند چرا كه گويي به اين نتيجه رسيده‌ايم كه هر چه در سرمان مي‌گذرد از ساير امورِ دنيا مهم‌تر و جذاب‌تر است، و به همين خاطر است كه انسان‌هاي خودشيفته به همه‌چيز بسيار بي‌توجه هستند و حسِ توجه‌شان گويي محبوس مانده است.

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون